• موارد مهم: 1-با مطالعه رمان های در حال تایپ و تشکر از پست های نویسندگان عزیز انگیزه خوبی به آنها خواهید داد. 2-نویسندگان عزیز لطفا در نوشتن رمان مسایل اخلاقی را رعایت کرده که سایت دچار مشکل نشود(در صورت مشاهده بدون تذکر پاک خواهد شد). 3- اگر رمان شما طبق عرف جامعه اسلامی باشد و مسایلی که در عرف کشور ممنوع است تایپ نکنید هیچ اتفاقی برای داستان و رمان شما رخ نمی دهد. 4- نویسندگان عزیز شما برای نوشتن اثر ادبی و برای بالا بردن سطح فرهنگ جامعه رمان تایپ می کنید .پس از خلق صحنه هایی که باعث تحریک و یا ایجاد باورهای نادرست میشود پرهیز کنید. 5- از ایجاد تاپیک های خلاف قوانین کشور خودداری کنید. این تاپیک ها حذف خواهد شد. 6-اگر رمانی یا مطلبی را مشاهده کردید که خلاف قوانین سایت یا کشور است گزارش پست خلاف را بزنید. 7-ماده ٢٣- هرکس تمام یا قسمتی از اثر دیگری را که مورد حمایت این قانون است به نام خود یا به نام پدید آورنده بدون اجازه او یا عامداً به شخص دیگری غیر از پدید آورنده نشر یا پخش یا عرضه کند به حبس تادیبی از شش ماه تا سه سال محکوم خواهد شد.

رمان مرگ در بالکن | ღtaraღ کاربر انجمن یک رمان

tara.gn

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
9/9/17
ارسال ها
41
لایک ها
867
امتیاز
83
سن
13
#1
کد رمان : 1097
ناظر : cinder




نام رمان: مرگ در بالکن
نام نویسنده:ღtaraღ
ژانر: تخیلی، ترسناک، عاشقانه

خلاصه: داستان ما از اونجایی شروع می شه که یه کارآگاه شیطون و پرماجرا، کنجکاویش فعال میشه و به سمتی میره که نباید بره... شاید کارش درست باشه اما به افرادی قراره کمک کنه که خودشون کمک نمی خوان! حالا اون بین دو راهی گیر کرده؛ اون می تونه خانواده ی سل رو ول کنه و به زندگی در هم خودش برسه، اما اون سرسخت تر از این حرف هاست...
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

FATEMEH_R

مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
عضویت
3/31/17
ارسال ها
609
لایک ها
3,896
امتیاز
93
محل سکونت
پاریس کوچولو
#2



نویسنده ی عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانینزیر را به دقت مطالعه فرمایید

◇◇قوانین جدید تایپ‌رمان ◇◇
♧♡ قوانین جامع تایپ رمان برای مطالعه کاربران♡♧
** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **


و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**


دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 10 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
✿✿تاپیک جامع درخواست جلد رمان✿✿

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.
●●■تاپیک جامع دریافت جلد رمان ■●●

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشه به رمان های رها شدهمنتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خود داری کنید ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید . **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

tara.gn

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
9/9/17
ارسال ها
41
لایک ها
867
امتیاز
83
سن
13
#3
پست اول
طبق معمول سرم رو با مطالب چرت و پرت روزنامه گرم کرده بودم که چشمم به یه موضوع جالب افتاد. تیتر مطلب این بود:
دخترم کوچک شده، پسرم معتاد شده!
برام جالب بود که منظورش از اینکه گفته دخترم کوچک شده چیه. تا اومدم به توضیحات نگاه کنم صدای زنگ چای ساز در اومد. نگاهم رو آروم روی چای ساز سر دادم و با چشم غره بهش از جام بلند شدم! از قرار دارم خل میشم !
بعد از ریختن چایی در لیوان مورد علاقه ام که مشکی بود و رنگ قرمز مثل خون روش پاشیده بود به سمت مبل های یاسی رنگ پذیرایی نشستم ، تا خواستم روزنامه رو بردارم زنگ موبایلم به صدا در اومد. با ناسزا گفتن به موبایل و کسی که بهم زنگ زده ، موبایل رو برداشتم و بدون اینکه بهش نگاهی
بندازم جواب دادم.
_بله؟
_ وای امیلی باورت نمی شه که امروز چی شد!
با صدای جیغ کیت شیش متر پریدم هوا! با حرص گفتم:
_چه اتفاقی افتاده که بازم مزاحم من شدی؟
با لحن شوخی گفت:
_ هیچی عشقم. می خواستم بهت بگم خیلی دوست دارم.
با خنده و جدیت مخصوص خودم گفتم:
_جدیدا خیلی خل شدی. باید بریم پیش یه روانکاو تا مشکلت حل بشه!
_ روانکاو چرا؟
_ مشکلت باید ریشه یابی بشه!
_ بعد که ریشه یابی شدی چی میشه؟
_مشکل رو از ریشه در میاریم!
_پس منتظر باش تا با یه بیل بیام و از ریشه درت بیارم!


