• موارد مهم: 1-با مطالعه رمان های در حال تایپ و تشکر از پست های نویسندگان عزیز انگیزه خوبی به آنها خواهید داد. 2-نویسندگان عزیز لطفا در نوشتن رمان مسایل اخلاقی را رعایت کرده که سایت دچار مشکل نشود(در صورت مشاهده بدون تذکر پاک خواهد شد). 3- اگر رمان شما طبق عرف جامعه اسلامی باشد و مسایلی که در عرف کشور ممنوع است تایپ نکنید هیچ اتفاقی برای داستان و رمان شما رخ نمی دهد. 4- نویسندگان عزیز شما برای نوشتن اثر ادبی و برای بالا بردن سطح فرهنگ جامعه رمان تایپ می کنید .پس از خلق صحنه هایی که باعث تحریک و یا ایجاد باورهای نادرست میشود پرهیز کنید. 5- از ایجاد تاپیک های خلاف قوانین کشور خودداری کنید. این تاپیک ها حذف خواهد شد. 6-اگر رمانی یا مطلبی را مشاهده کردید که خلاف قوانین سایت یا کشور است گزارش پست خلاف را بزنید. 7-ماده ٢٣- هرکس تمام یا قسمتی از اثر دیگری را که مورد حمایت این قانون است به نام خود یا به نام پدید آورنده بدون اجازه او یا عامداً به شخص دیگری غیر از پدید آورنده نشر یا پخش یا عرضه کند به حبس تادیبی از شش ماه تا سه سال محکوم خواهد شد.

ویژه رمان صعود ممنوع، سقوط آزاد (جلد دوم این گروه خشن) | نگار 1373 کاربر انجمن یک رمان

جلد اول این رمان رو بیشتر می پسندید یا جلد دوم رو؟


  • مجموع رای دهندگان
    31

نگار 1373

نویسنده افتخاری
نویسنده افتخاری
عضویت
9/3/17
ارسال ها
149
لایک ها
1,651
امتیاز
93
سن
22
محل سکونت
همدان
#1
کد رمان : 1093
ناظر: cinder
سطح: پیشرفته


نام رمان: صعود ممنوع، سقوط آزاد (جلد دوم این گروه خشن)
نام نویسنده: نگار 1373 کاربر یک رمان
ژانر: پلیسی-جنایی-عاشقانه
سطح: پیشرفته
طراح جلد: ف.شیرشاهی

خلاصه:
در دو راهی سقوط یا صعود، سرگرد سید پارسا فدوی قرار گرفته، برای حل کردن ماجرای گنگی که مثل یه کلاف سردرگمه.
تصمیم با خودشه که کدوم راه رو انتخاب کنه. راهی که منجر به سقوطش باشه و عاقبتش رو مثل نادر یزدان پناه کنه
یا راهی که صعودش رو منتهی بشه، صعودی که مطمئنا آسون نخواهد بود.
راهی که بتونه اونو به عشق گمشده اش برسونه. اما کدوم راه؟
چون اینجا سقوط آسونه. سقوط، آزاده.
ولی صعود سخته. صعود، ممنوعه...

توجه: قبل از شروع این داستان، برای بیشتر آشنا شدن با موضوع، توصیه می شه جلد اول "این گروه خشن" رو بخونید.

Please Login or Register to view hidden text.



نقد رمان صعود ممنوع، سقوط آزاد (جلد دوم این گروه خشن) | نگار 1373 کاربر انجمن یک رمان

با تشکر از دوست عزیزم، ف .شیرشاهی عزیز و طراحی جلد زیباش
 

FATEMEH_R

مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
عضویت
3/31/17
ارسال ها
609
لایک ها
3,889
امتیاز
93
محل سکونت
پاریس کوچولو
#2


نویسنده ی عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانینزیر را به دقت مطالعه فرمایید

◇◇قوانین جدید تایپ‌رمان ◇◇
♧♡ قوانین جامع تایپ رمان برای مطالعه کاربران♡♧
** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **


و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**


دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 10 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
✿✿تاپیک جامع درخواست جلد رمان✿✿

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.
●●■تاپیک جامع دریافت جلد رمان ■●●

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشه به رمان های رها شدهمنتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خود داری کنید ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید . **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

نگار 1373

نویسنده افتخاری
نویسنده افتخاری
عضویت
9/3/17
ارسال ها
149
لایک ها
1,651
امتیاز
93
سن
22
محل سکونت
همدان
#3
بسم الله الرحمن الرحیم
باز هم رمانی دیگه از بنده ی حقیر تقدیم به شما دوستان
خیلی وقت بود که دیگه قلم به دست نگرفته بودم تا رمان بنویسم حدود دو سال بود که کنار گرفته بودم از نویسندگی. امیدوارم مثل قبل باز هم منو همراهی کنید و با نقدای سازنده و پیشنهادای خوبتون من رو همراهی کنید.
این رمان هم ادامه ی رمان "این گروه خشن" به شمار میاد. شاید خوب تموم بشه شاید هم تلخ... پیش بینی با شماست.

مقدمه:
در اوج سقوطم، یاد صعودت افتادم
بالهایم شکسته بود
چگونه می توانستم بال صعود داشته باشم؟
فرشته ای که بالش شکسته، محکوم شده به سقوط
اما یادت رهایم نمی کرد
با تمام وجودم اسمت را فریاد کشیدم
صدایت زدم
نوری ظاهر شد، بالهایی گشوده شدند
دستی دستم را گرفت و کسی زمزمه کنان گفت
"در مسلک "ما" معنی پرواز چنین است
با بال شکسته به هوای "او" پریدن..."
 
