• موارد مهم: 1-با مطالعه رمان های در حال تایپ و تشکر از پست های نویسندگان عزیز انگیزه خوبی به آنها خواهید داد. 2-نویسندگان عزیز لطفا در نوشتن رمان مسایل اخلاقی را رعایت کرده که سایت دچار مشکل نشود(در صورت مشاهده بدون تذکر پاک خواهد شد). 3- اگر رمان شما طبق عرف جامعه اسلامی باشد و مسایلی که در عرف کشور ممنوع است تایپ نکنید هیچ اتفاقی برای داستان و رمان شما رخ نمی دهد. 4- نویسندگان عزیز شما برای نوشتن اثر ادبی و برای بالا بردن سطح فرهنگ جامعه رمان تایپ می کنید .پس از خلق صحنه هایی که باعث تحریک و یا ایجاد باورهای نادرست میشود پرهیز کنید. 5- از ایجاد تاپیک های خلاف قوانین کشور خودداری کنید. این تاپیک ها حذف خواهد شد. 6-اگر رمانی یا مطلبی را مشاهده کردید که خلاف قوانین سایت یا کشور است گزارش پست خلاف را بزنید. 7-ماده ٢٣- هرکس تمام یا قسمتی از اثر دیگری را که مورد حمایت این قانون است به نام خود یا به نام پدید آورنده بدون اجازه او یا عامداً به شخص دیگری غیر از پدید آورنده نشر یا پخش یا عرضه کند به حبس تادیبی از شش ماه تا سه سال محکوم خواهد شد.

ویژه رمان اسارت نگاه | روشنک.ا کاربر انجمن یک رمان

کدام یک از موارد زیر شما را به ادامه‌ی مطالعه‌ی رمان مشتاق می‌کند ؟

  • موضوع نوشته

    رای 13 52.0%
  • قلم نویسنده

    رای 22 88.0%
  • هیجان داستان

    رای 10 40.0%

  • مجموع رای دهندگان
    25

روشنک.ا

مدیر تالار کتاب +گوینده انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار کتاب
عضویت
3/31/17
ارسال ها
411
لایک ها
6,445
امتیاز
93
سن
21
محل سکونت
تهران
#1
کد رمان :1087
ناظر : Cinder


نام رمان : اسارت نگاه

نام نویسنده : روشنک.ا
ژانر : عاشقانه،اجتماعی



خلاصه:
داستان درباره‌ی دختری به نام آرزوست.آرزو ، دختری منزوی است که زمان زیادی را در بحران بی محبتی پدرش به سر برده ، چرا که باعث و بانی مرگ عشق پدرش قلمداد می‌شود.او به طور تصادفی با مردی آشنا می‌شود که به آرزو کمک می‌کند تنها عامل نجات زنی که اکنون در مقام همسر و همراه پدرِ آرزو است ، باشد.این نجات میسر نمی‌شود مگر به‌ واسطه‌ی عشق بزرگ این مرد که نه تنها آرزو را مدیون انسانیت خویش می‌کند بلکه به او کمک می‌کند از دنیای انزوای خود فاصله گرفته و بودن در کنار افراد دیگر برایش از تنهایی لذت بخش‌تر باشد.مردی که به او عاشق شدن را می‌آموزد و تنها مایه‌ی آرامش قلب نگران او می‌شود ، همان مردیست که ناخواسته باعث می‌شود آرزو پی به رازهای گذشته‌اش که سال‌ها از آن‌ها بی خبر بوده ببرد و این مرد همان مردیست که در شرایط سخت آرزو را همراهی می‌کند ولی گاه سختی‌ها پیروز می‌شوند تا بین آن دو جدایی بیندازند.حال کدام یک پیروز خواهد شد ؟ عشقی پاک و عمیق که از یک نگاه دو قلب را به اسارت هم در می‌آورد یا دشواری‌هایی که از گذشته نشات گرفته و تا می‌توانند مانع بر سر راه خوشبختی این دو عاشق می‌اندازند ؟

(پایان خوش)

توضیحات :

با وجود این که این رمان در ادامه‌ی رمان قبل من (رمان در پس یک پایان) می‌باشد و پیشینه‌ی زندگی شخصیت های رمان در جلد قبل بیان شده است ، الزامی به مطالعه‌ی جلد قبل نیست چرا که داستان طوری نوشته شده که هر چند با مطالعه‌ی جلد اول بهتر پیش می‌رود ، نیازی به مطالعه‌ی جلد اول برای فهم آن نیست.
 
آخرین ویرایش

FATEMEH_R

مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
عضویت
3/31/17
ارسال ها
609
لایک ها
3,889
امتیاز
93
محل سکونت
پاریس کوچولو
#2


نویسنده ی عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانینزیر را به دقت مطالعه فرمایید

◇◇قوانین جدید تایپ‌رمان ◇◇
♧♡ قوانین جامع تایپ رمان برای مطالعه کاربران♡♧
** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **


و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**


دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 10 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
✿✿تاپیک جامع درخواست جلد رمان✿✿

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.
●●■تاپیک جامع دریافت جلد رمان ■●●

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشه به رمان های رها شدهمنتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خود داری کنید ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید . **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

روشنک.ا

مدیر تالار کتاب +گوینده انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار کتاب
عضویت
3/31/17
ارسال ها
411
لایک ها
6,445
امتیاز
93
سن
21
محل سکونت
تهران
#3
مقدمه :
من زنی از دیار انزوا ،
زنی از دیار تشویش ،
زنی از دیاری نا آشنا با عشق ،
زنی با قلبی که هرگز به کسی وابسته نشد ؛
چه ساده دل باختم !
آخر دل چه می‌دانست که به این آسانی به نگاهت می‌بازد و برای یافتن آن آرامش رویایی‌اش تا عمر دارم در قفسی گرم به اسارت نگاه تو در می‌آید.