پست دوم
با عصبانیت گفتم:
_ هی کیت! خیلی خری.
_ مرسی عزیزم. آه راستی داشت یادم می رفت اصلا برای چی زنگ زده بودم!
_خب بگو دیگه.
_ می خواستم بگم شام دعوت من رستوران دعوتی!
_ به چه مناسبتی؟
_ از فردا به عنوان یه بازرس مشغول به کار میشم. یوهو!
با تعجب گفتم:
_ شوخی می کنی؟
با لحن دلخوری گفت:
_ به نظرت من لایقش نیستم؟
با هول گفتم:
_ نه کیت! من خیلی خوش حالم.
و بعد با قهقه ای که نشان از شادی بود باهاش خداحافظی کردم.بعد از قطع مکالمه نگاهم به چایی سرد شده در دستانم افتاد.هوف! به ساعت که نگاه کردم برق از سه فازم پرید! ساعت دو ظهر بود و من ساعت دو و نیم یک جلسه ی مهم دارم.
سریع به سمت اتاقم یورش بردم و پیراهن سرخابی ام که تا روی زانوم بود رو با یه کت کوتاه سیاه تکمیل کردم و از اونجایی که با کفش پاشنه بلند میونه ی خوبی ندارم یه کفش اسپرت مشکی و سرخابی پوشیدم. یکم رژ زدم و حالا آماده بودم. به سمت در رفتم که یادم افتاد نه عطر زدم و نه ساعتم رو گذاشتم. سریع به خونه برگشتم ، عطر محبوبم که بوی شکلات تلخ می داد رو زدم و ساعت مشکی ام رو تو دستم گذاشتم. گوشی ام رو از روی جا کفشی بر داشتم و بدو بدو به سمت ماشین عزیزم رفتم.
یه ماشین اسپرت مشکی. عاشق ماشینم هستم چون برای تولدم از پدرم کادو گرفتم. جزو معدود دفعاتی بود که پدر بهم کادو می ده. سوار ماشین شدم و با سرعت صد و هشتاد خودم رو به دفتر رسوندم! امیدوارم جلسه هنوز شروع نشده باشه.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