آخرین ویرایش

نگار 1373

نویسنده افتخاری
نویسنده افتخاری
عضویت
9/3/17
ارسال ها
149
لایک ها
1,651
امتیاز
93
سن
22
محل سکونت
همدان
#4
«پارسا»
-یه فنجون قهوه میل داری؟
نگاهش کردم و با لبخند بی روحی گفتم:
-نه، به قدر کافی کامم تلخ هست که بخوام تلخ ترش کنم.
شونه ای بالا انداخت و بدون اینکه صدای پاش بیاد، رفت داخل آشپزخونه. نفس عمیقی کشیدم و به در و دیوار خونه اش نگاهی انداختم. طرز چیدمان خونه کاملا فریاد می زد که حضور یه زن تو خونه واقعا احتیاجه. باز حداقل جای شکرش باقی که محمد آدم شلخته ای نبود.
-محمد جواد؟ تو چرا زن نمی گیری تا از تنهایی در بیای؟
از آشپزخونه سر و صدای به هم خوردن ظرفا می اومد:
-شما اگه لالایی بلدی، واسه خودت بخون تا خوابت ببره مجرد گرامی.
خب، راست می گفت. چیزی که بارها مادرم واسه ام روز و شب تکرار کرده بود و کار من شده بود خودم رو به کوچه ی علی چپ زدن و گوش ندادن به حرفاش. کسی چه می دونست تو زندگی من چی گذشته که چرا زن نمی گرفتم. تو صورت هر زنی که نگاه می کردم، نگاهم ناخودآگاه دنبال چشمای بلوطی رنگ المیرا می گشت ولی... هیچ. نتیجه ای در بر نداشت. انگاری خدا المیرا رو واسه من آفریده بود تا تو کل عالم تک باشه و لنگه اش پیدا نشه.
-کجایی پسر؟ با منی یا در یمنی؟
تکون مختصری خوردم و سرم رو بالا گرفتم. محمد با دو تا فنجون قهوه مقابلم ایستاده بود و یکی از معدود لبخندایی که می زد رو نثارم کرده بود. یه فنجون رو سمتم گرفت:
-این رو از من می گیری، نق و نوق هم نداریم.
غر زدم:
-من که گفتم نمی...
به حرفم گوش نداد، فنجون رو دستم داد و مقابلم نشست.
-بخور، آرومت می کنه.
چیزی نگفتم. محمد ذهن خوان خوبی بود. شاید هم چهره ی من مضطرب و شکسته نشون می داد. با پوزخند به فنجون تو دستم خیره شدم. داغ بود، ولی حرارتش دستای یخ زده ام رو گرم می کرد.
-خب... تعریف کن ببینم، چی شد یادی از ما کردی؟
گفتم:
-همین هم که الان اومدم فکر نمی کردم خونه باشی.
نگاهش خیره به من بود، دیگه لبخند نمی زد. تو چشماش یه نادر دیگه رو می شد تشخیص داد که تنها فرقش با نگاه نادر، گرمای نامحسوس نگاه محمد بود. حقا که حلال زاده، به داییش رفته بود.
-تو که وضعیت من رو می دونی. بدتر از خودت همیشه درگیر ماموریتم، مخصوصا ماموریتای بیرون از شهر.
-واقعا داری خودت رو با کار می کشی. آخرش که چی؟
دست چپش رو بالا گرفت:
-یادت نره که همه ی ما برای مراقبت از جون مردم این وطن قسم خوردیم. حتی اگه تو یه ارگان با هم همکار نباشیم. تو هم تازگیا کم از من نداری که داری من رو منع می کنی.
جای خالی چهار تا انگشت دست چپش، وادارم کرد سکوت کنم. چطوری داشت من رو با خودش مقایسه می کرد؟ اون کجا و من کجا... وقتی دید ساکتم، ادامه داد:
-نادر هم داشت با جون و دل به وطنش خدمت می کرد، ولی آخرش مرتکب اشتباه شد.
-آره در خدمتش شکی ندارم ولی نه به اندازه ی تو.
-من کار به خصوصی انجام ندادم.
به دستش اشاره زدم:
-تو انگشتات رو تو انفجار از دست دادی.
خونسرد جواب داد:
-...و نادر هم دو تا عزیزاش رو. کاش با خودش لج نمی کرد که از کارش دست بکشه. از دست دادن چیزی باید به تو درس بده محکم تر عمل کنی نه اینکه پس بکشی و به صورت معکوس پیش بری.
باز هم من رو قانع کرده بود. سری تکون داد و گفت:
-اگه دندون رو جیگر می گذاشت و از کارش استعفاء نمی داد، قول می دادم به بهترین نحو ممکن کمکش کنم. ولی این که استعفاء داد و خودش هم خواه ناخواه بد شد، دستم رو برای انجام هر کاری بست.
-آخه چه کمکی؟ تو که پلیس نیستی.
-یعنی می خوای بگی سپاه رو دست کم می گیری؟
و باز هم سکوت. غرغر کرد:
-خواهر زاده ی عزیزم، وقتی می بینی نمی تونی جواب من رو بدی، پس چرا حرف می زنی؟ من روش خودم رو برای کمک به اوضاع ناراحت کننده ی نادر داشتم. خودش همه ی پلای پشت سرش رو خراب کرد و رفت.
سرم رو تو دستام گرفتم و چشمام رو بستم. کاش اون اتفاق لعنتی نمی افتاد، کاش نادر لجباز نبود، کاش از ایران نمی رفت.
سرم داشت از حجم بی نهایت بزرگی از خلاء می ترکید. خلاء بزرگی از عدم داشتن جوابای بی نهایت زیاد.
-باز که غمبرک زدی؟! پارسا بخدا آدم یکی مثل تو رو داشته باشه ها، دیگه غم و غصه واسه چیشه؟ تو که خودت غصه ی دو عالمی...
صدای خنده ی آهسته ام رو که شنید، جلو اومد و دستم رو گرفت و گفت:
-پاشو پهلوون، دنیا که به آخر نرسیده. نادر کله شق بود، درست. تو دیگه کله شقی نکن ارواح خاک خواهرم. خسته ام کردید شما دو تا...
سر پا ایستادم و با دقت اجزای صورتش رو وارسی کردم. خسته، ولی محکم بود. درسته هم سن و سال نادر بود، ولی پخته بود و دنیا دیده. از وقتی نادر رفته بود، بیشتر به محمد سر می زدم. تجسم دیگه ای بود از نادر، ولی ملایم تر و کم هیاهوتر. آدم ساکتی بود ولی وقتی دهن باز می کرد، آدم شیفته ی حرفاش می شد. کمتر وقتی بود که پیش می اومد به چشم یه دایی نگاهش کنم، ولی الان از اون وقتایی بود که واقعا یه دایی می دیدمش.
-چشم، من حرف گوش کن می شم...
***
 