*به نام خداوند عشق و آرامش*

(سلام بر همگی شما ، مسافران عزیز ؛
كاپيتان مارینو با شما صحبت می‌كند.ما تا دقایقی ديگر در فرودگاه رُم بر زمين مي‌نشينيم.دمای بیرون سی درجه‌ی فارنهایت است.اميدوارم كه از پروازتان لذت برده باشيد.منتظر دیدن شما در سفرهاى آينده هستیم.
اوقات خوشى را در رُم برایتان آرزومندیم.كريسمس مبارک ! )
با توقف کامل هواپیما نگاهم را از پنجره‌ی کوچک کنارم گرفتم و کمی چشم چرخاندم.
همه‌ی مسافرها با شوق از روی صندلی هایشان بلند شدند و از کمدهای بالای سرشان کیف ها و چمدان های کوچکشان را بیرون آوردند.
همچنان نشسته بودم.صبر کردم تا هواپیما خلوت تر بشود.مرد کهنسالی که کنارم نشسته بود روزنامه‌اش را می‌خواند.به قدری غرق روزنامه خواندن بود که حتی کمربندش را باز نکرد !
در همین چند دقیقه نگاهی به چهره‌ی غربی‌اش انداختم.پوستی سفید و چروکیده با موهایی سفید یکدست و چشمانی آبی رنگ که با عینک فرِیم آبی که زده بود درشت و جذابتر به نظر می‌رسیدند ، همه و همه زیبایی دلچسبی به او بخشیده بودند.
کمی که گذشت،بیشتر هواپیما خالی شده بود و فقط چند نفر غیر از ما مانده بودند.دیگر آنها هم به سمت در خروجی می‌رفتند.
عجله‌ای نداشتم ولی نمی‌خواستم تا ابد آنجا بنشینم ! به ناچار بلند شدم و منتظر نگاهش کردم.
-ببخشید آقا من میخوام برم.
سرش به سمتم چرخید و نگاهش کم کم تا صورتم بالا آمد.سوالی نگاهم کرد.در پاسخش با نگاهم به اطراف اشاره کردم.سرش را چرخاند و اطرافش را با نگاهی سرسری از نظر گذراند.
دوباره به من نگاه کرد و لبخندی مهربان به رویم زد و گفت: ببخشید.اصلا حواسم نبود کِی هواپیما فرود اومد !
سمت راست لبم به بالا کش آمد و با لحنی ملایم جوابش را دادم: خواهش میکنم ، پیش میاد.
با طمانینه کمربندش را باز کرد.آرام از روی صندلی‌اش بلند شد و کنار رفت.
-بفرمایید.
به آرامی بیرون آمدم و از کنارش رد شدم.
-ممنونم.
-خواهش میکنم.
چمدان کوچکم را از کمد بالا برداشتم و به سمت در خروجی رفتم.
از در که بیرون رفتم ، باد سرد زمستانی با سرعت و شدت به من هجوم آورد و با نهایت بی‌رحمی مرا به لرز انداخت.لبه ی شال گردنم را تا روی بینی‌ام بالا کشیدم.
حین پایین آمدن از پله های هواپیما به قدری دلم گرفت که حس کردم قلبم در قفسی تنگ فشرده شد.این اولین تعطیلات کریسمس بود که به جای رفتن به ایران،به ایتالیا آمدم.
دلم برای خانواده‌ام خیلی تنگ شده بود ولی به اصرار خودشان و عمه مجبور شدم امسال تعطیلات سال نو را کنار عمه باشم.
از گیت ورودی که گذشتم چشمانم روی آدم هایی که با ذوق توسط عزیزانشان به آغوش کشیده می‌شدند ثابت ماند.بیشتر از هر زمان دیگری دلم هوای خانه و خانواده ی خودم را کرد.
سرم را پایین انداختم و به راهم ادامه دادم.
قبل از آنکه از فرودگاه خارج بشوم جلوی یکی از آینه های بزرگش ایستادم و نگاهی اجمالی به خودم انداختم.
هوا به قدری سرد بود که پوست تقریبا برنزه‌ی من روشن‌تر به نظر می‌رسید و گونه‌های استخوانی و لبهای به نسبت برجسته‌ام هم سرخ شده بودند.از همه چیز مضحک‌تر بینی نسبتا باریکم بود که با سرخی‌اش مرا همچون یک دلقکِ بینی قرمز کرده بود.دستی به موهای بلند مشکی رنگم که پریشان رهایشان کرده بودم کشیدم تا موهای وِز شده‌ام کمی بخوابند و مرتب‌تر به نظر برسم.
از آینه دل کندم و دوباره دسته ی چمدانم را گرفتم و به سمت در خروجی رفتم.
آن هوای سرد و سوزناک اصلا باب میل من نبود؛حداقل اگر برف می‌آمد خوشحال بودم ولی گویی امروز آسمان رُم قصد استقبال از من را ندارد.
سوار تاکسی شدم و از شیشه‌ی کنارم به شهری که برای کریسمس،تمام ساختمان‌هایش با ربان های قرمز و چراغ های رنگارنگ مزین شده بودند خیره شدم.
دستم را در جیب پالتویم فرو بردم و گوشی موبایلم را بیرون آوردم.نگاهم روی صفحه‌ی قفل روشن شده‌اش ثابت ماند.عکسی که کریسمس سه سال پیش با خانواده‌ام گرفته بودم به حس تنهایی و غربت امروزم زبان درازی میکرد.نگاهم از چهره‌ی معصوم و مهربان مامان به چهره‌ی پر غرور و جذبه‌ی بابا کشیده شد.ابهت هنوز هم در نگاهش موج میزد.حتی در عکس هم شخصیتش را به رخ می‌کشد.چشمان طوسی رنگش با رگه‌های آبی به رنگ آسمان کویر از نظرم جذاب‌ترین بخش چهره‌ی دو رگه‌اش است؛همان بخشی که من تمام و کمال از او به ارث برده‌ام.اگر موهای جوگندمی و ابروهای خاکستری‌اش را مشکی فرض کنم،بی شک دقیقا شبیه هم خواهیم بود!
-رسیدیم خانوم.
از فکر بیرون آمدم و گوشی را در جیبم گذاشتم.
-ممنونم.
کیف پولم را باز کردم.نگاهم روی محتویاتش که تنها اسکناسی پنجاه یورو ای بود ، ثابت ماند.بالاجبار همان را دادم و منتظر نشستم.
اگر پول خرد همراه داشتم سریع پیاده می‌شدم اما نمی‌دانم پول خردهایی که می‌گیرم کجا گم می‌شوند که همیشه باید طعم نفرت انگیز انتظار در تاکسی را بچشم.
پس از گرفتن باقی‌اش سریع از ماشین پیاده شدم و نفسی عمیق کشیدم.هوای آزاد تمام وجودم را باری دیگر زنده کرد.
دستم را در موهایم فرو بردم.از شدت سرما همچون قندیل‌هایی با قطری اندک منجمد شده بودند.

هوا بیش از حد سرد بود اما خوشبختانه مثل فرودگاه با سوز به پوست صورتم شلاق نمی‌زد.قدمی آرام برداشتم و به کندی مسیر را طی کردم.پس از آن مدت نشستن در فضاهای بسته سلول به سلول بدنم قدم زدن در این هوا را طلب می‌کرد.
 
