• موارد مهم: 1-با مطالعه رمان های در حال تایپ و تشکر از پست های نویسندگان عزیز انگیزه خوبی به آنها خواهید داد. 2-نویسندگان عزیز لطفا در نوشتن رمان مسایل اخلاقی را رعایت کرده که سایت دچار مشکل نشود(در صورت مشاهده بدون تذکر پاک خواهد شد). 3- اگر رمان شما طبق عرف جامعه اسلامی باشد و مسایلی که در عرف کشور ممنوع است تایپ نکنید هیچ اتفاقی برای داستان و رمان شما رخ نمی دهد. 4- نویسندگان عزیز شما برای نوشتن اثر ادبی و برای بالا بردن سطح فرهنگ جامعه رمان تایپ می کنید .پس از خلق صحنه هایی که باعث تحریک و یا ایجاد باورهای نادرست میشود پرهیز کنید. 5- از ایجاد تاپیک های خلاف قوانین کشور خودداری کنید. این تاپیک ها حذف خواهد شد. 6-اگر رمانی یا مطلبی را مشاهده کردید که خلاف قوانین سایت یا کشور است گزارش پست خلاف را بزنید. 7-ماده ٢٣- هرکس تمام یا قسمتی از اثر دیگری را که مورد حمایت این قانون است به نام خود یا به نام پدید آورنده بدون اجازه او یا عامداً به شخص دیگری غیر از پدید آورنده نشر یا پخش یا عرضه کند به حبس تادیبی از شش ماه تا سه سال محکوم خواهد شد.

ویژه رمان ویروس مجهول | نگار 1373 کاربر انجمن یک رمان

نگار 1373

نویسنده افتخاری
نویسنده افتخاری
عضویت
9/3/17
ارسال ها
149
لایک ها
1,651
امتیاز
93
سن
22
محل سکونت
همدان
#1
کد رمان : 1094
ناظر : Sima81

نام رمان: ویروس مجهول
نویسنده: نگار 1373 کاربر یک رمان
ژانر: ترسناك، معمایی، تخیلی
سطح: پیشرفته
طراح جلد: ف. شیرشاهی


خلاصه:
تا به حال به اين نكته فكر كردين اگه تو يه پروژه ي مهم، يه اشتباه کوچیک رخ بده، چه اتفاقاتي ممكنه بيفته؟
مريم يا به قول دوستاش، ماريا، یه ایرانی مقیم آمریکاست که توی يه پروژه ی تحقيقاتي بزرگ كه به بيماراي مبتلا به ايدز كمك مي كنه از چنگال ويروس اچ. آي. وي رها بشن شرکت داره. اوايل همه چي خوب پیش می ره ولي... اتفاقي پيش مياد كه تحقيقاتو بهم مي ريزه... كسي هم نمي دونه اين اتفاق از كجا آب مي خوره و قصد كسي كه خرابكاري كرده از اين كار چي بوده، ولي ماريا يه چيزي رو متوجه مي شه. اينكه جون همه، همه ي دنيا، خصوصا ايرانيا در خطره!

ممنونم از طراحی زیبای دوست خوبم، فاطمه جان:batting_eyelashes:
 
آخرین ویرایش

FATEMEH_R

مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
عضویت
3/31/17
ارسال ها
609
لایک ها
3,889
امتیاز
93
محل سکونت
پاریس کوچولو
#2


نویسنده ی عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانینزیر را به دقت مطالعه فرمایید

◇◇قوانین جدید تایپ‌رمان ◇◇
♧♡ قوانین جامع تایپ رمان برای مطالعه کاربران♡♧
** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **


و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**


دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 10 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
✿✿تاپیک جامع درخواست جلد رمان✿✿

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.
●●■تاپیک جامع دریافت جلد رمان ■●●

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشه به رمان های رها شدهمنتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خود داری کنید ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید . **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

نگار 1373

نویسنده افتخاری
نویسنده افتخاری
عضویت
9/3/17
ارسال ها
149
لایک ها
1,651
امتیاز
93
سن
22
محل سکونت
همدان
#3
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام به عزیزان و دوستان خوبم
شاید رمان
ویروس مجهول رو بشناسید، شاید هم نه
این رمان دو سال پیش ناتمام به دست من رها شد و دیگه ادامه ای ازش دیده نشد تا اینکه به تشویق دوست خوبم خانوم
ف. شیر شاهی تصمیم گرفتم تا ادامه شو بنویسم و پرونده ی این رمان ناتموم هم بسته بشه و همچنین جا داره از خانوم Fatemeh_R و راهنمایی های خوبشون تشکر کنم.
امیدوارم بتونم یه رمان خوب رو تقدیم حضورتون کنم. همچنین باید اضافه کنم که این رمان اختصاصی به سایت یک رمان تعلق داره و هرگونه کپی برداری و ارسال در سایت های دیگه و غیره شرعا حرامه.
***

مقدمه:
دانش برای اینکه خودش رو بین آدما جا کنه، حاضره قربانی بگیره. علم همون طور که خوبه، ویرانگره. پارادوکس ترسناکی از خوبی و بدی!
بستگی به خودت داره چه شکلی ازش استفاده کنی، از وجه خوبش، یا بدش. ولی مطمئن باش از هر وجهش که استفاده کنی، همیشه یه نفر هست که منتظر تو ایستاده تا بعد از انتخاب مسیر خوب یا بدت، سریعا وجهی که استفاده نشده رو در دست بگیره. پس مراقب باش وقتی داری با علمت به مردم خدمت می کنی، کدوم وجهش رو به دست می گیری، و کدوم وجهش رو دیگری به دست می گیره...
***

پشت به من ایستاده بود، سرش با حالت عجیبی روی گردنش می لرزید و تکون می خورد. صداش زدم تا شاید متوجه حضور من بشه:
-هی آقا، شما حالتون خوبه؟
صدام طنین وار منتشر شد و کل فضای اطرافم رو گرفت، ولی مرد مقابلم هنوزم نفهمیده بود که من هم کنارشم. فضای اونجا نیمه تاریک بود، انگار که کسی یه لامپ ضعیف رو یه گوشه روشن کرده. هر چند اون نور کم این توانایی رو نداشت که شعاع زیادی رو پوشش بده و روشن کنه. چون تنها بودم می ترسیدم. یه حسی بهم گفت تا به اون مرد نزدیک بشم، باید می فهمیدم اینجا کجاست، تنها کسی که می تونست به من جواب بده اون بود. برای همین یه کم جلو رفتم و دست راستم رو به شونه اش زدم:
-آقا...
وقتی دستم روی شونه اش قرار گرفت، لرزیدنش متوقف شد، آهسته سر چرخوند و نگاهم کرد.
وحشت کردم، از نگاه تهی و حدقه های خالی از چشمش زهره ترک شدم و با تمام قدرتم جیغ کشیدم، یه جیغ خیلی گوش خراش...
***
لعنت! نفس نفس زنان سر جام نشستم. چند ثانیه گذشت که حواسم جمع یه صدا شد، صدای زنگ ظریفی که داشت تو گوشم می پیچید.