tara.gn

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
9/9/17
ارسال ها
41
لایک ها
867
امتیاز
83
سن
13
#4
پست سوم
رفتم سمت منشی و گفتم :
_ سلام ماریا. خوبی؟
با لحن آروم و مهربون خودش گفت:
_ سلام امیلی. مرسی خوبم. تو خوبی؟
گفتم :
_ مرسی ماریا. جلسه که هنوز شروع نشده؟
با لحن پر خنده ای گفت:
_ نه شانس آوردی چون پنج دقیقه پیش زنگ زدن و جلسه رو انداختن برای ساعت چهار!
با حرص و تعجب گفتم:
_چی میگی؟ یعنی من الکی این همه عجله کردم؟
_اوهوم
با عصبانیت هوف کشیدم.
اه لعنتی! کاشکی حداقل روزنامه ام رو میاوردم.
داشتم با خودم غرغر می کردم که با صدای ماریا به خودم اومدم:
_ امیلی! تیتر روزنامه ی امروز رو خوندی؟
_ همون که میگفت : دخترم کوچک شده ، پسرم معتاد شده؟
_آره همون. خیلی عجیبه. نه؟
_ من روزنامه رو نخوندم .فقط تیترش رو دیدم. روزنامه رو داری؟
_ اوهوم! بیا، بگیرش.
روزنامه رو از ماریا گرفتم و به صفحه ی مورد نظر رفتم . بعد از تشکر کردن از ماریا به سمت دفتر کارم رفتم. چند لحظه جلوی دفتر وایستادم و نوشته ی روی در رو خوندم:
دفتر کار امیلی آدامز، کارآگاه خصوصی.
هجوم سیل خاطرات رو احساس کردم. در رو آروم باز کردم و وارد اتاقم شدم. یه اتاق کوچیک و جمع و جور و در عین حال شیک و زیبا. با ست آبی کمرنگ و سفید. در حالی که بی روحه ولی به همون اندازه هم آرامش بخش. یاد اولین روزی که به این دفتر اومدم افتادم. قشنگ یادمه که با چه ذوقی به سمت میزم رفتم و توی کشوهاش به دنبال سرنخ های مختلف از کارآگاه قبلی که تو این اتاق کار می کرده پیدا کنم ولی به جز یه دفترچه خاطرات ، چیزی نبود.


پست چهارم
یه دفترچه خاطرات با جلد چرمی قهوه ای. اونروز وقتی بازش کردم هیچ چیزی توش نبود . گذاشتمش توی کشوی اتاقم و هنوزم اونجاست. تصمیم دارم مطالب و دکلمه هایی که می
نویسم رو توی اون انتقال بدم. به سمت میزم رفتم، و آروم روی صندلی آبی نفتی ام نشستم. روزنامه رو گذاشتم رو میز و صندلی رو به سمت میز کشیدم. روزنامه رو بر داشتم و شروع کردم به خوندن. مطالب توش اینجوری بود:
مادر خانواده ی سل* ادعا دارد که دختر دوازده ساله اش،جنا* ، دچار یک بیماری اختلال شخصیتی شده و گاهی برخورد هایی مانند یک دختربچه ی شش ساله را دارد. ادعا های این زن با گفتن اینکه پسر هجده ساله اش ، ویلیام، معتاد به خون حیوانات شده به پایان می رسد.
این خلاصه ی کل دو صفحه حرف های تایپ شده در روزنامه ست. وای ! چه زندگی پر ماجرایی. به آدرس زیر نوشته ها نگاه کردم. آدرس خانه ی خانواده ی سل بود. دقیقا دو کوچه بالاتر از محل زندگی من! حتما باید یه سر بهشون بزنم و گرنه این حس کنجکاوی من رو می کشه!
به ساعت نگاه کردم. پنج دقیقه تا زمان جلسه وقت داشتم. وسایل مورد نیاز رو درون پوشه گذاشتم و لپ تاپم که همیشه اینجا بود رو بر داشتم. از در بیرون رفتم و به سمت اتاقی که مخصوص جلسه های مهم بود حرکت کردم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

tara.gn

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
9/9/17
ارسال ها
41
لایک ها
867
امتیاز
83
سن
13
#5
پست پنجم
در رو باز کردم. خداروشکر که هنوز کسی نیومده بود. با خیال راحت روی صندلی نشستم و وسایلم رو جا به جا کردم. بعد از چند دقیقه آقای جیمز به جلسه اومد. آقای جیمز مدیر کل دفتر ماست. بهم گفت:
_ سلام خانم آدامز. خوب هستید؟
_سلام. ممنونم آقای جیمز
_ خانم آدامز برای جلسه ی امروز آماده هستید؟ این جلسه خیلی برای ما مهمه.
با یک لبخند اطمینان بخش به آقای جیمز نگاه کردم و گفتم:
_ نگران نباشید آقای جیمز. همه چیز حساب شده است.
_ خب خداروشکر. خیالم راحت شد.
بعد اینکه آقای جیمز اومد و در صدر میز نشست کم کم افرادی که باید در جلسه حضور داشته باشند، اومدن.
بعد از دو ساعت طاقت فرسا جلسه تموم شد و من هم بعد از خداحافظی از ماریا و آقای جیمز به سمت خونه راه افتادم. به محض رسیدن به خونه به سمت تلفن رفتم و شماره ی آقای گلد* رو گرفتم.
_ سلام آقای گلد
_ سلام دخترم. حالت خوبه؟
_ممنونم. می خواستم بگم که من با یه مطلب غیر طبیعی برخورد کردم. فکر کنم شما بتونی کمکم کنید.
_ وای دختر! باز تو رفتی سراغ چیز هایی که بهت ربطی نداره؟
_آقای گلد بحث سر یه دختره دوازده ساله است!
*gold
 