آخرین ویرایش

روشنک.ا

مدیر تالار کتاب +گوینده انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار کتاب
عضویت
3/31/17
ارسال ها
411
لایک ها
6,445
امتیاز
93
سن
21
محل سکونت
تهران
#4
از همان‌جا که پیاده شدم باقی راه را در آن کوچه پیاده رفتم.
به در سیاه رنگ تنها خانه‌ی آشنا در آن کوچه رسیدم.با انگشت اشاره‌ام ضربه‌ای کوتاه روی کلید زنگ زدم و منتظر ماندم.
صدای آرامش بخش او را شنیدم که ناباور پرسید: آرزو خودتی؟!
لبخندی رو به دوربین آیفون تصویری زدم و با لحنی که سعی میکردم مرا خوشحال نشان دهد جوابش را دادم: خودمم!
در بدون هیچ صدایی باز شد و من چمدان به دست وارد حیاطشان شدم.
تمام گل های باغچه‌ خشک شده بودند و بر شاخه‌ی درختان هیچ برگی نمانده بود.
بعد از بیست قدم به عمارت رسیدم.همین که از سومین پله‌ی جلوی ورودی عمارت بالا رفتم،در به سرعت باز شد.
جلوتر رفتم و با لبخند به زنی که با بهت و شادی به من خیره شده بود،نگاه کردم.
-سلام عمه!
دست‌هایش را به رویم‌ باز کرد و من سریع به آغوش گرمش رفتم.
بعد از چند لحظه مرا از آغوشش بیرون آورد و با لحنی معترض پرسید: دختره ی دیوونه!چرا به من نگفتی امروز میای؟!باید خودم میومدم دنبالت!
-واسه همین نگفتم دیگه!نمیخواستم به زحمت بیفتید.
-چرا تعارف می‌کنی ؟! خوبه بهت گفتم از این اخلاق ایرانی ها خوشم نمیاد !
به چشمان طوسی رنگش که حتی الان که با عصبانیت به من نگاه می‌کرد از زیبایی می‌درخشیدند با تحسین نگاه کردم.شاید الان حدودا شصت سالش باشد ولی از نظرم هنوز هم جزء زیباترین زن های دنیاست.
کمی جلو رفتم و این بار من او را به آغوش کشیدم و بوی خوب همیشگی‌اش را به مشام کشیدم.
-ببخشید عمه ! این موقع صبح توی این تاریکی خیلی اذیت می‌شدید.تازه همین که باید منتظر می‌موندید ، خیلی بدخوابتون میکرد.
-اصلا هم اینطور نیست !
مکث کوتاهی کرد و با لحن ملایم‌تری ادامه داد : یک آرزو که بیشتر نداریم !
-و شما عشق آرزویید !
-اِهِم !
آغوشم باز شد و هم زمان نگاه هر دویمان به سمت منبع صدای مردانه‌ای که وسط حرفمان پرید چرخید.
عمه با تعجب پرسید: مارکو!تو کِی بیدار شدی؟
-هم زمان با تو.
نگاهش به سمت من چرخید و طلبکارانه گفت: دیگه ما رو یادت رفته ! باید به زور وادارت کنیم بیای این جا.الان هم که اومدی فقط عمه‌ت رو تحویل میگیری !
لبخندی به رویش زدم و به او نزدیکتر شدم.دست دادیم و روبوسی کوتاهی کردیم.
فکر کنم الان عمو مارکو ، همسر عمه ، از ما هم بهتر فارسی بلد است ! مسلما بعد از سی و پنج سال زندگی با عمه که قانون خانه‌اش فارسی صحبت کردن است ، هر کس دیگر هم که باشد فارسی را عالی یاد می‌گیرد.
-ببخشید عمو ، از این به بعد بیشتر بهتون سر میزنم.
این بار عمه جوابم را داد:
-واقعا میشه تو رو بخشید ؟! تو می‌دونی ما خودمون بچه نداریم و اینجا تنهاییم و می‌دونی که خودت درست مثل بچه‌ی خودمونی ولی همش واسه بیشتر اینجا اومدن بهونه میاری.
نگاهی از شرم و دلسوزی به او کردم.عمه آرمیتا و عمو مارکو عاشق بچه ها هستند؛درست مثل من ! اما زندگی آنقدر بیرحم است که عمه سالهاست از نازایی خود رنج می‌برد و با هیچ عمل یا دارو و درمانی نتوانست بچه دار شود.با همه‌ی اینها جای خوشحالی دارد که عمو آنقدری عاشقش بوده و هست که به خاطر عشقش کاملا بیخیال بچه شده و حاضر شده‌ است سالیان سال بدون بچه به زندگی با عمه ادامه دهد.
-این حرفا چیه عمه؟!من شما رو بعد از خانواده‌م از همه بیشتر دوستتون دارم ! قول میدم از این به بعد بیشتر بیام.خوبه؟
-ببینیم و تعریف کنیم.
نیمه‌ی راست لبم به بالا کش آمد و گفتم : حالا میشه یکی از اون قهوه های خوشمزه تون رو درست کنید که با هم بخوریم و گپی بزنیم؟
-البته که میشه ! برو لباساتو عوض کن بیا پایین تا قهوه هم آماده بشه.
لبخندی زدم و گفتم: چشم.
دوباره دسته‌ی چمدانم را گرفتم و به‌سمت اتاقی که هر وقت به خانه‌ی عمه می‌آمدم برایم آماده‌اش می‌کردند راه افتادم.

بالاخره به اتاق رسیدم.با دست آزادم در را باز کردم و به سمت تخت چوبی دو نفره‌ی گوشه‌ی اتاق رفتم.
 