دستم رو زير پتوم بردم و كورمال كورمال دنبال موبايلم گشتم. يه چيزی زير انگشتام ظاهر شد كه مستطيل شكل بود و صاف. برش داشتم و ساعتش رو خاموش کردم. همونطور که تو تخت خوابم نشسته بودم، گيج و منگ سرم رو به اطراف چرخوندم. نفس عمیقی کشیدم و پیش خودم اعتراف کردم خوابی که دیدم، واقعا ترسناک و احمقانه بود.
از روی تخت پايين اومدم و تلو تلو خوران شروع كردم به سمت مقصد نامعلومی حركت كردن. چشمام باز نمی شدن، واسه همين محكم خوردم به در اتاق. يه پلكم به زور بالا رفت و غرولند کنان دستگيره رو پايين فرستادم و سر از سالن پذيرايی مرتب خونه ام دراوردم. با ديدن دكوراسيون ياسی و سفيد اونجا آه كشيدم. با اوقات تلخی موهای سياهم رو كنار زدم و با يه چشم باز، خودم رو از بين آت و آشغالايی كه اسمشون رو گذاشته بودم "وسايل تزئينی" گذشتم. بالاخره به دستشويی رسيدم، به هوا مشت زدم و مثل ديوونه ها خوشحال شدم.
داخل رفتم و بعد از نجات دادن كليه هام، دستام رو شستم و مشت خيلی بزرگی آب به صورتم پاشيدم. سرد بودن آب باعث شد يه لرز مسخره بره تو تنم. به صورت خيسم كه ازش قطره قطره آب می چكيد داخل آيينه نگاه كردم. چشمای پف كرده ی قهوه ايم با تعجب به موجود جهش يافته ای نگاه می كردن كه چشماش كاسه ی خون بود و موهاش مثل يال شير نر پف كرده بود. به تصویر داخل آیینه پوزخند زدم.
با همون صورت خيس، از دستشويی بيرون رفتم و رفتم آشپزخونه. به سماور برقی ای كه مامان واسم فرستاده بود خيره شدم و لبخندم روی صورتم پخش و پلا شد.
-جونم چايی! صبح فقط چايی شيرين و نون پنير می چسبه. اونم با سنگك تازه...
جمله ی آخر رو با حسرت تموم كردم، چون تو واشينگتن جايی به اسم "سنگكی" وجود نداشت! با اكراه دو تا نون تست داخل تستر گذاشتم و باز صداي غرغرم رفت آسمون. ياد حرف ميلاد افتادم كه می گفت: بفرما، حقته! وقتی فرار مغزا پيش مياد، همين بلاها هم پيش مياد! تحويل بگير خنگ جان.
يه فنجون از داخل كابينت برداشتم و با خودم گفتم: كاش اينجا بودی ميلاد.
بابا اعتقاد داشت هوش و فكر سرشارم تو ايران تلف می شه، هر چند خودم اصلا چنين عقيده ای نداشتم. واسه همين بابا من رو با خوشحالی تمام فرستاد ينگه دنيا و من بيچاره دور از خانواده اينجا شروع كردم به زندگی كردن. زندگی كه نه، زجر و شكنجه و عذاب! ميلاد هميشه خودش رو به خنگی می زد كه كسی كار به كارش نداشته باشه، واسه همين شركت بابا رو صاحب شده بود. ولی من كه هميشه سرم تو كتاب بود، اونم كتابای علمی و زيست و از اين چیزا. معلوم بود آخر و عاقبتم همين می شه.
بعد از چای دم كردن، هول هولكی صبحونه خوردم و رفتم اتاقم. به سرعت نور موهام رو شونه زدم و از بالا بستم، لباسام رو عوض كردم و با يه دست گرمكن ورزشی طوسی و كفشای ورزشی و يه بطری آب از خونه بيرون زدم.
از دم در شروع كردم به آروم دويدن و واسه همسايه هام سر تكون دادم و لبخند زدم. هوا نيمه گرم بود و تازه شكوفه ی درختا در حال ريختن بود. چقدر دلم واسه ارديبهشتای ايران تنگ شده بود.
-...ماريا؟
آروم متوقف شدم و به خونه ی سفيد رنگی نگاه كردم كه نرده های چوبی داشت.
-صبح به خير ميشل.
ميشل مثل دختر بچه ها ورجه وورجه كنان به سمتم اومد. موهای بورش تو هوا پيچ و تاب می خوردن و چشمای قهوه ای روشنش از سرحالی برق می زدن. هميشه به حال خوب و روحيه ی شاد اين دختر قبطه می خوردم. از روی نرده ها پريد و بی مقدمه خودش رو به سمتم انداخت. به زحمت جلوی خودم رو گرفتم كه زمين نخوريم!
-چه خبره دختر؟ نزديک بود بيفتم!
با همون لحن شادش گفت:
-دلم واست تنگ شده بود ماری. بيا با هم بريم پياده روی...
تا خواستم چيزی بگم، دستم رو با شدت پشت سر خودش كشيد و دوباره مجبورم كرد كه بدوئم. سرعتم رو بيشتر كردم كه بهش برسم. پاهای بلندش باعث می شد از من فرزتر عمل كنه و من بيچاره پشت سرش هی تقلا كنم و افتان و خيزان زور بزنم كه بهش برسم. به زحمت بهش رسيدم كه گفت:
-موافقی واسه ناهار بريم رستوران؟ كم پيش مياد روزای تعطيل با هم باشيم.
-آ... نه ولش كن، امروز اصلا حوصله ندارم.
-پس به آلن و جانی و ساندرا خبر می دم بيان خونه ی من تا يه مهمونی پنج نفره به پا كنيم!
پوفی كشیدم و به رو به رو نگاه می كردم كه انگار زمين بالا پايين می شد، نه من!
-ميشل می شه ازت خواهش كنم امروز دست از سرم برداری؟ باور كن حال هيچی رو ندارم...
 