آخرین ویرایش

نگار 1373

نویسنده افتخاری
نویسنده افتخاری
عضویت
9/3/17
ارسال ها
149
لایک ها
1,651
امتیاز
93
سن
22
محل سکونت
همدان
#5
«نادر»
خسته دستی به جیبم کشیدم تا ببینم کلید همراهم هست یا نه، ولی وقتی دیدم هیچ برامدگی ای داخل جیبم حس نمی کنم، پف بلندی کشیدم و با اکراه مجبور به در زدن شدم. حدود یک دقیقه گذشت تا بالاخره در باز شد و پشت در، موجود خواب آلود و آشفته ای ظاهر شد.
-چرا نمی شه کلیدت رو جا نذاری خونه؟
-علیکم سلام المیرا خانوم. ساعتِ خواب...؟
چشمای پف کرده اش رو به زور باز کرد و به زحمت چشم غره رفت. به پشت سرش اشاره کردم:
-اذن دخول می دید پرنسس؟
غرولند کنان عقب گرد کرد و رفت داخل خونه. همون طور که پشت سرش حرکت می کردم گفت:
-آسایش که از دست سر و صدای همسایه ها نداریم، پوران هم که دم به دقیقه بغض می کنه می گه دلش برای ایران تنگ شده، تو هم که هر روز کلیدت رو جا بذار و نذار خبر مرگم یه چرتی بزنم.
آروم خندیدم و به شکایتای همیشگیش توجهی نکردم و رفتم سمت آشپزخونه.
-احوال ملکه ی ما در چه حاله؟
حتی به خودش زحمت نداد نگاهم کنه ببینه سالمم یا نه. با لجاجت مخصوصش همچنان مشغول آشپزی بود. معلوم بود هنوزم سر جر و بحث دیشبمون مبنی بر اینکه چرا نمی شه برگردیم ایران، از دستم ناراحته. به سمتش رفتم و پرسیدم:
-قهری هنوز؟
صدای نفسای تندش رو شنیدم و اینکه با حرص بیشتری در قابلمه رو سر جاش کوبید. پشت به من داخل کابینت دنبال چیز نامعلومی می گشت.
-من که همون دیشب معذرت خواستم پوراندخت، دیگه از چی ناراحتی دختر؟!
با لحن پر از کینه ای غرید:
-تا به حال با اون شدت سرم فریاد نکشیده بودی.
آروم صداش زدم:
-پوراندخت؟ منو ببین...
زیر چشمی شبیه یه پلنگ زخم خورده نگاهم کرد.
-ببین چقدر خستم؟ تو رو جون عزیزت انقدر اذیتم نکن، بازم معذرت می خوام، خوبه؟
آهسته به گونه اش دستی کشیدم که حالت تهاجمی صورتش کمرنگ تر شد. خم شدم سمتش تا با بوسه رامش کنم که یه نفر گفت:
-باز فیلم هندی!
به همون حالت که خشکم زده بود با خشم زمزمه کردم:
-لا اله الا الله...
المیرا شاد و شنگول از کنارم گذشت و رفت تا به غذا ناخنک بزنه و گفت:
-اینجا مجرد هست، بد نیست یه کم رعایت کنین.
و موذیانه لبخند زد. پوراندخت هم که حالش گرفته بود گفت:
-تو هم یه کم رعایت کنی و انقدر فضول نباشی نمی میری! انقدر هم ناخنک نزن به غذا!
با خنده پشت میز آشپزخونه نشستم و به دعوای دو خواهر خیره شدم. المیرا طبق معمول کم نیاورد و ناخنک زد و فرار کرد پیش من. پوراندخت با حرص پاشو به زمین کوبید:
-می کشمت!
-نادر به این زن لوست یه چیزی بگو! هه هه...
با خنده گفتم:
-پوری یه چیزی بهت می گما.
مثل آتشفشان در حال انفجار قرمز شده بود و من و المیرا می خندیدیم. خندیدنم که تموم شد گفتم:
-بیخیال دنیا، شاد باش.
المیرا کنار من نشست و گفت:
-امروز بازم گریه کرد. دلش برای بابا تنگ شده.
-المیرا راست می گه؟ بازم گریه کردی؟
جوابم رو نداد و خودش رو مشغول کرد.
-دختر جان خودت بگو با تو چیکار کنم؟ پوراندخت تو که انقدر روحیه ات حساس نبود! کی انقدر گریه می کردی آخه؟
با صدای پایینی زمزمه کرد:
-نمی دونم.
-آخه مگه با گریه کردن، پدرت زنده می شه و بر می گرده؟ تازه گیرم که برگرده، خودت که شنیدی خبر دادن واسش حکم اعدام صادر شده بود.
حالا حتی المیرا هم بغض کرده بود. آهی کشیدم:
-زنده موندنش با فوت کردنش هیچ فرقی نداشت. گذشته رفته.
پوراندخت صورتش رو با دستاش پوشوند و به کابینتا تکیه زد. دیگه حوصله اینکه بازم بخواد اشک بریزه رو نداشتم. تازگیا به هر بهانه ای یا قهر می کرد، یا گریه. ولی این بار کاری نکرد.
-شام آماده نیست؟ من گشنمه ها!
بدون یک کلمه حرف مشغول چیدن میز شام شد. حتی لحن شوخم هم نتونست به حرفش بیاره.
***
 
