Change

در حال تایپ رمان به طراوت باران | Elif و Dilan کاربران انجمن یک رمان

شروع موضوع توسط Elif ‏15/8/17 در انجمن تایپ رمان

  1. Elif مدیر تالار ادبیات عضو کادر مدیریت مدیر تالار

    Elif
    آفلاین
    تاریخ عضویت:
    ‏1/4/17
    ارسال ها:
    708
    تشکر شده:
    2,797
    امتیاز:
    93
    جنسیت:
    زن
    محل سکونت:
    شــیرازِ کُـردسـتـٰان
    کد رمان :1080
    ناظر رمان:ELIFA



    «بسمـه تعالیٰ»
    نام رمان: به طراوت باران
    نویسندگان: Dilan, Elif
    ژانر: عاشقانه، اجتماعی
    خلاصه:

    به طراوت باران، داستان عشقی است که در دل طراوت، دخترک قصه ما جوانه می‌زند. داستان عشقی نابه جا و در زمانه‌ای جابه جا!
    طراوت در دوران شاد کودکی‌اش، احساساتش را در حادثه‌ای تلخ به جا گذاشته است. حادثه‌ای که تمام آینده‌اش را تحت شعاع قرار داده است. شروع داستان از جاییست که طراوت، همراه مادرش ناتوانش در یک خانه زندگی‌اش را به آرامی می‌گذراند؛ که ناگهان مسبب تمام بدبختی‌هایش، دوباره ظاهر می‌شود و سایه می‌اندازد بر آرامش نصفه نیمه‌اش...
     
    آخرین ویرایش توسط یکی از مدیران: ‏15/8/17
    Mch:), ف.شیرشاهی, Hilda و 11 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  2. tromprat سرپرست تالار کتاب عضو کادر مدیریت مدیر تالار

    tromprat
    آفلاین
    تاریخ عضویت:
    ‏2/4/17
    ارسال ها:
    136
    تشکر شده:
    3,066
    امتیاز:
    93
    جنسیت:
    مرد
    [​IMG]

    نویسنده ی عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
    خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

    ◇◇قوانین جدید تایپ‌رمان ◇◇
    ♧♡ قوانین جامع تایپ رمان برای مطالعه کاربران♡♧



    ** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **
    و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید



    ♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡



    درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
    **تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**


    دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 10 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.


    ✿✿تاپیک جامع درخواست جلد رمان✿✿



    و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.
    ●●■تاپیک جامع دریافت جلد رمان ■●●



    به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشه به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.
    ** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خود داری کنید ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید . **

    با تشکر تیم مدیریت یک رمان
     
    Mch:), Hilda, فروغ ارکانی و 6 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  3. Elif مدیر تالار ادبیات عضو کادر مدیریت مدیر تالار

    Elif
    آفلاین
    تاریخ عضویت:
    ‏1/4/17
    ارسال ها:
    708
    تشکر شده:
    2,797
    امتیاز:
    93
    جنسیت:
    زن
    محل سکونت:
    شــیرازِ کُـردسـتـٰان
    مقدمه:
    میخواهم کمی چای دم کنم
    بعد هم کمی عطر تو را کنارش بنوشم
    باران هم بزند
    تر کند نیمی از صورتمان را
    نگاهت کنم و تو لبخند بزنی
    پلکی بزنم وسرمست طراوت شوم
    طرواتت کنارم، با این باران
    عجب حال خوشی دارد
    بنشین کمی بیشتر عطر تنت را می خواهم!