آخرین ویرایش

نگار 1373

نویسنده افتخاری
نویسنده افتخاری
عضویت
9/3/17
ارسال ها
149
لایک ها
1,651
امتیاز
93
سن
22
محل سکونت
همدان
#4
كجكی نگام كرد:
-ولی اين جوری كه نمی شه!
-می شه، خوبم می شه. حتما كه نبايد روز تعطيل كاری انجام داد!
می شه گفت حالش تا حدودی گرفت يا به قول ميلاد "حالش رفت تو قوطی". خب زور می گه! من وقتايی هم كه ايران بودم روزای تعطيل اصلا دل و دماغی واسه شلوغ كردن نداشتم. تنها كاری كه انجام می دادم، چرخيدن تو كتابخونه اتاق بابا بود. اونم يا كتاباش رو خونده بودم، يا ازشون خوشم نمی اومد.
-از تحقيقاتت چه خبر؟
ماهیچه های صورتم با نفرت جمع شد و غر زدم:
-اصلا حرفش رو هم پيشم نزن كه نسبت بهش آلرژی پيدا كردم!
خودش هم قيافه اش مثل من شد:
-خيلی خسته كننده شده، مخصوصا اينكه دو سال تمومه داريم روش كار می كنيم، ولی هنوزم به نتيجه ی دلخواه نرسيديم.
نفس نفس زنان روی يه نيمكت ولو شديم و من گفتم:
-آره، روی چهار صد نفر بيماری كه آزمايش كرديم، فقط چهار نفر حدود بيست درصد بهبود پيدا كردن. اين واقعا كمه!
-به عبارتی يعنی در هر صد نفر، فقط يه نفر بهبود نسبی داشته... افتضاحه.
شروع كرديم به كارمون انواع و اقسام كلمات قصار رو نسبت دادن و خودمون رو سبك كرديم. اونم برای كاری كه روز و شب واسمون باقی نذاشته بود. موبايلش زنگ خورد كه جواب داد:
-ميشل رابرتز.
طرف هر كسی بود، باعث شد ميشل يه كم تغيير رنگ بده و سرخ تر به نظر بياد. آها، پس آلن بود! شروع كرد با هيجان حرف زدن:
-آره! ...بهش خبر می دم! ...مياد، يعنی ميارمش.
ميارمش؟! نكنه بحث سر من بود؟ گارد گرفتم و آماده شدم وقتی تماس قطع شد بهش بتوپم. تا تلفن از پيش گوشش كنار رفت جيغ جيغ كردم:
-من نميام!
متعجب نگاهم كرد:
-كجا نميای؟
يه لحظه گفتم نكنه اشتباه كردم؟ پرسيدم:
-مگه آلن نبود؟ مگه نمی گفت که بریم بیرون؟
-آره، درسته.
-منم همين رو می گم! من نميام.
-نميای؟
سر بالا انداختم كه با تحكم پرسيد:
-پس نميای؟
-گفتم نه!
شونه بالا انداخت:
-باشه، حيف شد چون دنيل هم مياد.
به قول ميلاد "اومدم ابروش رو درست کنم، زدم چشمش رو کور کردم"! دستام رو تكون دادم:
-نه نه نظرم عوض شد! منم ميام!
چشمك زد:
-نه، تو امروز حوصله نداری، پس بهتره خونه بمونی.
بهم ريختم و به بازوش مشت زدم:
-اذيت نكن ديگه،‌ منم ميام! حوصله ام برگشت سر جاش.
خبيثانه خنديد و گفت:
-ديگه نمی شه، تنها شانست از دست رفت.
وقتي ديد به سمت گلوش خيز برداشتم تا خفه اش كنم، قهقهه زد و در رفت. با عصبانيت پاهام رو به زمين كوبيدم و دوباره رو نيمكت نشستم تا بند كفشام رو محكم كنم. دنيل همون دانيال بود كه به جز من، تنها ايراني جزو گروه بود. با هم راحت مي جوشيديم و سر به سر همديگه و بقيه ی گروه مي گذاشتيم. ميشل فكر می كرد من عاشقشم و بروز نمی دم، ولي واقعا اينطور نبود. من دنيل رو مثل برادر خودم می ديدم. مثل ميلاد! منتها دنیل آدمی بود با دُز شیطنت بيشتر و مرض مردم آزاری شديد تر! در كل، ‌واقعا آدم پايه ای بود و اگه باهاشون نمی رفتم، حتما ضرر می كردم!
***
 