آخرین ویرایش

نگار 1373

نویسنده افتخاری
نویسنده افتخاری
عضویت
9/3/17
ارسال ها
149
لایک ها
1,651
امتیاز
93
سن
22
محل سکونت
همدان
#6
«پارسا»
-سرم درد می کنه.
مهراب خندید و گفت:
-شد من یه بار بیام پیشت و از یه درد جدید ننالی؟
خودم رو مشغول خوندن یه پرونده نشون دادم تا شاید از دفترم بره بیرون. حوصله ی گپ زدن نداشتم.
-خب جناب سرگرد... تو خودتی.
زیر لب طوری که بشنوه گفتم:
-فقط از خستگیه.
-چند ماهی می شه که پارسای قبلی نیستی. از وقتی پسرخاله ات گم شد، تو هم اخلاقت عجیب غریب شد. پس به خستگی هیچ ارتباطی نداره.
بی حوصله غریدم:
-شاید...
خواست چیزی بگه که کسی در زد. اجازه ی ورود دادم که یه نفر با عجله اومد داخل.
-سلام... آخ ببخشید!
چشمام رو بستم و سعی کردم خشم در حال فورانم رو با یه نفس عمیق خفه کنم. سروان رازقی یه دختر عجول بود که هر جا می رفت به احتمال زیاد دسته گل به آب می داد. الان هم حین ورودش گوشه ی چادرش به گلدون سانسوریا گوشه ی دفترم گیر کرد و گل بیچاره نقش زمین شد.
مهراب داشت می خندید، رازقی از خجالت سرخ تر می شد و من عصبانی تر. نتونستم بهش تیکه نپرونم:
-سروان جدا همیشه برام سوال بوده و هست که شما چجوری تونستید از مصاحبه دانشکده افسری با موفقیت عبور کنید!
من من کرد:
-عذر می خوام، آخه یه کم جمع و جور کردن چادر واسم مشکله.
مهراب خنده هاش شدت گرفت و به زحمت اضافه کرد:
-اون سری هم جلوی سرهنگ چادرت موند زیر پای احمد... هاهاها از ترس اینکه به شما نخوره نزدیک بود کله پا بشه!
بهش توپیدم:
-مهراب کافیه.
به حرفم گوش داد ولی هم چنان لبخند پهنی روی صورتش خودنمایی می کرد. به رازقی اشاره زدم جلوتر بیاد که رنگش پرید:
-سرگرد من...
-من که کاریت ندارم، فقط می خوام ببینم چه کاری داشتی که این همه با شتاب اومدی داخل.
مثل یه عادت عصبی مقنعه اش رو درست کرد و گفت:
-سرگرد فدائی من رو فرستادن که اطلاع بدم با شما کار فوری دارن.
خونسرد جواب دادم:
-بهش بگو فدوی کار داشت گفت بعدا می بینمش.
چشماش وحشت زده گرد شدن:
-ولی آخه...
باز طبق عادت جدیدم حرفش رو قطع کردم:
-آخه نداره، چون من فعلا سرم شلوغه. در ضمن، بهش بگو من دیگه زیر دستش نیستم که از من انتظار اطاعت از دستورات بی حد و حسابش رو داره.
ترس رو از چشماش می خوندم. می دونستم احمد اخلاقش بی نهایت غیر قابل تحمله، ولی برای اینکه اعصابش رو خورد کنم، نیاز به قربانی داشتم، و فعلا هم فقط رازقی دم دستم بود. رازقی خواست چیزی بگه ولی آشکارا حرفش رو خورد. آهسته "بله قربان" گفت و پا به هم کوبید.
وقتی از دفتر بیرون رفت مهراب گفت:
-چرا انقدر این طفلک رو اذیتش می کنی؟
-چون حال و حوصله ی دیدن احمد رو ندارم. و متقابلا هم احمد چشم دیدن من رو نداره، ولی یه جورایی می خواد به من بگه که هنوزم باید از دستوراتش اطاعت کنم.
-خب گناه رازقی چیه؟
اخم کرده بود. موذیانه لبخند زدم:
-نکنه دوستش داری که انقدر طرفش رو می گیری؟
جا خورد:
-کی؟! من؟ نه بابا چرا چرت و پرت می گی مرد حسابی!
واضحا آشفته شده بود و من سرمست از کشفی که کرده بودم، به گلدون شکسته ی اتاق و گل آش و لاش شده و خاکش که روی زمین پخش شده بود خیره شدم.
یه سوال مدام تو سرم تکرار می شد: اگه من هیچ وقت المیرا رو نمی دیدم، ممکن بود منم با یکی از همکارام آشنا شم و آخر کارمون به ازدواج منتهی بشه؟ آهی کشیدم و تمام افکارم رو از سرم بیرون ریختم. خیال بافی تا کجا؟
***
 