آخرین ویرایش

روشنک.ا

مدیر تالار کتاب +گوینده انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار کتاب
عضویت
3/31/17
ارسال ها
411
لایک ها
6,445
امتیاز
93
سن
21
محل سکونت
تهران
#5
روی تخت نشستم و سریع چمدانم را باز کردم.یک دست لباس گرم با حوله‌ برداشتم و راهی حمام شدم.
آب ولرم بهترین گزینه بود.همیشه آب ولرم را انتخاب میکردم؛نه داغ و نه سرد.این طوری آرامش بیشتری می‌گیرم.از قدیم هم گفتند و راست هم گفتند که تعادل اوج آرامش است.
زیر قطرات درشت آبی که با فشار بر پوست تن برهنه‌ام فرود می‌آمدند ، به فکر فرو رفتم ؛ فکری به آنچه که به تازگی گذشت.دروغ چرا،خرده‌ای از خانواده‌ام دلگیر شده‌ام.مامان و بابا هر روز بارها با من تماس میگرفتند و حرف می‌زدیم ولی از سه ماه پیش تماس هایشان خیلی کمتر و مدت مکالمه هایمان کوتاهتر شده‌است ! آخرین بار که حرف زدیم دو هفته‌ی پیش بود.بابا به من زنگ زد و گفت امسال به جای رفتن به ایران ، به خانه‌ی عمه بیایم.صدایش به وضوح همان شبی که این حرف را زد در گوش‌هایم پخش شد.لحن خشک و سردش مرا به یاد دوران دردناک کودکی‌ام می‌انداخت؛همان دورانی که ذره ای محبت پدرانه از جانبش نمی‌دیدم.
اگر به خاطر مامان و آن حادثه که باعث کُما رفتن من شد نبود،رفتار خالی از احساس بابا با من ادامه پیدا می‌کرد.
به نظر می‌آید الان هم به همان دوران نزدیکتر می‌شود و من از این نزدیکی سخت می‌ترسم.
سردردم کمی بهتر شد ولی قلبم با هر فکر منفی که به ذهنم خطور میکرد تیره و تیره‌تر می‌شد.
بالاخره شیر دوش را بستم.حوله‌ام را برداشتم و مشغول شدم.با لباس‌های گرمی که پوشیدم،حس آرامش دلنشینی از سطح پوست تا عمق گوشت و استخوان‌هایم نفوذ کرد.
از اتاق که بیرون رفتم چشمم به عمه و عمو افتاد که در طرفی از پذیرایی روی دو مبل تک نفره روبروی هم نشسته بودند و به فنجان های کوچک کرم رنگ دستشان نگاه میکردند.کاملا واضح بود درباره‌ی موضوعی صحبت کرده‌اند که هر دویِ آنها را به فکر فرو برده‌ است.
سکوت تنها صدای حاکم بود و من با "سلام"ی که سر دادم آرامش این سکوت را شکستم.
عمه : سلام!چه دیر اومدی!
-رفتم یک دوش بگیرم تا خستگیم در بره.
سرش را به نشانه‌ی تایید به پایین حرکت داد.
-باشه بیا بشین بگم مارگارت قهوه ت رو بیاره.بعدش میخوام باهت راجع به موضوعی حرف بزنم.
عمو مارکو : آرمیتا مطمئنی میخوای الان بهش بگی؟
کنجکاوانه نگاهشان کردم.مسئله‌ی مهمی به نظر می‌آمد که عجیب اصلا اثری از شوخی در لحن عمو نمی‌دیدم و عجیب‌تر اینکه حتی زمان فهمیدن این موضوع هم حائز اهمیت بود !
-مگه قراره چی به من بگید؟
عمه : به زودی می‌فهمی.فعلا بشین.

با نگاهش به مبل کنارش اشاره کرد و من ایستادن بیشتر را جایز ندانستم ، پس به سمت مبل چوبی ظریف کنارش رفتم و به آرامی رویش نشستم.عمه با صدای به نسبت بلندی گفت: مارگارت !
 