آخرین ویرایش

نگار 1373

نویسنده افتخاری
نویسنده افتخاری
عضویت
9/3/17
ارسال ها
149
لایک ها
1,651
امتیاز
93
سن
22
محل سکونت
همدان
#5
-بگير كه اومد!
دنيل فريزبی رو به سمت آلن پرتاب كرد و اون بيچاره كه حواسش نبود، سرش در اثر برخورد ترکید. تئودور با خوشحالی داد زد:
-نشونه گيريت عالی بود دنی، بزن قدش!
به كف دست هم كوبيدن و مثل بقيه ی گروه خنديدن. با خنده به فارسی داد كشيدم:
-اذيتش نكن دنيل، موشی می زنه ناكارت می كنه ها!
"موشی" اسم رمز ميشل بود تا متوجه نشه که داريم در موردش حرف می زنيم. دستاش رو به علامت پيروزی بالا گرفت:
-تازه كجاش رو ديدی؟ اين اولشه... می خوام با زمين يكسانش كنم!
سر تكون دادم و گفتم:
-ديوونه...
-ما مخلصتيم آبجی!
سوزان اعتراض كرد:
-يا به ماها هم فارسی ياد بدين، يا به زبون ما حرف بزنين!
در جوابش با دنيل فقط لبخند زدیم، یه لبخند سرشار از شیطنت.
پسرا دست از بازی كردن كشيدن و پيش ما برگشتن. ميشل پيشنهاد داد:
-با يه دست بازی پوكر چطورين؟
تا من خواستم چيزی بگم، موبايل نفرين شده ام زنگ خورد. به صفحه اش نگاه كردم و به صورتم چنگ زدم:
-واي خدا من... پروفسوره!
همه به هر حالتی كه بودن خشك شون زد. دنيل از دستم قاپيدش، تماس رو وصل كرد و روی بلندگو زد كه صداي بم پروفسور پيچيد:
-ماريا، هر چه زودتر بقيه رو پيدا كن و بيا آزمايشگاه.
بقيه سلام كردن كه به پروفسور بفهمونن كه ما پيش هميم. صداش جدی تر شد:
-شماها پيش هم هستين؟ همين الان بياين اينجا! اينجا داره يه اتفاقاتی مي افته...
من پرسيدم:
-چه اتفاقی؟!
-خيلی پيچيده اس، بايد خودتون ببينين.
بعد قطع كرد. نگاه متعجبی به همديگه انداختيم و آلن گفت:
-يعنی چه خبره؟!
تئودور گوشه ی لبش رو گاز گرفت:
-وای وای... گندش در اومد!
دنيل بهش سقلمه زد و با صداي بلندي گفت:
-تئو امروز حالش زياد خوب نيست، هذيون می گه.
چشمام رو ريز كردم و بهش دقیق شدم و گفتم:
-دنی راستش رو بگو، باز چه كاری انجام دادين؟
جفتشون لبخندای مضحكی زدن و گفتن:
-هيچی!
همه اخم كرديم كه تئو لو داد:
-من به يكی از موشا يه چيزی تزريق كردم!
سوزان جيغ زد:
-تئودور!
دنيل به فارسی گفت:
-ای بدبخت، ديگه شب خونه راهت نمی ده...
بی اختيار افتادم به خنديدن. بقيه مات و مبهوت بودن كه دنيل چی گفته. بهشون اشاره زدم:
-بلند شيد بريم ببينيم اين دو تا نخاله چه دسته گلی به آب دادن.
دنيل اخم كرد:
-هوی نخاله چيه؟
انگشتم رو به سمتش گرفتم:
-يه نمونه ی زنده از نخاله ها خودتی!
حرصش گرفت و يه سيب به سمتم پرتاب كرد كه جا خالي دادم و خنديدم. آه و ناله كنان تموم وسايل پيك نيك رو از روی زمين جمع كرديم و از پارك بيرون زديم. ميشل غر زد:
-دانشمندا چه گناهی به درگاه خدا مرتكب شدن كه اجازه ی تفريح كردن ندارن؟!
-اين سواليه كه بايد جوابش رو از خودت بپرسی! اعتراف كن تو اون روز با آلن كجا رفته بودی؟
جفتشون رنگشون پريد و دنيل گفت:
-ها ماشالا آبجي، داری راه مي افتيا! خوب مچ مي گيری... ايول، خوشم اومد.
با هم خنديديم و همه رو تو خماری فهميدن حرفامون گذاشتيم. من جلو پيش دنيل نشستم و ميشل و آلن پشت سر ما. دنی وقتی داشت استارت می زد هشدار داد:
-اون عقب كاری انجام نمی دين، چون من حوصله ی شنیدن غرغرای ماريا رو ندارم!
شاكی شدم:
-دِ... خودت كه هميشه غر می زنی!
شونه بالا انداخت:‌
-گفتم بهشون گفته باشم.
يواشكی از تو آيينه ديدم كه ميشل سرخ شد و آروم كنار خزيد، مثل آلن. ابرو بالا انداختم:
-خب دنی، تعريف كن چه بلايی سر اون موش بيچاره آوردين.
پوزخند زد:
-نه بابا؟! يه بار بهت بد نگذره؟ بشين تا بگم!
واسش خط و نشون كشيدم:
-بالاخره مجبور می شی که بگی...
-نه، كي گفته؟
-پروفسور از زير زبونت بيرون می كشه!
به فرمون كوبيد و غرید:
-بخشكی شانس...
***
 
آخرین ویرایش

نگار 1373

نویسنده افتخاری
نویسنده افتخاری
عضویت
9/3/17
ارسال ها
149
لایک ها
1,651
امتیاز
93
سن
22
محل سکونت
همدان
#6
به مانع امنيتی رسيديم و نگهبان كارت شناسايي همه رو با دستگاه مخصوصش چك كرد. دنيل پوفی كشید و گفت:
-الان تا خود پايگاه ديوونه مون مي كنن.
دوباره حركت كرد و از يه مانع ديگه گذشتيم و حدود يه كيلومتر ديگه راه رفتيم تا از مانع سوم گذشتيم و به پايگاه تحقيقاتی رسيديم. دنی ماشين رو پارك كرد و همه پياده شديم. سوزان و تئودور هم از ماشين شون پیاده شدن كه سوزان عصبی بود. دنی بازم رگ آزار و اذيتش باد كرد:
-چي شده سوزی؟
-هيچی!
-اوه چه عصبانی... تئودور، اين چه طرز همسر داريه؟!
فارسي تشر زدم:
-دانيال!
نيشش باز شد و موهاش رو از پيشونيش كنار زد:
-خشن خانوم جوش می آورد!
پاهام رو به زمين كوبيدم و با همون قدمای محكم به سمت ورودی مخصوص كارمندا رفتيم. واسه نگهبان مسلح دم در سری تكون دادم و به سمت ميكروفونی كه داخل يه حفره تو ديوار جاسازی شده بود غرش كردم:
-ماريا مورفی.
به خاطر اسم فاميل سختی كه داشتم، اسم فاميلم رو عوض كرده بودم. تلفظ "مريم طهمورث" واسه اطرافیام خيلی سخت بود و كلی تته پته می كردن تا صدام كنن. واسه همين اين طوری شد.
كامپيوتر صدام رو درست تشخيص داد و در باز شد. همه با هم داخل رفتيم و تو اتاقك استريل چند دقيقه ای معطل شديم. حين پوشيدن روپوشم به دنی گفتم:
-خودت با زبون خوش بگو چه غلطی كردی.
-غلطای زيادی.
به لحن خونسردش با تمسخر خنديدم:
-واقعا مسخره ای.
پوزخند زد و همراهم داخل شد. انتهای راهروی خيلی طولانی كه رسيديم، بالای در نوشته شده بود: آزمايشگاه تحقيقاتی. ورود افراد متفرقه ممنوع.
به عنوان ارشد گروه رمز رو وارد كردم و كف دستم رو روی محل تعيين شده گذاشتم. ليزر قرمزی از زير دستم عبور كرد و "تيك" صدا داد. در سربی اونجا باز شد و وارد محل حكومت پروفسور اكستروم شديم. آزمايشگاه غرق سكوت بود و فقط صدای پاشنه های كفشای ناراحت سوزان صدا توليد می كرد. صدا زدم:
-پروفسور؟ ...شما كجائين؟
دنيل ريز خنديد:
-لابد بازم اسهال گرفته، رفته تو دستشويی موندگار شده!
با دست هلش دادم:
-اَه، حالم رو به هم نزن دانيال!
صدايی از اون سمت ديوار شيشه ای مات گفت:
-بياين اينجا بچه ها.
ميشل اخم كرد و پچ پچ کنان گفت:
-وای نه! پروفسور موريسون هم كه اينجاس!
هلنا موريسون،‌ زن جيغ جيغو و وراجی بود كه اطلاعات علمی فوق العاده بالايی داشت. بهش پريدم:
-هر چی باشه مقام علميش از تو خيلی بالاتره!
زیر لب چیزی گفت و چشماش رو تو حدقه چرخوند. داخل سالن بغلی رفتيم و سلام كرديم. پروفسور اكستروم سرش رو از روی ميكروسكوپ برداشت و جواب داد. به سمتش قدمای بلندی برداشتم:
-مشكل چيه دكتر؟
به ميكروسكوپ اشاره كرد:
-اينجا رو ببين.
خم شدم و چشمام رو روی عدسی چشميش گذاشتم. موجودات ريزی كه تا حدودی به ويروس شباهت داشتن، با سرعت زيادی حرکت می کردن و به اطراف می رفتن.
-اينا چی هستن؟
-ويروس.
 