آخرین ویرایش

tara.gn

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
9/9/17
ارسال ها
41
لایک ها
867
امتیاز
83
سن
13
#6
پست ششم
_ باشه دخترم. من فردا اونجام.
_ مرسی آقای گلد.
_خواهش دخترم
با لبخند خداحافظی کردم و گوشی رو سر جاش گذاشتم. داشتم با خودم درباره ی خانواده ی سل فکر می کردم. یعنی چه اتفاقی افتاده؟ ممکنه اونجوری باشه که من فکر میکنم؟ امیدوارم این کار ها زیر سر خانواده ی جیسون نباشه. گیر انداختن اونها کار خیلی سختی ست. وای! دختر بیچاره. معلوم نیست چجوری تسخیر شده! مطمئنا خیلی درد داشته.
اونا معمولا دنبال افراد کوچیک خانواده هستند. ولی چرا به سمت پسره هجده ساله ی خانواده هم رفتن؟ واقعا عجیبه.
همینطور که داشتم با خودم فکر می کردم ، به سمت در اتاقم رفتم. یه اتاق کوچیک با ست مشکی و قرمز . رنگ های استفاده شده توی خونه ام اصلا با همدیگه هماهنگ نیستند.
در کمد سیاه امرو باز کردم و از توش یه دست تیشرت و شلوارک آبی و طوسی بر داشتم و لباسم رو عوض کردم. بعد از عوض کردن لباسم رفتم و روی تخت دراز کشیدم. ساعت هفت و نیم شب بود. تصمیم گرفتم پیتزا سفارش بدم. خیلی وقته که نخوردم. به پیتزا فروشی دم خیابون زنگ زدم و سفارش یه پیتزای پرونی دادم. بعد پنج دقیقه یادم اومد که کیت من رو برای شام دعوت کرده. وای خدا! یک ربع مونده به هشت.
سریع رفتم و تلفن رو دوباره بر داشتم و به پیتزا فروشی زنگ زدم.
 

tara.gn

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
9/9/17
ارسال ها
41
لایک ها
867
امتیاز
83
سن
13
#7
پست هفتم
_ سلام آقای جنسون
_ سلام خانم آدامز. مشکلی پیش اومده؟
_ نه آقای جنسون فقط می خواستم بگم که پیتزا نمی خوام.
_ چشم خانم آدامز.
_ شرمنده آقای جنسون. خدانگهدار
_ خواهش میکنم. بای
بعد از قطع تلفن به سمت گوش ام رفتم و به کیت رنگ زدم.
_ سلام کیت
_ سلام امیل. خوبی؟
با ناراحتی گفتم:
_ هی کیت! مگه بهت نگفتم که بهم نگو امیل؟
_چرا ولی تا نگیرد چرا منم بهت میگم امیل.
با عصبانیت گفتم:
_به درک. بگو!
کیت با لحن دلخوری گفت:
_ببخشید امیلی. ولی منم حق دارم از دل دوست صمیمی ام باخبر باشم یا نه؟
سعی کردم لحنم رو صلح جویانه بکنم. گفتم:
_ببین کیت، این موضوع رو به هیچ کس تا حالا نگفتم، پس لطفا تحت فشارم نزار!
_باشه امیلی.
_راستی قرار امشب رو که یادت نرفته؟
_نه یادم هست. ساعت نه دم خونه ام.
_باشه. پس میینمت.
و بعد تلفن رو قطع کردم. با بغض به گوشیم نگاه کردم. تو دلم به پدر لعنت فرستادم ولی سریع پسش گرفتم و با صدای نسبتا بلندی که به بغض آلوده بود گفتم:
 