آخرین ویرایش

روشنک.ا

مدیر تالار کتاب +گوینده انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار کتاب
عضویت
3/31/17
ارسال ها
411
لایک ها
6,445
امتیاز
93
سن
21
محل سکونت
تهران
#6
مارگارت که دختر به نسبت جوانی بود و به تازگی به جای مادرش به عنوان تنها خدمتکار خانه‌ی عمه مشغول به کار شده بود،از آشپزخانه بیرون آمد و در حالی که به ما نزدیک می‌شد با لحجه‌ی محلی ایتالیایی پرسید: امری داشتید خانوم؟
-یک فنجان قهوه برای آرزو بیار.
مارگارت بعد از اینکه سرش را به نشانه‌ی تایید و احترام رو به عمه به پایین حرکت داد به سمت من چرخید و پرسید: چیز دیگه ای میل ندارید خانوم؟
-نه ، فقط شکر رو جدا بیار.
-چشم.
برگشت و پس از کمی دور شدنش عمو اولین کسی بود که سکوت موقتی بینمان را شکست.
-از لندن چه خبرا؟دیگه اون جا موندنت حتمی شد؟
-خبر خاصی که نیست.آره ، میشه گفت حتمی شده؛مخصوصا الان که مشغول به کار هم شدم.
-جدی؟فکر میکردم هنوز در استراحت بعد از فارغ التحصیلی هستی !
-یک ماه کامل استراحت کردم.دیگه حوصله‌م سر رفته بود که به پیشنهاد یکی از اساتیدم توی کلینیکش مشغول شدم.
-حالا راضی هستی از کارِت؟
-بله خیلی خوبه.با خیلی از همکارام دوست شدم و زیاد مریض دارم.از درآمدم هم راضی ام.
-عالیه ! من که به هیچ وجه راضی نمیشم تا آخر عمرم لندن زندگی کنم !
-چرا؟!
-چون همیشه بارون می‌باره ! آدم هر روز خیس آب می‌شه.
-اما من همین بارون و برفشو دوست دارم ! اگه بارش نباشه که زندگی نیست!
صدای خنده های عمو و عمه هم زمان بلند شد.این را می‌دانستم که هر دو از خیس شدن بدشان می‌آید؛درست مثل اکثر آدم ها ! برای همین یک کلکسیون چتر در یکی از انبارهایشان دارند.
برای خالی نبودن عریضه من هم لبخندی زدم.
هم زمان با اتمام خنده های شیرینشان،مارگارت سینی به دست وارد پذیرایی شد.
فنجان ، نعلبکی و ظرف شکر را از سینی برداشت و روی میز روبرویم قرار داد.
به گفتن "متشکرم"ی اکتفا کردم و نعلبکی و فنجانم را در دست گرفتم.کمی شکر ریختم و قهوه ی غلیظ مورد علاقه‌ام را همزدم.با لذت عطرش را به مشام کشیدم و با مزه مزه کردنش مشغول شدم.
در سکوت آن را می‌نوشیدم و به تابلوی نقاشی نوزادان برهنه در ابرها که روی دیوار روبرویم نصب شده بود نگاه می‌کردم.
قدمت این خانه مطمئنا بالغ بر دویست سال هست.عمو مارکو هم مثل دیگر بزرگ مردان ایتالیایی در خانه‌ی جد بزرگش زندگی میکند.این رسم آنهاست که افراد ثروتمند و سرشناس نسل در نسل همواره در خانه‌ی خاندانشان زندگی کنند بدون آنکه تغییری در دکوراسیون کلاسیک آن ایجاد کنند.
سکوت همچنان جاری بود و عمه سخت در فکر فرو رفته بود.حتم دارم خودش را برای گفتن آن خبر مهم که قرار است من بفهمم آماده می‌کرد.نگرانی کم کم تمام سلول های بدنم را به لرزه انداخت.برای پرت کردن حواسم جرعه ای دیگر از قهوه نوشیدم و ذهنم را به مزه‌اش مشغول کردم.
ناخودآگاه نگاهم به گرامافون طلایی رنگی که کمی دورتر از ما بر روی میز چوبی قهوه ای رنگی قرار داشت،گره خورد.همیشه دوست داشتم یک بار هم که شده یکی از آن صفحات گرد سیاه رنگ در آن بگذارم و به صدای یک موسیقی قدیمی که پخش می‌کند گوش کنم.این هم شده آرزوی من:سفر به گذشته!
-آرزو قهوه ت تموم شد؟
با صدای عمه چشم از فنجان خالی دستم گرفتم و منتظر نگاهش کردم.
-بله تموم شد.
عمو از جایش بلند شد و با لحنی جدی گفت:تنهاتون میذارم تا راحت صحبت کنید.
عمه هم در جواب تنها سرش را به نشانه‌ی تایید به پایین حرکت داد.از شدت نگرانی و کنجکاوی تپش تندتر شده‌ی قلبم را حس میکردم.اگر عمه به حرف نمی‌آمد قطعا یک سکته‌ی ناقص کرده بودم!
-آرزو میخوام یک چیزی بهت بگم که بقیه نتونستن بهت بگن و به من واگذار کردن.ببین من میدونم که تو یک دختر قوی هستی ولی زیادی درون ریز و پر استرسی و الان ازت میخوام آرامش خودتو حفظ کنی و به حرفام خوب گوش کنی.باشه؟
نفسی عمیق کشیدم تا نگرانی دو برابر شده‌ام اندکی کم شود.آب دهانم را با قدرت قورت دادم که جلوی بزرگتر شدن بغض کوچکی که در گلویم درست شده بود را بگیرم.آنقدر نگران شده بودم که هنوز خبر را نشنیده ‌، بغض کرده بودم!
-باشه عمه.بفرمایید.
-خب ببین آرزو من می‌خوام راجع به نفس باهت حرف بزنم.
مکثی کرد و نفسی عمیق کشید.با همین مکث چند ثانیه‌ای که کرد جانم به لبم رسید و گفتم : مامانم چی عمه ؟
با صدایی لرزان پرسیدم‌ : اتفاقی براش افتاده ؟
دستش را روی شانه‌ام گذاشت و گفت : هنوز اتفاق خیلی بدی نیفتاده پس آروم باش !
آب دهانم را محکم قورت دادم و منتظر نگاهش کردم.
نگاهش را در مردمک چشمانم متمرکز کرد و گفت : پدر نفس رو یادت میاد ؟
-معلومه که یادم میاد !
-خب می‌دونی راستش ...
لب‌هایش را با زبان تر کرد و افزود : نفس از پدرش بیماری قلبی رو از به ارث برده .
با چشمانی گرد از تعجب ناباورانه پرسیدم : چی ؟! آخه چطور ممکنه ؟!
بغضی بزرگ در گلویم جای گرفت و تا می‌توانست به دیواره‌های داخلی گلویم ضربه زد.
عمه که دید چقدر نگران و متحیرم دستش را روی موهایم گذاشت و با صدایی آهسته و لحنی آرام کننده گفت : آروم باش آرزو ! نفس الان اونقدر حالش بد نیست ! طبق گفته‌ی دکترش هنوز جای امیدی هست و اون امید به عمل پیونده.نفس الان به یک قلب برای پیوند نیاز داره.
قطره‌ای اشک از گوشه‌ی چشم چپم چکید و گفتم : اما عمه تو می‌دونی که گروه خونی مامان هم مثل پدرش-Oاوی منفیه و خیلی کمیابه ! می‌دونی احتمال اینکه قلبی به بدنش بخوره و بخوان بهش پیوند بزنن چقدر کمه ؟
دستم را روی دهانم گذاشتم و به اشک‌هایی که از چشمانم تا زیر چانه‌ام جاری می‌شدند اجازه دادم تندتر و پر شدت‌تر مثل یک سیل فرو بریزند.
عمه لبخندی کمرنگ برای آرام کردن من زد و با همان لحن که سعی در فروکش کردن نگرانی و دلشوره‌ی من داشت ، گفت :آرزو درسته که هنوز توی ایران نتونستن قلبی برای پیوند بهش پیدا کنند اما یکی از دکترهای کمیته‌ی جراحی پیشنهاد کرده که اگر تا دو هفته ی دیگه قلبی پیدا نشد بیاد انگلیس چون در عمل های پیوندی هم اهداء عضو بیشتره و هم جراح ها ماهر ترند.پس این یعنی امیدی وجود داره و باید خوش بین‌تر باشی عزیزم !
آب دهانم را محکم قورت دادم تا بغضی که لحظه به لحظه بزرگ و بزرگ‌تر می‌شد رشد خود را لحظه‌ای متوقف کند.با صدایی که لرزش خفیف آن به وضوح حس می‌شد گفتم : اما عمه می‌دونی احتمالش چقدر کمه ! احتمالش کمه عمه می‌فهمی ؟ احتمال زنده موندن مامان کَ...
سکوت کردم.توان نداشتم بگویم احتمال زنده ماندن مامان کم است ! مامان که برایم اندازه‌ی یک کهکشان بزرگ ارزش دارد.
-آرزوی عزیزم ! سعی کن مثبت فکر کنی ! به جای غصه خوردن سعی کن از نفودت توی کادر پزشکی لندن استفاده کنی و یک جراح خوب برای مادرت پیدا کنی !
-اما عمه ...
-هیس ! ولی و اما نداره عزیزم ! فقط باید سعی کنی دنبال بهترین راه درمان باشی !
سرم را پایین انداختم و سکوت کردم.
عمه پس از چند دقیقه سکوت بینمان را شکست و گفت : دلیل این که آرمان بهت گفت امسال کریسمس بیای این جا هم این بود که نخواست ببینی نفس بستریه و خیلی نگران بشی و خودتو ببازی ، پس نگران نباش و بهشون اثبات کن قوی‌تر از این حرفایی !
 