آخرین ویرایش

نگار 1373

نویسنده افتخاری
نویسنده افتخاری
عضویت
9/3/17
ارسال ها
149
لایک ها
1,651
امتیاز
93
سن
22
محل سکونت
همدان
#7
بوق کوتاهی زدم تا شاید ماشین مقابلم حرکت کنه. مثل همیشه ترافیک بود و من خیلی عجله داشتم. دوباره صدای زنگ موبایلم داخل ماشین پیچید و من نگاه نکرده می دونستم که پریسا پشت خطه. اگه جواب می دادم احتمالا جیغ جیغ می کرد که من چطور دایی ای هستم که واسه تولد خواهر زاده اش تا این حد دیر کردم.
به همین خاطر بهش توجهی نکردم تا خودش بیخیال شه و تماس رو قطع کنه. انقدر خسته بودم که حتی حوصله نداشتم گوشیم رو سایلنت کنم. یادم افتاد که برای پانیذ هم هیچ هدیه ای نگرفته بودم. ناله کردم:
-از این دیگه بهتر نمی شه...
سرم رو روی فرمون گذاشتم تا شاید دردش کمتر شه ولی واقعا فایده ای نداشت. شلوغی، صدای بوق ماشینا، افکار آشفته، کارای نصفه نیمه... دیگه واقعا حالم داشت از زندگیم به هم می خورد.
گوشیم دوباره شروع کرد به لرزیدن و صدای زنگش پخش شد. این بار با عصبانیت خم شدم و از روی صندلی کنار برداشتمش، ولی شماره ای که روی صفحه دیدم رو نمی شناختم. این شماره هر کسی می تونست باشه، حتی می تونست پریسا باشه که وقتی فهمیده بود خیال جواب دادن ندارم، با یه خط دیگه تماس گرفته بود تا مچم رو بگیره. ریسکش رو به جون خریدم و جواب دادم:
-بله؟
پشت خط صدای خش خشی اومد و کسی با وحشت شروع کرد حرف زدن:
-الو پارسا؟ پس تو کجایی پسر چرا جواب تلفنت رو نمی دادی؟
بی اختیار گوشیم رو نگاه کردم، این کیه؟ و دوباره مقابل گوشم گرفتم:
-ببخشید شما؟
-شهریارم! کجایی الان؟
یه لحظه برام سوال ایجاد شد که ساعت هشت شب، شهریار چرا زنگ زده که من رو پیدا کنه؟ با تردید گفتم:
-تو راه خونه، دارم می رم جشن تولد. چطور مگه؟
صدای خش خش به قدری زیاد بود که نصف حرفاش رو نمی فهمیدم. به زحمت تشخیص دادم که گفت:
-بیا این آدرس که بهت می گم... فقط هر جا هستی سریع خودتو برسون.
آدرسی که گفت شگفت آور بود:
-همین الان سریع بیا دربند.
-شهریار تو رو خدا بیخیال شو، من باید سریع تر برسم خونه، تولد خواهر زادمه بد می شه اگه نرسم.
فریاد کشید:
-با من بحث نکن، گفتم پاشو بیا اینجا!
بعد تماس قطع شد. مقابلم ترافیک حتی یک سانت هم جا به جا نشده بود و دو نفر آدم شاکی منتظر بودن خودم رو برسونم به جایی که انتظار دارن. با اینکه می دونستم پریسا قشقرق عظیمی به پا می کنه و بیچاره می شم، سعی کردم خودم رو به جایی که شهریار گفته بود برسونم و بیخیال جشن تولد پانیذ بشم.
با هر سختی که بود، لا به لای ترافیکی که به کندی لاک پشت حرکت می کرد ماشین رو به یه فرعی رسوندم و مسیرم رو عوض کردم. متوجه نشدم تا خود دربند چه شکلی حرکت کردم، فکرم مشغول این بود که چه اتفاقی ممکنه افتاده باشه.
***
 