آخرین ویرایش

نگار 1373

نویسنده افتخاری
نویسنده افتخاری
عضویت
9/3/17
ارسال ها
149
لایک ها
1,651
امتیاز
93
سن
22
محل سکونت
همدان
#7
پوزخند صدا داری زدم:
-دكتر از شما بعيده! ويروس كه با يه ميكروسكوپ ساده ی نوری قابل رويت نيست!
بقيه هم داشتن با سر تائيدم می كردن. موريسون با صدای جيغش گفت:
-حق با رونالده، اينا ويروسن. تموم مشخصاتشون با گروه ويروسا مطابقت داره.
باور نكردنی بود! دنيل بهت زده پرسيد:
-بزرگنمائی ميكروسـ...
اكستروم حرفش رو قطع كرد:
-فقط بيست و چهار هزار برابره.
تئودور طاقت نياورد و من رو كنار زد و شروع كرد به ديد زدن. سرش همچنان خم بود:
-اين شگفت انگیزه، چه ويروسای بزرگی!
دنيل به شيشه ی موشای سفيد نگاه كرد:
-ويروسا رو از خون اين موشا گرفتين؟!
-نه. به موشای آزمايشگاهی ربطی ندارن.
اوه، پس این حاصل خرابكاری دنيل و تئودور نبود. سوزان با اشتياق پرسيد:‌
-پس از كجا پيداشون كردين؟
يه لوله ی آزمايش از داخل قفسه بيرون كشيد و نشونمون داد:
-اينجا بود. چه كسی اينا رو اينجا گذاشته؟
به هم ديگه نگاه كرديم و شونه بالا انداختيم. هيچ كس حتی يه بارم اون لوله ی عجيب با بخار تيره رنگ رو نديده بود.
-پروفسور، ما به عمرمون اين رو نديديم. اصلا اين از كجا اومده؟!
كسی جواب نداد. وز وز آهسته ی هواكش تنها صدايی بود كه می اومد. آهسته جلو رفتم و لوله رو از دستش گرفتم و نگاش كردم. به طرز عجيبی منو ياد يخ خشك می انداخت. اونم وقتی كه در حال ذوب شدن باشه و مرتب بخار كنه، ولی سياه رنگ. توی لوله ی در بسته بود و واسه خودش تو فضای داخل لوله می چرخيد.
-يعنی اينا ويروسن؟
-اوهوم، درسته.
-خب پس چطوری تونستين اين رو از داخل لوله بيرون بيارين؟ اين كه مثل يه ماده ی گاز ماننده!
درپوشش رو برداشت كه ماده ی چرخان از تكاپو افتاد و به حالت مايع تبديل شد. همه با هم گفتن:
-عجب...
لوله رو بهش برگردوندم:
-اين طوری نمی شه. بايد يه چيزی رو كنترل كنم.
از اونجا بيرون رفتم و به سمت آزمايشگاه محرمانه ای كه انتهای همين آزمايشگاه وجود داشت راه افتادم. دنيل به حالت دو دنبالم اومد:
-می خوای چيكار كنی؟
-شكل اين ويروسا عجيبه. بايد از يه چيزی مطمئن بشم.
يه رمز ديگه وارد كردم كه در كنار رفت. وارد يه راهروی تماما سفيد شديم كه با لامپ مهتابی روشن می شد. انتهای راهرو يه بار ديگه رمز وارد كردم و چشمم رو مقابل ليزر پوينده نگه داشتم. در باز شد و وارد محيط جديدی شديم.
همه جا پر از كمد و قفسه بود و نمونه های زيادی همون جا نگهداری می شدن. سمت راستم سرد خونه بود و سمت چپم وسايل پيشرفته ی آزمايشگاهی. سمت راست پيچيدم و اهرم در رو به سختی باز كردم. دنيل كمكم كرد و در باز شد.
-حداقل يه كلمه بگو می خوای چيكار كنی دختر!
لبام رو غنچه كردم:
-مگه تو بهم گفتی اون موشه چی شده؟ اينم به اون در!
اخم كرد و غرغر کنان گفت:
-نامرد.
تند تند ابرو بالا انداختم و وارد فضای سرد خونه شدم. هوای اونجا سرد و يخ زده بود و نفسايی كه می كشيديم بخار می شد و هوا می رفت. دنيل با حركتای سريعی به بازو هاش دست كشيد:
-من هميشه از اينجا بدم می اومد.
-خب برو.
-نه، ‌می خوام سر از كار تو در بيارم!
خنديدم و اونجا شروع كردم به قدم زدن:
-ببين فضولی آدم رو وادار به چه كارايی كه نمی كنه.
نزديك يه سری قفسه های در بسته رفتيم كه به در يخچال شباهت داشتن. با تفكر به چونه ام انگشت زدم:
-اوم... ويروسای اچ.آی.وی رو كجا نگهداری می كرديم؟
دنيل بشكن زد و روی يكی از نوشته ها رو خوند:
-اينجاس.
درش رو باز كرد و داخلش رو نگاه انداخت. يكي از لوله ها رو با احتياط بيرون كشيد كه اخطار دادم:
-خيلی مراقب باش.
-آره مواظبم.
به دستش نگاه كردم و گفتم:
-به نظر تو جواب می ده؟
-چی؟ تو كه هيچی به من نگفتی!
-يه حسی بهم ميگه ما به داريم به هدف نزديك می شيم! بايد اين رو ببريم پيش بقيه.
***
 