    فصل اول

    چشم‌های پر اضطرابش را میان برگه‌های روی میز و چشمانم در گردش بود. دست راستم را روی میز کارم، گذاشتم و با دو انگشتم، گوشه کاغذهای خیس را گرفتم و بالا آوردم.
    دقیقا مقابل چشمان سیاهش نگه داشتم و با خونسردی گفتم:
    - یه هفتست دارم روش کار می‌کنم.
    آرام از مقابل چشمانش آن را به سمت چپم، بالای سطل آشغال نقره‌ای رنگ گرفتم و گفتم:
    -خرابش کردی!
    دو انگشتم را رها کردم و حاصل بی‌خوابی‌هایم مهمان سطل زباله شد.
    منتظر و دست به سینه به مرد مسن روبه رویم که پیش بندی آبی به تن داشت و سینی حاوی لیوان شکسته در دستش لرزان بود، چشم دوختم و آرام گفتم:
    - اخراجی!
    سرش را که پایین انداخته بود و باز به چشمانم خیره شد بلکه کور سوی امیدی برای حفظ کارش بیابد. اما کسی که حتی در این مورد هم از من شناختی ندارد، نمی‌خواستم!
    بلاخره به حرف آمد:
    - خانوم لطفا! قول میدم دیگه تکرار نشه لطفا. دیگه نمی‌تونم همچین کاری پیدا کنم و بچه‌‌هام‌ چی میشن!
    شال بلندم را روی شانه‌ام مرتب کردم و بی هیچ حرفی نگاهش کردم. حساب کار دستش آمد. کمی مردمک‌هایش لغزید. مرد بود، غرور داشت. خانواده‌ای که چشمشان به دستان او بود. از اتاق خارج شد. شانه‌هایش خمیده بود؟!
    دستم روی میز سر خورد و به تلفن رسید. انگشتانم میان شماره‌ها به رقـــص درآمدند و پس از چند بوق، صدای جدی نیما در گوشی پیچید:
    - بله؟
    - نیما آقای سعیدی رو اخراج کردم. حسابش رو تصفیه کن.
    - چشم.
    با دست چپم روی میز خطوط پراکنده‌ای رسم کردم و گفتم:
    - خانواده کریمی به یه سرایدار نیاز دارن. تو این کارو پیشنهاد دادی. منم چیزی نمی‌دونم!
    - فهمیدم خانوم.
    با رضایت سرم را تکان دادم و تلفن را قطع کردم. خوب بود که منظورم را زود می‌گرفت. از روی صندلی‌ام بلند شدم و مقابل آینه رفتم. موهایم را پشت گوشم فرستادم و شال یشمی رنگم را از پشت گوش‌هایم رد کردم. این گونه راحت‌تر بود. دستی به مانتوی نخی سیاه رنگم کشیدم و در متالیکی رنگ اتاق کارم را گشودم. در را هنوز نبسته بودم که از نرده‌های طلایی رنگ راهرو، پرستار مادرم را در سالن پایین دیدم. در را بستم و بااخمی که نشان از کنجکاوی‌ام بود جلو رفتم.
    روی یکی از مبل‌ها نشسته بود و خدمتکارها مشغول گردگیری بودن. بی‌فایده بود. صدایشان را نمی‌شنیدم. نرده را دور زدم تا به پله‌ها رسیدم. پایین رفتم و بدون توجه به پچ پچ هایشان به سمت اتاق مادرم راه افتادم. اتاقش به‌خاطر ناتوانی‌اش در طبقه پایین بود. نیازی به در زدن نبود. در اتاقش نیمه باز بود و صدایی ضعیف از آن بیرون می‌آمد. مادرم که حرف نمی‌زد! چند قدم برداشتم تا به جلوی در سفید رنگ رسیدم. دستم را روی در گذاشتم اما کامل بازش نکردم. به آن تکیه دادم و صدای مردانه‌ای که در اتاق می‌پیچید، در گوشم طنین انداز شد:
    - خب دیگه هنر توئه عاطفه! هرچقدر که ظاهرش لطیف و زیباست از باطن توخالی و چموشه.
    مکثی کرد و این بار بیشتر خودم را به در چسپاندم تا بشنوم. آرام‌تر گفت:
    - مثل خودت نیست که زود رام شه. هوم؟ می‌دونی که! اینجوری خوبه. عاقبتش مثل تو نمیشه. بیچاره!
    در صدایش تحقیر موج می‌زد. در من تنفر نسبت به این مرد نفرت انگیز. دست چپم راست شد و دست راستم در را هل داد و این‌بار می‌توانستم ظاهر شیکش را در آن کت و شلوار خاکستری رنگ ببینم.
    روی تخت، پشت به در نشسته بود و روی مادرم خم شده بود و دست‌هایش را نوازش‌گونه روز گونه‌هایش می‌کشید.
    اخم‌هایم بیشتر درهم رفت. انزجار را از چشم‌های سبز رنگ مادرم می‌خواندم.
    صدایم مثل همیشه خونسرد، او را مخاطبم قرار دادم:
    -این‌جا چی‌کار می‌کنی؟ اتاق مادر من!
    دستش در هوا خشک ماند. لبخندش را دیدم. راست شد و به سمتم بازگشت. لبخند دندان نمایی زد و گفت:
    - بله! اتاق همسرم.
    با تحکم اضافه کردم:
    - همسر سابقت! از مادرم فاصله بگیر.
    مکثی کردم و ادامه دادم:
    - پدر!
    از روی تخت بلند شد و روبه رویم ایستاد. نگاهش به جایی در پشت سرم بود. برگشتم و با عکسی که در آن من مادرم را در آغوش گرفته بودم مواجه شدم. لبخند بر لب هیچ کداممان نبود. یکی نمی‌توانست، یکی نمی‌خواست.
    نگاهش را از آن گرفت و به در سمت راستش دوخت. باز هم‌چرخاند و به پشت سرش، تخت مادرم ‌نگاه کرد و سپس نگاهی به من.
    - می‌دونی جدا موندن از پدرت کار بدیه! مردم پشتمون حرف در میارن.
    - مهم نیست. برای چی اومدی؟
    - دیدن تو!
     