آخرین ویرایش

روشنک.ا

مدیر تالار کتاب +گوینده انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار کتاب
عضویت
3/31/17
ارسال ها
411
لایک ها
6,445
امتیاز
93
سن
21
محل سکونت
تهران
#7
موبایلم را از روی میز برداشتم و باری دیگر به عکس خانوادگی‌مان که بر صفحه‌ی قفل موبایلم تمام اعضای خانواده‌ام را شاد و سالم نشان می‌داد ، نگاه کردم.نگاهم را به مامان که در عکس لبخند بر لب به من نگاه می‌کرد ، کشاندم.مثل مسخ شدگان به عکسش نگاهش میکردم.هر لحظه که می‌گذشت ، بغضم بزرگ و بزرگتر می‌شد و اشکهایی که وضوح دید مرا می‌کاستند مثل باران ابری پاییزی بیشتر و تندتر می‌باریدند.
من اصلا نمی‌توانستم باور کنم!نفسی عمیق کشیدم و سرم بالا بردم.در چشمان طوسی رنگش که در عمقشان تردید به خوش‌بینی بیش از حدش دیده می‌شد دقیق شدم.پس از قورت دادن آب دهانم با فشار ، به سختی بر خودم مسلط شدم و با صدایی لرزان گفتم : حالش خوب میشه عمه.مگه نه؟
-قرار شد آروم باشی !
با لحنی عصبی سریع گفتم : جواب منو بدید !
-نمیدونم آرزو!من نه خدا ام نه عیسی مسیح!تو فقط میتونی دعا کنی و از پزشک ها و جراحای قلب اون جا پرس و جو کنی.چند روز بعد از اتمام تعطیلات کریسمس هم نفس و آرمان میان لندن پیش تو.
به لندن می‌آیند ! آنها به لندن می‌آیند ولی من اصلا خوشحال نیستم ! همیشه عاشق وقت‌هایی بودم که به دیدار من می‌آمدند اما هیچ وقت دلم نمیخواست این دلیل به دیدار من آمدن آنها باشد !
-عمه من می‌ترسم ! آخه چرا مامان من؟!مگه من کم سختی کشیدم توی زندگیم؟!
-این حرفو نزن آرزو!تو باید قوی باشی و به مامان و بابات روحیه بدی دختر!تو هیچ میدونی آرمان چه قدر تا حالا سختی کشیده؟فکر کردی واسه اون راحته نفسی که انقدر عاشقش بوده و هست یک ماهه یا بستریه یا تحت درمان.واسه اون خیلی سخت تره ! اینو مطمئن باش.آرمانی که دو هفته ی پیش که رفتم ایران و دیدمش دیگه اون برادر سابق من نیست.تو که نمیدونی چه قدر شکسته تر شده !
اشک هایی از جنس درد و نگرانی در ریختن از چشمانم از هم سبقت میگرفتند.حس می‌کردم ریه‌هایم توان اکسیژن گرفتن و تنفس عادی خود را از دست داده‌اند.قلبم به شدت درد می‌کرد و گلویم افسارش را به دست بغضی که بی رحمانه به آن شلاق می‌زد داده بود.
باور این تعداد تغییرات منفی،آن هم طی یک روز برایم به شدت دشوار بود.تازه می‌فهمیدم چرا این مدت تماس‌هایشان با من کم شده بود.من به طرز احمقانه‌ای فکر می‌کردم دیگر از من دلسرد شده‌اند!
-آرزو خوبی دخترم؟
لحن ملایمش وادارم کرد بین اشکهایی که بی صدا از چشمانم می‌ریختند لبخند بزنم.
آری ! من باید قوی باشم !دردهای من باید همیشه پنهان باشد.
با کف دستانم اشکهایم را پاک کردم و لبخندم را عمیق تر کردم.
-خوبم عمه.نگران من نباشید.
-مطمئنی نمیخوای چیزی بگی ؟! درسته که گفتم قوی باشی اما تو می‌تونی الان با من درد و دل کنی !
-نه عمه.من کاملا خوبم.
-می‌خوای الان صبحانه بخوریم ؟
-نه راستش خیلی خسته‌م ، دیشب به خاطر پرواز اصلا نرسیدم بخوابم.
-باشه پس برو استراحت کن که عصر بریم خرید که حال و هوات عوض بشه
-من خریدی ندارم عمه! با خرید هم حال و هوام عوض نمیشه !
-با من بیای هم واست خرید میسازم ، هم حال و هوات رو عوض می‌کنم.
هر چند اصلا میلی به خرید نداشتم ، مخالفت را جایز ندانستم و گفتم: باشه هر طور شما بگید.با اجازه تون من دیگه برم استراحت کنم.
او که نمی‌دانست در قلب من چه غوغایی برپاست پس باید به ناچار با او موافقت می‌کردم.کاش همه چیز به همان سادگی که عمه می‌پنداشت بود و من می‌توانستم بیخیال دلشوره و وحشتی که به سراغم آمده بشوم و با او به خرید بروم.بعد هم با کمال آسودگی خیال مغزم را که قفلش باز شده بود به کار انداخته و بهترین جراح قلب برای مامان را پیدا می‌کردم و از او درخواست می‌کردم تا قلبی که با بدن مامان همخوانی دارد را از اهدا کننده به مامان پیوند بزند.کاش این رویا واقعیتی می‌شد که مامان را از بیماری رها می‌کرد و حضورش را با سلامتی دوباره به ما هدیه می‌کرد.
با سستی در اتاق را باز کردم و روانه‌ی تخت شدم.طاق باز رویش دراز کشیدم و به سقف اتاق خیره شدم.
یعنی می‌شود بهترین اتفاق ممکن بیفتد؟ یعنی کسی پیدا می‌شود که قلبش با بدن مامان همخوانی داشته و اطرافیانش بخواهند قلبش را اهداء کنند؟ یعنی می‌شود آن قلب به بدن مامان پیوند بخورد؟

به قدری فکر و خیال کردم که خواب به سراغ چشمان خسته و مغز گیج و منگم آمد.
 