آخرین ویرایش

نگار 1373

نویسنده افتخاری
نویسنده افتخاری
عضویت
9/3/17
ارسال ها
149
لایک ها
1,651
امتیاز
93
سن
22
محل سکونت
همدان
#8
لوله رو از سانتريفيوژ بيرون كشيدم و با پيپت يه مقدار خون ازش برداشتم. همه با چشمای نگران نگاهم می كردن. لوله رو داخل جا لوله ای گذاشتم و به سمت پلتی كه اونجا بود خم شدم و با احتياط يه قطره روی ويروسای مرموز سياه داخل پلت ريختم.
-عمليات با موفقيت به پايان رسيد.
آلن حرفم رو تصحيح كرد:
-البته تا اينجا. نتيجه ی واقعی وقتی معلوم ميشه كه ويروسا از بين رفته باشن.
دنيل با يه موش پيشمون اومد:
-من می گم يه كم از اون ويروس به اينم تزريق كنيم.
همون موش علامت گذاری شده ای بود كه ما قبلا بهش ويروس ايدز تزريق كرده بوديم. ميشل پوفی کشید:
-بسپرش به من.
موش دست دنیل بود که میشل با سرنگ به جونش افتاد، ولی یه دفعه موش به طرز عجيبی جيغ جيغ كرد. سوزان تعجب كرده بود:
-اين چرا اين شكلی كرد؟ صداش زيادی بلند بود!
جالب ترش اينجا بود كه موشه شروع كرد به پيچ و تاب خوردن. زجر می كشيد و جيغ و داد می كرد. همه انگشت به دهن به رفتارای عجيبش نگاه می كرديم كه دنيل گفت:
-ميشل، به اين چی تزريق كردی؟
-از همون ويروس ناشناس.
حواس من به موش بود كه يه لحظه فهميدم می خواد دستش رو گاز بگيره. داد كشيدم:
-دنيل نه!
محكم به دستش زدم كه دستش باز شد و موش از دستش روی زمين افتاد و با سرعت نور فرار كرد. همه بهم پريدن:
-ماريا!
به صورت اخموی دنيل نگاه كردم و با معصوميت گفتم:
-به خدا می خواست گازت بگيره.
حالت صورتش نرم شد:
-واقعا؟ خب باشه اشكال نداره.
-بچه ها، بايد گيرش بياريم! گوش بدين، صداش از كجا داره مياد؟
گوش تيز كردم و به سمت ميز اشاره زدم:
-صدا از اون سمته!
پسرا به اون سمت حمله ور شدن و ميشل به من نگاه كرد:
-يه چيزی بگم؟
-چی؟
-من دارم می ترسم! اصلا احساس خوبی نسبت به اين ماجرا ندارم. اصلا اين ويروسای لعنتی از كجا پيدا شدن؟! اونم ويروسايی به اين درشتی! پروفسور حتی به خودش زحمت نداد روشون تحقيق كنه.
شونه بالا انداختم:
-سرپرستی اين پروژه با اكسترومه و ما حق دخالت نداريم.
دستاش رو مشت كرد:
-اگه اينا كشنده باشن چی؟ نديدی موشه داشت چيكار می كرد؟
سوزان نظر داد:
-شايد مريض شده بوده. شايدم تو بهش بد تزريق كردی، دردش اومده.
من از خنده منفجر شدم و ميشل بيشتر حرص خورد. دنيل داد زد:
-پيداش كردی تئو؟
-نه، نمی بينمش.
آلن هم گفت:
-اصلا صداش نمياد. نكنه مرده؟
ميشل با شنیدن حرف آلن، بازوم رو چسبيد:
-ديدی گفتم!
-فعلا كه پيداش نكردن. اگه جسدش پيدا بشه، نشون می ده ويروس مرگباريه.
واسه اولين بار می ديدم كه چشماش از سرحالی، خالی شدن و توی چشماش ترس و هيجان موج می زنه. با ريلكسی دستم رو تكون دادم:
-بيخيال ميشل، باور كن چيزی...
صدای فرياد آلن باعث شد حرفم قطع بشه:
-گيرش آوردم!
سوزان سريع پرسيد:
-زنده س؟!
-آره،‌ خيلی هم خوشحاله!
دورش حلقه زديم و به موش خوشحالش نگاه كرديم. عجب! خيلی پر انرژی و شور و نشاط شده بود. دست آلن رو بو می كشيد و با شيطنت جير جير مي كرد. آلن سرش رو با انگشت نوازش كرد:
-به احتمال هفتاد درصد اين ويروس می تونه پادزهر باشه!
اخم غليظی كردم:
-ربطی نداره! يعنی هر آدم مبتلا به ايدزی كه خوشحاله، درمان شده؟!
تئودور به پشت سرم اشاره كرد:
-يه راه واسه فهميدنش وجود داره.
-آها، راست می گی.
به سمت پلت رفتم و جا خوردم!
-ا... ا ا اين... چ...
همه با حيرت به ظرفی كه دستم گرفته بودم نگاه می كردن. صدای دنيل غرق خوشی بود:
-اين خون چرا انقدر خوش رنگ شده؟ چرا اين شكلی شده؟
-من نمی دونم...
ميشل اعلام كرد:
-ساعت نهه بچه ها. بقيه ی تحقيق بايد بمونه واسه فردا.
بقيه نا اميد شدن كه من با تحكم گفتم:
-من امشب همين جا می مونم!
دنيل شديدا مخالفت كرد:
-حرفش رو هم نزن. به اندازه ی كافی تو روز تعطيل كار كردی، وقت استراحته.
به موهام چنگ زدم و با لحن هيجان زده ای گفتم:
-نه! ببين، ما دو ساله داريم روی اين پروژه كار می كنيم و هنوز نتيجه ای نگرفتيم. بذار اگه اين جواب معماس، سريع تر بفهميم و آدمايی كه هر دقيقه می ميرن رو زودتر نجات بديم!
سكوت همه نشون می داد که راضی ان. ميشل دستش رو بالا گرفت:
-منم داوطلبم.
آلن گفت:
-نه، تو خسته ای. من جای تو می مونم.
من كه حوصله ام سر رفته بود بهشون توپيدم:
-تعارف تيكه پاره نكنين، كدوم تون؟
دنيل خنديد:
-باز عصبانی شدی، به فارسی حرف زدی؟
هوا رو با اعصاب نابود شده پف كردم كه آلن پا فشاری كرد:‌
-من.
***
 