آخرین ویرایش

نگار 1373

نویسنده افتخاری
نویسنده افتخاری
عضویت
9/3/17
ارسال ها
149
لایک ها
1,651
امتیاز
93
سن
22
محل سکونت
همدان
#8
«باربد»
از پیشونیم قطره قطره عرق می چکید. چشم تو چشمش بودم و حواسم به رگ کنار شقیقه اش بود که برجسته شده بود و با شدت نبض می زد. به مچش فشار بیشتری آوردم و احساس کردم داره قدرتش کمتر می شه.
همه داشتن با ذوق و هیجان تشویق می کردن و هر بار اسم کسی به نشانه ی تشویق فریاد زده می شد.
داشتم تمام ته مونده های قدرتم رو به بازوم منتقل می کردم که سعید بین صدای تشویق، طوری که صداش رو بشنوم داد زد:
-تو باید ببری وگرنه شرط رو می بازیم!
نمی تونستم جوابشو بدم. ممکن بود حریف از حواس پرتیم سو استفاده کنه و من رو ببره. حریفم دیگه داشت زورش ته می کشید و رگ شقیقه اش به نهایت برجستگی خودش رسیده بود. چیزی نمونده بود تا مچش رو زمین بزنم که کسی فریاد زد:
-بچه ها زندانبان اومد!
دست حریفم بی اختیار باز شد و دست من که داشت زور می زد، هوای خالی رو محکم به میز کوبید. آه از نهادم بلند شد و دستم رو تو هوا تکون تکون می دادم تا دردش بیفته. سرم رو که بالا گرفتم، نصف بیشتر جمعیت غیبشون زده بود. سعید و بچه ها داشتن با عجله وسایل رو جمع می کردن و من ناله کنان سر جام نشسته بودم.
-اینجا چه خبره؟!
همه خشکشون زد. زندانبان بد اخلاق بند رسیده بود و با چشمای سرخ از بی خوابی داشت ما رو با غضب تماشا می کرد. به اولین شخصی که پیله کرد من بودم.
-هی تو! پاشو ببینم!
اطرافیام ساکت بودن و من آهسته از جام بلند شدم. اشاره زد که برم طرفش و تا نزدیکش رسیدم، نامردی نکرد و یه سیلی محکم زیر گوشم زد. برق از سرم پرید و تو چشماش خیره موندم.
-باز که معرکه گرفتی صولتی؟ انگار خوشت نمیاد که آدم بشی. الان که فرستادمت انفرادی می فهمی آدم شدن چطوریه.
داشت من رو از چی می ترسوند؟ از انفرادی؟ من روز و شب و شب و روزم تو انفرادی می گذشت. بی دلیل، با دلیل، هر اتفاقی که تو بند می افتاد، تقصیر کار رو من می دونستن. دلیلش واضح بود. حمزه. حمزه که پرسنل زندان با کلی به به و چه چه سرگرد پارسا فدوی صداش می زدن، زندگی رو به کامم زهر کرده بود. به طور مخفیانه فهمیده بودم دستور داده که از تنبیه من چیزی کم گذاشته نشه. فهمیده بودم دلیل اینکه قاضی برام حبس ابد بریده، کسی نیست جز سرگرد فدوی. آروم جواب دادم:
-باشه، بریم. از قضا اینجا پشه هم پر بزنه تقصیر منه.
جوابم، یه سیلی محکم تر از قبل بود.
-توهم با نمک بودن هم که می زنی... یالا راه بیفت حوصله ی مزه ریختنات رو ندارم!
مقابلش شروع کردم حرکت کردن به سمتی که دیگه برام تکراری شده بود. بین راه، همه زیر چشمی و ساکت نگاهمون می کردن و گاها کسی با بغل دستی پچ پچ می کرد یا سر تکون می داد. برام مهم نبود. حرف هیچ کس برام مهم نبود.
دیگه عرفان نبود که کله خراب بازی در بیاره و جلوی همه در بیاد تا جواب حرفی که زدن رو پس بگیرن. تک و تنها دوران محکومیتم می گذشت و از دوستای قدیمم کسی همراهم نبود. فقط هم بندیای جدیدم بودن که اونا هم جنسشون کم شیشه خورده نداشت. بعد از گذشتن از چند جا، به مقصد رسیدم و من رو وارد سلول کردن. در که پشت سرم بسته شد، سلانه سلانه سمت تنها تخت خواب اونجا رفتم و یه سمتش جا خوش کردم.
سلول یه اتاق کوچیک و نسبتا تمیز بود با یه دستشویی و یه توالت که گوشه اش قرار داشت. اینجا برام جدید نبود. بارها و بارها اینجا منتقل شده بودم و تا یه هفته اینجا می موندم تا مثلا تنبیه شده باشم. بعد از دستگیری من، از بقیه بی خبر بودم. منصور خان که پاش حتی به زندان هم باز نشد، تو بیمارستان تموم کرد و رفت. عرفان هم که با خودکشی از محکومیتش شونه خالی کرد.
من بودم و خودم، تنهای تنها. پوران هم که با نادر فلنگو بسته بود و رفته بود. کجا؟ نمی دونستم. المیرا رو هم نمی دونستم کجاست. بعد از نامه ای که نوشته بود و گفته بود که بر می گرده و ما دنبالش نگردیم، دیگه گم شد. چند نفر از دار و دسته ی منصور خان رو هم تو زندان دیده بودم که با هم می پلکیدن، ولی تا به حال حرفی بینمون رد و بدل نشده بود.
آهی کشیدم و روی تخت دراز کش شدم و دستام رو زیر سرم گذاشتم. کاش یه معجزه می شد که بتونم از اینجا برم بیرون و دنبال بقیه بگردم. برای گرفتن انتقام، انتقام از همه. چون تنها کسی که این وسط زندگیش نابود شد، من بودم.
***
 