    Mch:), ف.شیرشاهی, Hilda و 8 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  4. Elif مدیر تالار ادبیات عضو کادر مدیریت مدیر تالار

    Elif
    آفلاین
    تاریخ عضویت:
    ‏1/4/17
    ارسال ها:
    708
    تشکر شده:
    2,797
    امتیاز:
    93
    جنسیت:
    زن
    محل سکونت:
    شــیرازِ کُـردسـتـٰان
    لبخندی زورکی زدم. بیشتر شبیه پوزخند بود!
    - دیدن من! این‌جا اتاق مادرمه ولی.
    سرش را به سمتم خم کرد و گفت:
    - می‌دونی؛ من، کودکیت رو از دست دادم! جوونیت رو نمی‌خوام از دست بدم.
    خندیدم.
    - پدر برو سر اصل مطلب. شما که قبلا حرفات رو زدی! غیر از اینه می‌خوای با علی‌رضا ازدواج کنم؟
    دستش را میان موهایش برد و گفت:
    - لجبازی نکن. من منفعتت رو می‌خوام.
    - دروغ میگی، به کسی که مسبب این حال و روز مامانه اعتماد نمی‌کنم.
    اخم‌هایش در هم رفت. حدس می‌زدم! حالا می‌خواهد از راه تهدید وارد شود.
    - بد می‌بینی طراوت! با من لج نکن.
    - می‌دونم چقدر زور داری! خصوصا در برابر ضعیف‌ترا.
    - خودت داری میگی ضعیفی! با من در نیوفت دختر خوب.
    شانه‌هایم را بالا انداختم و قدمی به عقب برداشتم.
    - من نگفتم با علیرضا ازدواج نمی‌کنم.
    اخم‌هایش از هم وا شد.
    - ولی قول ازدواج ندادم! راجع بهش فکر می‌کنم‌ پدر.
    از در اتاق مادرم فاصله گرفتم و به بیرون اشاره کردم.
    - جواب رو حتی شب خواستگاری هم نمیدن. عجله نکنین. هر وقت به شاه دوماد جواب دادم شما هم می‌فهمین.
    چند قدم محکم برداشت خواست از کنارم رد شود. مکثی کرد و بدون آن‌که نگاهم کند، گفت:
    - دختر عاقلی هستی. می‌دونم کاری که به ضررت باشه رو نمی‌کنی!
    از کنارم رد شد و بیرون رفت.
    نفس عمیقی کشیدم و به اتاق مسکوت مادرم، که سال‌ها بود جز مادرم و آن تخت چیز دیگری با خود نداشت نگاه کردم.
    همین را کم داشتم. خوش گذرانی‌هایش تمام شده. حالا پدر شدنش شروع می‌شود.
    قدم‌هایم را به سمت تخت مادرم می‌کشانم. روی تخت می‌نشینم. چشمانش را به چشمانم می‌دوزد. در چشمانش التماس موج می‌زند. نکند می‌خواهد تسلیم پدرم شوم. دستان سردش که سال‌هاست دیگر جز تکان دادنی مختصر، کار دیگری از پسشان برنمی‌آید را در دستم می‌گیرم و می‌فشارم.
    - متاسفم مامان. من تسلیم نمیشم.
    چشمانش ترسید. چه ساده آن را می‌خواندم.
    - می‌دونم چی میگی مامان. می‌خوای بگی منم تسلیم‌ نشدم که این شد. ولی من و تو فرق داریم. تو مقابل بابا یه نقطه ضعف داشتی. تو عاشقش بودی.
    مکث کردم و ادامه دادم:
    - عشق یه نقطه ضعفه؛ چه بسا عشق، یک طرفه هم باشه!
    چشمانش را بر هم فشرد و اشکی از گوشه‌اش چکید. مجبور بودم به‌خاطرش بیاورم. حقیقت تلخ است. حیف!
     
    ف.شیرشاهی, Hilda, F.K و 7 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.