آخرین ویرایش

نگار 1373

نویسنده افتخاری
نویسنده افتخاری
عضویت
9/3/17
ارسال ها
149
لایک ها
1,651
امتیاز
93
سن
22
محل سکونت
همدان
#9
-خيلی عجيبه...
يه جرعه از قهوه ام خوردم و با پلكای سنگينم جنگيدم:
-چی عجيبه آل؟
با انگشت، اشاره زد جلوتر برم. شروع كرد توضيح دادن:
-خون آلوده به ايدزی كه داشتيم رو بررسی كردم. ناخالصی های زيادی همراهش داره و وقتی با ميكروسكوپ الكترونی بررسيش كردم، ويروسای اچ.آی.وی رو تشخيص دادم.
خميازه كشيدم:
-خب؟
-ولی ماجرا اينجا جالب می شه كه نمونه ی جديد، هيچ ناخالصی اي با خودش نداره.
چشمام كاملا باز شدن:
-جدی می گی؟!
-آره.
-ويروس چی؟ ...ويروسا؟!
مكث كرد و به گردنش دست كشيد:
-انكته ی مهم ماجرا همين جاست.
شروع كرد به تايپ كردن و منتظر موند. هر دو تائی مون چشم به مانيتور دوخته بوديم و با عذاب انتظار می كشيديم. عكس گرفته شده با ميكروسكوپ الكترونی روی صفحه پديدار شد و من يكه خوردم. انقدر زياد كه فنجون از دستم افتاد و روی زمين شكست...
-وای خدای من... اولين باره چنين چيزی می بينم!
آلن آهی كشيد:
-منم همين رو می گم.
ويروسای ايدز دور ويروسای عجيب و بزرگمون حلقه زده بودن و شكل كروی مانندشون از بين رفته بود. به وضوح می تونستم آر.اِن.آی نابود شده شون رو ببينم و مطمئن باشم كه ويروسا، از بين رفتن. دستم رو روی شونه ی آلن گذاشتم:
-اين چه توضيحی می تونه داشته باشه؟
دستاش رو به علامت ندونستن بالا انداخت:
-اعتراف می كنم كه نمی دونم. اين چيز عجيبيه، هيچ ويروسی رو نمی شناسم كه يه مدل ويروس ديگه رو، اونم به اين طرز شكل نابود كنه. حتی می شه گفت ممكنه نابود نشده باشن...
-آلن، ويديو پرژكتور رو راه بنداز.
به حرفم عمل كرد و نور، روی پرده ی سفيد رنگ شروع به درخشيدن كرد. چراغا رو خاموش كردم و به پرده نمايش زل زدم. چند ثانيه گذشت و عكس روی پرده اومد. غير ارادی به سمتش رفتيم و نگاهش كرديم. لبخند زدم و به فارسی زمزمه كردم:
-خدايا، ‌اين خارق العاده اس...
آر.ان.آی ويروسای ايدز به هم پيچيده شده بودن و مثل زنجير، تموم ويروس كروی بزرگ رو پوشش می دادن. آلن صليب كشيد و گفت:
-پروردگارا... اين زيبا ترين تصويريه كه از ويروسا می بينم!
با دست نشون دادم:
-ببين! حتی گلبولای قرمز رو هم شكل دار كرده، می بينی؟
-عجبا. حق با توئه ماری!
گلبولا مثل قطب ناهمنام آهنربا اطراف ويروس حلقه زده بودن. خيلی درهم و برهم، ولی اونقدر كه می شد چنين چيزی رو حس كرد. يه دفعه و بدون مقدمه آلن پريد هوا:
-آخ يه چيزی يادمون رفت!
ترسيدم و گفتم:
-چی؟!
-همون موش! بيا بريم ببينيمش!
به سرعت از اتاق تجهيزات الكترونيكی بيرون زديم و يه نفس تا محل نگهداری موشای قرنطينه شده دويديم. آلن نفس عميقی كشيد و مقابل جعبه ی شيشه ای موش مورد نظرمون زد رو ترمز. با چشمای از حدقه بيرون زده بهش خيره شديم. بو می كشيد، از اين ور به اون ور مي رفت، بازی می كرد، انرژی داشت. ظرف غذاش رو تا نصفه خالی كرده بود و كلی آب خورده بود. اين موش زير نظر بود و ما ديده بوديم كه بی حاله و هيچ كاری جز تلو تلو خوردن داخل ظرف و يه گوشه افتادن انجام نمی ده. حتی آب و غذا هم به زور بهش می داديم كه يه وقت نميره. ولی حالا، حتی از موشای سالم هم سرحال تر بود!
همزمان سر بالا گرفتيم و به همديگه خيره شديم. ته چشمای زيتونی رنگ آلن، شوق جرقه می زد و موفقيت در حال جوشيدن بود. مطمئن بودم چشمای منم همچين وضعيتی داشته باشه...
-ماری؟ تو می دونی اين يعنی چی؟
-آره، يعنی اينكه زحمتای دو ساله ی ما جواب داده!
اولش ساكت شديم. ولي يه دفعه شروع كرديم به فرياد زدن، جيغ كشيدن و مثل ديوونه ها به هوا مشت می زديم. دستام رو گرفت و با هم شروع كرديم به بالا و پايين پريدن و چرخيدن دور آزمايشگاه. مثل احمقا آواز می خوندیم و برامون مهم نبود داریم چی می گیم، شاید از شدت خوشحالی به مرز دیوونگی رسیده بودیم.
انقدر به ورجه وورجه كردن ادامه داديم تا كل التهاب و ذوق مرگی داخل وجودمون كامل تخليه شد. آلن به زانوهاش تكيه زد:‌
-وای حتی به خوابم نمی ديدم كه... به نتيجه برسيم...
مثل خودش نفس نفس زدم:
-آره... دقيقا!
انگشتش رو بالا گرفت:
-ولی صبر كن، اينجا يه سوال پيش مياد.
روی ميز نشستم:
-چه سوالی؟
صاف ايستاد:
-اينكه چه كسی اون لوله ی آزمايش رو داخل نمونه ها گذاشته بوده؟
تازه ياد ماجراي ظهر افتادم. سردرگم شدم:
-هيچ ايده ای ندارم. هر چی هم هست، نمی تونه كه از غيب ظاهر شده باشه!
به ديوار تكيه داد:
-ما بايد اول مطمئن بشيم كه همه چی رو به راهه. اين موش بايد حداقل يه هفته ی كامل زير نظر باشه. ما بايد بدونيم چقدر زنده می مونه و اين ويروس روی زندگی نرمالش چه اثری می ذاره.
-موافقم. ولی تو موافقی همين الان به بقيه ی اعضای گروه پروژه خبر بديم؟
چشمك زد:
-بهشون زنگ می زنيم، به جز ميشل.
شرورانه خنديدم:
-چه فكرايی تو سرته بدجنس؟
فقط به لبخند عريضی اكتفا كرد. انگشتم رو به سمتش تكون دادم:
-از اون فكرا تو سرت باشه، خودم می كشمت!
-نه، باور كن هيچ فكر بدی ندارم. اول به كی زنگ بزنيم؟
پیشنهاد دادم:
-به تئودور و سوزان!
با تلفن آزمايشگاه باهاشون تماس گرفتيم. چند ثانيه ای گذشت و يه نفر خواب آلود جواب داد:
-تئودور هوارد.
-تئو؟ منم، آلن.
صداي غرغرش من رو به خنده انداخت.
-چی شده که باز نصف شب يادت افتاده همكاری به اسم تئو داری؟!
-بس كن تئودور، ما يه مژده داريم.
صداش واضح شد:
-واقعا؟ چی هست؟
-من و ماريا حدود نود درصد مطمئنيم كه اين ويروس، يه جورايی مثل پادزهره.
فرياد زد:
-عجب! آلن تو بی نظيری! به ماری هم بگو كه فوق العاده اس! چطوري فهميدين؟
-ماجرای مفصلی داره. فردا كه اومدي سر كار، خودت می بینی.
تماس رو قطع كرد و به من خيره شد:
-پس چرا چيزی نگفتی؟
-چون تا از زبونمون نمی شنيد دقیقا چی شده، ول كن ماجرا نمی شد. به دنيل هم زنگ بزن. مطمئنم كه خيلی خوشحال می شه...
***
 