آخرین ویرایش

روشنک.ا

مدیر تالار کتاب +گوینده انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار کتاب
عضویت
3/31/17
ارسال ها
411
لایک ها
6,445
امتیاز
93
سن
21
محل سکونت
تهران
#8
-آرزو نمیخوای بیدار بشی ؟ عصر شده ها ! الان هفت ساعته که خوابیدی!
چشمانم را آرام گشودم و با دستانم شروع به مالیدنشان کردم.این عادت را از بچگی‌ام تاکنون ترک نکرده‌ام!خوابم که بیشتر به یک کابوس مملو از ترس و نگرانی برای آینده‌ای که بیماری مامان در پیش داشت شبیه بود ، تا به یک خواب شیرین و رویایی دلچسب ، مرا به شدت آزرده بود.
پتو را کنار زدم و نیم خیز شدم.به عمه که دست به کمر ایستاده بود و طلبکارانه نگاهم می‌کرد،گنگ نگاه کردم.با صدایی گرفته و خواب آلوده پرسیدم:چیزی شده؟!
-فکر کنم قرار بود امروز عصر بریم خرید!
دستی در موهایم فرو بردم و کمی بعد یاد قولی که صبح برای خرید رفتن به عمه دادم،افتادم.
-میشه بذارید واسه یک وقت دیگه ؟ میخوام الان به مامانم زنگ بزنم‌.
-اولا که خودت صبح قبول کردی پس همین الان میریم خرید.دوما الان خونه نیستن!
-چرا نیستن؟!
-من نیم ساعت پیش به آرمان زنگ زدم گفت دارن میرن مطب دکتر واسه معاینه ی نفس.
بغض کوچکی به گلویم چنگ انداخت ولی اینبار هم با قورت دادن آب گلویم مهارش کردم.
-مامان حالش خیلی بده ؟
-نه ! امروز وقت گرفته بودن واسه ویزیت.
-کِی میتونم بهشون زنگ بزنم ؟
-شب که از خرید برگشتیم تماس می‌گیریم.
با تاکید مُصِرانه‌اش روی خرید، خشم به تمام روحم هجوم آورد.برای آرام‌تر شدن، کلافه دستم را در موهایم فرو بردم.مامان همیشه می‌گوید این رفتارم را که هنگام عصبانیت انتقامم را با دستم از موهای بی گناهم میگیرم، از بابا به ارث بردم.دیگر برایم ارادی نیست که وقتی عصبانی می‌شوم ترجیح می‌دهم سکوت کنم و با این کار بر خودم مسلط بشوم.
به ناچار جواب دلخواهش را دادم:باشه.هر چی شما بگید.
-خوبه.حالا که غذا هم نخوردی پاشو یک عصرانه بخوریم بریم.
-چشم.
لبخندی زد و بدون هیچ حرف دیگری از اتاق خارج شد.
با کف دستم روی پیشانی‌ام کوبیدم و زیر لب "عجب گیری کردم"ی نثار روح آزرده خاطرم کردم.
با رخوت از روی تخت بلند شدم و پتویش را مرتب پهن کردم.
برس سیاه رنگم را به دست گرفتم و هم زمان با برس زدن موهایم،با دست دیگرم در چمدان را باز کردم و بدنبال یک کلاه گرم گشتم.همین که صبح در این سرما کلاه سرم نکردم حماقتی محض بود.کلاه سفید رنگی که به من چشمک میزد باعث شد پوفی از آسودگی خیال بکشم.جای خوشحالی داشت که آوردنش را فراموش نکرده بودم اما برای من که در اضطراب غرق شده‌ام این خوشحالی بیش از لحظه‌ای دوام نداشت.
-آرزو بیا دیگه!دیر میشه ها
-اومدم عمه!
برس را در چمدان پرت کردم و از اتاق خارج شدم.وقتی هم که اراده می‌کنم مرتب باشم بقیه نمی‌گذارند !

با نزدیک شدن به میز ناهارخوری که حال دیس اسنک و بطری نوشیدنی با ظرف ها و گیلاس های تمیز رویش برق می‌زدند، شادی کوچکی که ذره‌ای غمم را تسکین نمی‌داد به سراغم آمد.برای من که از دیشب غذای درست و حسابی نخورده بودم این عصرانه‌ی غیر منتظره مثل یک معجزه بود و شاید خوب بهانه‌ای برای فراموش کردن لحظه‌ای آنچه شنیدم بود.
 
آخرین ویرایش

روشنک.ا

مدیر تالار کتاب +گوینده انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار کتاب
عضویت
3/31/17
ارسال ها
411
لایک ها
6,445
امتیاز
93
سن
21
محل سکونت
تهران
#9
با ولع اسنکی را که اگر هر زمان دیگری بود به دید یک عصرانه‌ی معمولی بی میل نگاهش می‌کردم،می‌خوردم.
سنگینی نگاه‌های متعجب عمه و عمو را روی خودم حس میکردم ولی گرسنه تر از آن بودم که واکنشی نشان بدهم.
مطمئنا عمه در افکارش به حال من افسوس می‌خورد.منی که همواره می‌خواسته مثل یک دوشیزه‌ی متشخص رفتار کنم، اکنون همچون دختری کولی که برای اولین بار طعم غذاهای اشرافی را می‌چشد،شکارچی‌وار به جان عصرانه‌ای ساده افتادم.
وقتی معده‌ی درمانده‌ام که تا نیم ساعت پیش خالی مانده بود،پر شد چنگال و چاقو را در بشقاب رها کردم و با دستمال پارچه‌ای کنار بشقابم آرام دور دهانم را تمیز کردم تا ذره‌ای به همان دوشیزه‌ی متشخصی که عمه همیشه از من می‌خواهد باشم شبیه تر بشوم.
منتظر نگاهشان کردم که لبخند به لب به من مثل یک کودکِ دلربا نگاه می‌کردند.
-دیگه سیر شدی؟
-بله عمه.خیلی لذیذ بود.ممنون.
-خب من که درستش نکردم!
-دستپخت مارگارت چه زود مثل مادرش عالی شده!
-آره.اون دختر سخت‌کوش و بااستعدادیه
-همین طور به نظر میرسه
عمو : خب حالا کی حاضره یه گیلاس بخوره به سلامتی جمعمون؟
هر دو منتظر نگاهم کردند.با رضایت نگاهشان کردم و سمت راست لبم را به بالا کش دادم.لبخند زدنم هم به آدمیزاد نرفته است!همیشه کج لبخند می‌زنم،طوری که فقط سمت راست لبم بالا می‌رود؛درست مثل اکثر لبخند های بابا ! مامان خیلی از این عادتم خوشش می‌آید.من و بابا نه تنها از نظر چهره بسیار شبیه همدیگریم بلکه اخلاقیات من هم درست مثل خودش شده‌است.مامان هم که عاشق بی چون و چرای شوهرش است، هر شباهتی بین ما می‌بیند از خوشی ذوق میکند.
گیلاس نیمه پری که عمو به سمتم گرفت را از دستش گرفتم و همان لحظه گیلاس هایمان را بهم زدیم.
صدای بهم خوردن گیلاس های بلوری و "به سلامتی"مان همزمان شدند.
جرعه جرعه از آن نوشیدنی تلخ و سوزاننده‌ می‌نوشیدم و به یاد خانواده‌ی دوست داشتنی‌ام می‌افتادم.چه قدر پیش بینی اتفاق‌های ناگوار به دور از ذهن است ! پارسال همین زمان کنارشان بودم.کنار مادر و پدر و یک خواهر و دو برادرم.حتی رایان هم برای کریسمس به ایران می‌آمد تا همگی بار دیگر کنار هم بودن را به یاد گذشته ها تجربه کنیم.یاد رایان،کمتر شدن تماس های اخیرش را به خاطرم آورد.اگر او هم همه چیز را می‌دانسته و تا به حال به من نگفته‌ باشد ، چه ؟!
سرم را به طرفین تکان دادم و با خود اندیشیدم که چنین چیزی واقعا نابخشودنیست!
-خب دیگه بسه.بیشتر از این بخوریم ممکنه مست بشیم و نتونیم بریم خرید.
عمه هنوز هم به این خرید ملعون فکر می‌کرد ولی من غرق در رویای لحظه‌ای آرامش و صحبت با مادرم بودم!
عمو:باشه عزیزم!
صدایش را کمی بلندتر کرد و گفت: مارگارت ما دیگه میخوایم بریم.بگو الکس ماشین رو آماده کنه.
صدای ضعیف شده ی مارگارت از آشپزخانه آمد که گفت: الان میگم آقا.