آخرین ویرایش

نگار 1373

نویسنده افتخاری
نویسنده افتخاری
عضویت
9/3/17
ارسال ها
149
لایک ها
1,651
امتیاز
93
سن
22
محل سکونت
همدان
#9
«پارسا»
سرم با تمام قدرت تیر می کشید. معده ام دوباره عصبی شده بود و حالت تهوع امونم نمی داد. دردسر جدیدم همین مریضی بود که الان با بوی غذایی که اونجا پیچیده بود، داشت شدت می گرفت. به دیوار پشت سرم تکیه کرده بودم و چشمام رو بسته بودم. سر و صداها یه لحظه هم قطع نمی شد.
-سید، حالت خوبه؟
پلکام بالا رفتن، سرم رو به سمتش چرخوندم و به دروغ گفتم:
-آره خوبم. خبر جدید نداری؟
شهریار، دوست قدیمی من و نادر که افسر دایره جنایی بود، اخم کرده بود و دستشو با کلافگی مدام به ته ریشش می کشید. غر غر کنان گفت:
-چرا... قضیه داره پیچیده می شه. در اینکه مقتول رو به قتل رسوندن و خودکشی نکرده شکی نیست، الان مشکل دو تاست. یکی اینکه آلت قتاله نیست. ما همه جا رو دنبالش گشتیم. فقط می دونیم حتما چاقو هستش.
-خب مشکل دوم چیه؟
-مشکل دوم چیزیه که به تو ارتباط مستقیم داره.
یه تای ابروم بالا رفت و پرسیدم:
-به من؟
-بله. به صورت محرمانه اطلاع دادن که یه زندانی که به جرم مواد فروشی دستگیر شده بوده و قرار بوده به زندان منتقلش کنن، وسط راه فرار کرده. شخص جرمش سنگین بوده و یه مورد قتل هم تو پرونده اش داشته. ولی اون موقع دادگاه وقتی حکم رو صادر می کنه، گفته می شه که شخص از نظر روانی تعادل نداره و باید به تیمارستان منتقل بشه.
می خواستم چیزی بگم که یه ستوان نزدیک ما اومد و به شهریار گفت:
-ببخشید سرگرد، ما همه جای رستوران رو با دقت گشتیم ولی آلت قتاله رو پیدا نکردیم.
-سطل آشغالا رو چطور؟
-تمومشون با دقت بررسی شدن حتی اونایی که بیرون از رستوران نصب شده بودن، ولی نتیجه ای نداشت.
شهریار از اونی هم که بود اخمو تر شد و غرید:
-باشه فعلا همچنان دنبال اثر انگشت باشید.
ستوان با احترام پایی به هم کوبید و از پیش ما دور شد. شهریار به پیشونی خیس از عرقش دست کشید و گفت:
-انقدر خسته ام که کم مونده روی زمین ولو بشم.
-از کجا حدس می زنی کار همون شخصی باشه که می گی؟
-از اونجا که این شخص، یکی از مواد فروشای منصور خان بوده و شخص مقتول، به عنوان آشپز اینجا کار می کرده و...
با بی قراری پرسیدم:
-و چی؟!
شونه هاش رو بالا انداخت و با خونسردی گفت:
-قاتل از دوستای قدیمی عرفان قادری بوده و مقتول به منصور خان بدهی زیادی داشته.
احساس کردم با شنیدن اسم "عرفان"، بدنم یخ زد. شهریار که دید خشکم زده آهسته گفت:
-حدس می زنم یه خبراییه. حالا که منصور خان مُرده، احتمالا اشخاصی پیدا می شن که جاش رو بگیرن. در این صورت... کار شما خیلی سخت می شه. چون با یه مشت خرده مواد فروش معمولی طرف نیستید سید پارسا، خیلی باید حواستون رو جمع کنید.
صورتش رو نزدیک تر آورد و زمزمه کرد:
-مخصوصا که یکیشون از چنگ پلیس، در رفته که روانیه و خدا می دونه دقیقا چی تو سرش می گذره.
فقط نگاهش می کردم، خشک و بی احساس. به شونه ام دوستانه ضربه زد، معذرت خواست و رفت پیش بقیه ی همکاراش.
از داخل رستوران به بیرون خیره شدم. هوا تاریک بود و جمعیت کنجکاو و یه دسته خبرنگار اون سمت تجمع کرده بودن. چشمام می دید، ولی گوشام دیگه نمی شنید. ذهنم به سمت آینده ای پرت شده بود که نمی دونست قراره اونجا چی بشه.
چشم از پنجره ی بخار گرفته ی رستوران گرفتم و رفتم پیش بقیه. چند تا پلیس گوشه و اطراف مشغول انگشت نگاری بودن، بعضیا بیهوده اطراف رو سرک می کشیدن و بعضیا با هم مشغول صحبت بودن. سمتشون رفتم و تقاضا کردم که مقتول رو ببینم. یه افسر جواب داد:
-متاسفانه قبل از رسیدن شما جسد به پزشکی قانونی منتقل شده قربان.
-می شه بدونم دقیقا چه اتفاقی براش افتاده بود؟
-والا ما هم دقیقا با خبر نیستیم که بین قاتل یا قاتلین و مقتول چه اتفاقایی پیش اومده، چون درگیری داخل انبار مواد غذایی رخ داده و اونجا هم دوربینی وجود نداشته که ما شاهد اتفاقات اونجا باشیم. تمامی فیلمای ضبط شده توسط دوربینا جمع آوری شده تا بتونیم قاتل رو شناسایی کنیم. قاتل یا قاتلین با چاقوی خاصی که ما حدس می زنیم به نوعی دست ساز بوده باشه، به مقتول حمله کرده و با پنج ضربه ی کاری به ناحیه ی سینه، شخص رو به قتل رسونده. اینطور که ما متوجه شدیم، انقدر سریع این اتفاق افتاده که کسی حتی کوچکترین صدایی نشنیده.
قیافه ی افسره از خستگی زار می زد. بابت توضیحاتش تشکر کردم و اجازه گرفتم تا به صحنه ی جرم نگاهی بندازم.
اونجا پر از پلیس بود، طوری که فقط تونستم کروکی شخص رو روی زمین یه لحظه ببینم. موندن من دیگه فایده ای نداشت. دیگه فقط باید منتظر می شدم تا نتیجه ی تحقیقات رو ببینم.
***
 