آخرین ویرایش

نگار 1373

نویسنده افتخاری
نویسنده افتخاری
عضویت
9/3/17
ارسال ها
149
لایک ها
1,651
امتیاز
93
سن
22
محل سکونت
همدان
#10
-سر و صدا نكن، همسايه ها از خواب بيدار ميشن!
لبخند خجالت زده ای نصيبم كرد:
-ببخشيد...!
با صدای كمتری در زد. چراغ بالای در روشن شد و كسی غرغر كنان در رو باز كرد. تا چشم ميشل به من افتاد اخم كرد:
-مگه ديوونه شدی؟!
آلن صداش زد:
-ميشل؟
تازه متوجه ی آلن شد و از خجالت شبيه لبو شد:
-وای توئم اينجايی؟ شب قشنگيه مگه نه؟
فكم چسبيد به زمين! بهش سيخونك زدم:
-كی بود كه داشت می گفت من ديوونه شدم؟ احتمالا تو نبودی؟!
-ببخشيد دوست عزيزم، تازه متوجه شدم شب خوبی واسه شب نشينيه...
اخم كردم و تشر زدم:
-ميشل!
ما رو داخل خونه ی آشفته اش راه داد و با ناراحتی توضيح داد:
-معذرت می خوام يه كم به هم ريخته اس... فرصت نداشتم به خونه دستی بكشم.
-پوف... پس چطوريه خونه ی من هميشه داره از تميزی برق می زنه؟ زمان سر كار رفتنمون كه يكيه، پس نتيجه می گيريم تو داری بهونه مياری ميشل!
بهم چشم غره رفت و لبخند بی نهايت ملايمی نثار آلن كرد. من يه پوستي از سرت بكنم كه بمونه يادگار! حالا واسه من اخم می كنی؟ حالا واسه من به آلن لبخند می زنی؟!
روی كاناپه نشستيم و آلن كنار من، روی كاناپه ی دو نفره نشست. زير چشمی به ميشل نگاه كردم كه تو آشپزخونه داشت يه كارايی می كرد، بعد به آلن نگاه كردم:
-حواست كجاست؟ چرا خبر رو بهش نگفتی؟
انگار تازه يادش افتاده باشه نگام كرد:
-حواسم نبود!
-آره خب... چون حواست پيش ميشل رابرتز بود!
سرخ شد و سرش رو پايين انداخت. حالا اينجا آمريكاس و اينا هم محرم و نامحرم و اين حرفا حاليشون نيست اين جوری سرخ و سفيد می شن، اگه ايران بودن چيكار می كردن؟! پوزخند زدم و به ميشل نگاه كردم كه با دستای لرزون نوشيدنی مورد علاقه اش رو آورده بود، به اضافه ی ليموناد واسه من. حداقل خوبيش اينه كه مراعات من رو می كنه و برام نوشیدنی الکلی نمیاره.
-ميشل... ما اومده بوديم تا يه خبری بهت بديم.
نگاهش رو از خدا خواسته به من دوخت:
-خبر بد؟
-نه، خوب.
چشماش گرد شدن:
-بگو كه ويروس جديد كار می كنه!
-آره، كار می كنه.
جيغ گوش خراشی كشيد و بلند شد و شروع كرد به رقصيدن. آلن رفته بود تو عالم هپروت و ميشل رو با دهنش هم نگاه می كرد. ميشل در حال دیوونه بازی بود كه پاش به لبه ی ميز گير كرد و با وضعيت درخشانی به سمت آلن پرتاب شد. جيغ زدم و سريع چشمام رو پوشوندم! از زير دستام داد خفه ای كشيدم:
-ميشل همين الان از روی آلن بلند شو تا نزدمتون!
صدايی نشنيدم، از اتفاقای بعدش مي ترسيدم. يواشكی از لای انگشتام اطراف رو ديد زدم كه ديدم ميشل تو بغل آلن نشسته و بهت زده به هم نگاه می كنن. به فارسی داد زدم:
-با تو بودما!
با فریاد من تازه به خودشون اومدن و ميشل مثل برق غيبش زد. آلن از شدت دستپاچگي لباساش رو مرتب می كرد و من مونده بودم به حال اين بچه پاستوريزه های نيويوركی بخندم و يا تعجب كنم! آخرش خنده امونم نداد و روی كاناپه ولو شدم. به زحمت به آلن فهموندم كه بهتره برگرديم، چون ميشل از شدت خجالتش عمرا دوباره پيشمون تو اين اتاق می اومد.
***
 
آخرین ویرایش
Similar threads Forum Replies Date
درمان حیوانات 0
تایپ رمان 1
متفرقه کتاب 0
متفرقه کتاب 0
متفرقه کتاب 1