بی‌حال به سمت اتاق رفتم و با بی‌میلی لباس پوشیدم.مهم ترین قسمتش کلاه و شال‌گردن با دستکش بود؛مخصوصا برای من که به شدت از سرما بیزار هستم.
 
آخرین ویرایش

روشنک.ا

مدیر تالار کتاب +گوینده انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار کتاب
عضویت
3/31/17
ارسال ها
411
لایک ها
6,445
امتیاز
93
سن
21
محل سکونت
تهران
#10
سریع آماده شدم ولی ترجیح دادم قبل از بیرون رفتن از اتاق،با رایان تلفنی حرف بزنم.
حسی در درونم می‌گفت او بی آنکه به من چیزی بگوید ، از همه چیز خبر داشته است.
دستم را در موهایم فرو بردم و بی حوصله به صدای بوق تلفن گوش سپردم.
بالاخره بعد از سه بوق با صدایی خواب آلوده جواب داد :های(Hi)!
-منم رایان.
-آرزو تویی؟!
-نه پس روحمه بی مزه!
خمیازه ای طولانی و صدادار کشید و با صدایی گرفته پرسید: چرا الان زنگ زدی؟!میدونی این جا ساعت چند نصف شبه؟
-این جا که سر شبه.
-من که اونجا نیستم!خوابم میاد بعدا زنگ بزن.
-مسئله ی مهمیه که باید همین الان در موردش حرف بزنیم.راجع به مامانه.
کمی مکث کردم.با لحنی جدی و آمیخته با نگرانی دوباره به حرف آمد‌.
-چی شده؟!اتفاقی واسش افتاده؟!حرف بزن آرزو!
-نه فعلا اتفاق خاصی نیفتاده ولی بابت پنهان کردن بیماریش خیلی ازت دلگیرم!
سکوت کردم و منتظر واکنشی از جانبش ماندم.می‌خواستم مطمئن بشوم او هم خبر دارد و بعد بحث کنم‌.
-تو از کجا فهمیدی؟!
کلافه پوفی کشیدم و دستم را در موهایم فرو بردم.آنقدر عصبانی شدم که چند تار مویم را با دست از ریشه کَندم.
با لحنی آکنده از دلخوری گفتم : پس تو هم میدونستی و به من نگفتی؟!واقعا که رایان از تو انتظار نداشتم با من مثل یک غریبه برخورد کنی!فکر میکردم منم از اعضای همین خانواده‌ام!
-این حرفا رو ول کن.تو فقط بگو از کجا فهمیدی؟
-واسه تو چه فرقی میکنه؟!من که واست یک غریبه‌ام!
-آرزو اون روی منو بالا نیار. بگو کی بهت گفته؟
-واسم مهم نیست اون روت بالا بیاد.به هر حال عمه گفته.
-مگه الان ایتالیایی؟!
-آره زودتر اومدم.فکر نکن میتونی طفره بری.
-به منم کسی نگفت.خودم فهمیدم.
-چه جوری اون وقت؟
-هوفف!مگه بازجوییه؟!
-جواب منو بده.
-خیلی اتفاقی فهمیدم.بابای یکی از دوستای قدیمیم توی ایران دکتر مامان از آب در اومد.
-پس چرا به من نگفتی؟!
-منم کلا سه هفته ست فهمیدم!وقتی با بابا حرف زدم اولش انکار کرد ولی وقتی فهمید حتی از زمان دقیق معاینه ها هم خبر دارم گفت مامان خواسته ما چیزی نفهمیم.بعد هم گفت به تو چیزی نگم که به موقعش خواهرش بهت توضیح بده.
-رایان من میترسم!یعنی حالش چه قدر بده که بهمون نگفتن؟
هیچ تعبیر مثبتی برای سکوتش پیدا نکردم.دلهره مثل یک نیروی مسلح به تمام بدنم شلیک می‌کرد.
-رایان تو تازگی مامانو دیدی؟حالش چطوره؟تو رو خدا جواب بده!
-آرزو منم بعد از کریسمس میام لندن.فقط به تو بستگی داره که بتونی دکتر آشنایی اونجا پیدا کنی و کسی پیدا بشه که قلبش به مامان بخوره و بخواد اهدا کنه.
-چه قدر امید به زنده موندنش هست؟
-اگه بتونه پیوند انجام بده که مشکلی نیست!
-و اگه نشه؟
کمی مکث کرد و با لحنی ناامید جواب داد: دکترش گفته حداکثر یک سال
دیگر حتی تحمل گوش کردن به حرف‌هایش را نداشتم.به گفتن یک "خداحافظ"اکتفا کردم و تماس را قطع کردم.
برای مهار بغضی که در گلویم تشکیل شده بود آب دهانم را با قدرت قورت دادم و سعی کردم افکار منفی را از ذهنم دور کنم.
عصبی در طول اتاق قدم‌ می‌زدم که نگاهم به کیفی که روی تختم گذاشته بودم گره خورد و به یاد خرید افتادم.یقینا مدت زیادی است که منتظر من هستند!
سریع کیفم را برداشتم و از اتاق بیرون آمدم.هر چه بیشتر می‌ماندم بدتر بود.
با تعجب به پذیرایی خالی که اثری از عمه و عمو در آن نبود خیره شدم.
-بالاخره اومدید خانوم؟
سرم به سمت منبع صدا چرخید و نگاهم روی دخترک سفید پوست با دانه های زیر پوستی قهوه ای رنگ و موهای بور با حالت فر ریز ثابت ماند.
-بقیه کجا‌ اند مارگارت؟
-توی ماشین منتظرتون هستند.به من گفتند بهتون بگم برید پایین.
-مرسی.خداحافظ.
-خدانگهدار.

چرخیدم و راهی حیاط شدم.با اینکه تا نیم ساعت پیش،از این خرید بیزار بودم ، در این لحظات حس می‌کردم بهترین راه برای خالی کردن مغزم از هجوم انبوهی از افکار منفی همین است.
 
آخرین ویرایش
Similar threads Forum Replies Date
نقد توسط تیم منتقدان انجمن 2
نقد توسط کاربران انجمن 4
رمان های رها شده 73
تایپ رمان 1
متفرقه کتاب 0