آخرین ویرایش

نگار 1373

نویسنده افتخاری
نویسنده افتخاری
عضویت
9/3/17
ارسال ها
149
لایک ها
1,651
امتیاز
93
سن
22
محل سکونت
همدان
#10
وقتی از اونجا برگشتم خونه که دیگه ساعت یک شب بود. می دونستم چه چیزی انتظارم رو می کشه و همین باعث می شد رغبتی به اینکه پام رو داخل خونه بذارم نداشته باشم. جلوی در خونه پارک کردم و از ماشینم پیاده شدم. کسی اون اطراف نبود و این نشون می داد که جشن تولد دیگه تموم شده.
پوفی کشیدم و تو دلم شانس مزخرفم رو نفرین کردم. سمت در قدم برداشتم و می خواستم کلید رو داخل قفل بندازم که در خود به خود باز شد. بی اختیار سر بالا گرفتم و کسی که پشت در بود با دیدن من مثل بمب ترکید.
-هیچ معلومه کجا بودی تا این ساعت؟!
لب باز کردم که توضیح بدم ولی پریسا بیشتر عصبانی شد:
-نگو ماموریت که بخدا خودم خفه ات می کنم! مسخره اش رو در آوردی با اون ماموریتای تموم نشدنیت!
دهنم همینجور باز مونده بود و پریسا تخته گاز برای خودش غر می زد، دستم رو از بازو چسبیده بود و دنبال خودش داخل می کشید. تو حیاط پر بود آت و آشغال که نشون می داد یه جشن مفصل برگزار شده بوده و بچه ها به حد خودکشی خوش گذرونده بودن. معلوم بود حتی سوز و سرمای دی ماه هم نتونسته بود جلوشون رو بگیره. وقتی نزدیک پله ها رسید، بازوم رو رها کرد و باز بهم توپید:
-همون بهتر که زن نگرفتی! وگرنه اون بیچاره هم از دست تو عاصی می شد!
-ای بابا تو چرا هر اتفاقی که می افته پای زن نگرفتن منو می کشی وسط!
-چون سی و خورده ای سال سن داری و هنوز عذب موندی شازده!
زیر لب شروع کردم به غرولند کردن. می خواستم یه جواب دندان شکن نصیبش کنم که درست همون لحظه مادرم بالای پله ها ظاهر شد و من جای جواب مثلا دندان شکنم بی اختیار ناله کردم:
-واویلا...
مادرم دست به کمرش زد و گفت:
-به به ببین کی اینجاست! یه دفعه می ذاشتی همون فردا صبح بر می گشتی خونه!
این بار با لحن شاکی معترض شدم:
-چرا بی انصافی می کنید آخه؟ به خدا یهو یه مشکل پیش اومد، زنگ زدن گفتن فوریه باید سریع برم اونجا!
پریسا بدون معطلی دستش رو سمت من دراز کرد و آمرانه دستور داد:
-گوشیت رو بده به من.
با تعجب گفتم:
-گوشیم؟ گوشی واسه چی می خوای؟!
-مگه نمی گی تماس گرفتن و گفتن باید بری؟ می خوام ببینم شماره رو.
گوشی رو دستش دادم و اونم سریع از دستم قاپید. چند ثانیه بعد با خشم زمزمه کرد:
-این شماره ی کیه؟
یهو یادم اومد شماره ای که شهریار باهاش تماس گرفته بود رو ذخیره نداشتم. افتادم به من و من کردن:
-آ... آمم... خب اون...
پریسا جیغ جیغ کرد:
-بفرما مامان خانوم! آقا رفته بوده پی خوشی!
مادرم به گونه اش چنگی انداخت و گفت:
-هیـس یواشتر دختر، همسایه ها بیدار می شن...
 
آخرین ویرایش
Similar threads Forum Replies Date
نقد توسط کاربران انجمن 1
تایپ رمان 1
متفرقه کتاب 0
متفرقه کتاب 0
متفرقه کتاب 1