tara.gn

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
9/9/17
ارسال ها
41
لایک ها
867
امتیاز
83
سن
13
#8
پست هشتم
_ لعنت به من که دختر پدرمم! لعنت به من که باعث مرگ امیل شناخته شدم! لعنت به من که زنده ام! لعنت به من...
بغض اجازه نداد که جمله امو تکمیل کنم. یاد خنده هاش ، شوخی هاش، دیوونه بازی هاش، محبت هاش، تکیه گاه بودن هاش و... داره دیوونه ام میکنه.
" گاهی دلم می خواهد تصادف کنم و الزایمر بگیرم! سخت است که یادت در خاطراتم است."
با صدای زنگ در به خودم اومدم. نگاهی به ساعت کردم و خودم گفتم:
_ یعنی نیم ساعته که دارم گریه میکنم؟ خاک تو سرم!
با چشمای پف کرده به سمت در رفتم و با چیزی که دیدم از خوشحالی جیغ کشیدم!
_امیلی جیغ نزن
_ وای ساموئل باورم نمیشه!
با خنده بغلش کردم و اونم دست هاش رو دورم حلقه کرد. بین خنده هام به طور ناخواسته گریه ام گرفت!
_ هی امیلی، تو که اینقدر لوس نبودی!
با خنده و گریه با هم زدم به بازوش و گفتم:
_ساموئل ، خیلی خری! تا حالا کجا بودی؟ نباید یه خبر از من بگیری؟ اومدی و من در طی این مدت که نبودی ازدواج کرده بودم؛ اونوقت می خواستی چیکار کنی؟ من حتی یه شماره هم ازت نداشتم!
 

tara.gn

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
9/9/17
ارسال ها
41
لایک ها
867
امتیاز
83
سن
13
#9
پست نهم
با شک گفت:
_ازدواج نکردی که؟ یا مثلا نامزدی، چیزی نداری که؟
با یه تک خنده گفتم:
_ من به ریش عمو بخندم که بخوام ازدواج کنم.
با استفهام گفت:
_آها...
بعد از چند دقیقه دوباره به وجد اومدم و با جیغ جیغ، ساموئل رو به سمت اتاق مهمان بردم. سر از پا نمی شناختم! وای کی باورش می شه؟ ساموئلی که حدود پنج سال ازش خبری نبوده یهو پیداش شده!
با صدای دوباره ی زنگ در چشم از ساموئل که با یه تیشرت خونگی سبز و شلوارک سرمه ای روی مبل های یاسی رنگ پذیرایی نشسته بود برداشتم و به سمت آیفون رفتم.
_بله؟
_کدوم گوری هستی تو؟ ها؟ یه ربع من رو اینجا کاشتی و خودت معلوم نیست داری چه غلطی میکنی!
همینطور که داشتم یه جیغ جیغ های کیت می خندیدم با شادی گفتم:
_ کیت ،ساموئل اومده! باورت می شه؟
جوابی نشنیدم.
_کیت؟
انگار که از خواب پریده باشه، با تته پته گفت:
_ب.. بله؟ چی... چیزی گف... چیزی گفتی؟
_آره. گفتم ساموئل برگشته
و دوباره با شادی قهقه زدم.
_کیت، شام امشب رو بیخیال شو! تنها اومدی؟
_نه... جان هم همراهم اومده.
_خب پس بیاید تو.
درب رو براشون باز کردم و رفتم روی صندلی کنار ساموئل نشستم. اون هم با محبت خاصی نگاهم کرد و من رو توی بغلش گرفت و منم خودمو همینطور توی بغلش فشردم .با صدای باز شدن درب هم از همدیگه جدا نشدیم! انگار یه جاذبه مانع این کار می شد. با صدای جیغ کیت آروم آروم از بغل ساموئل بیرون اومدم و با یه لبخند ژکوند به کیت نگاه کردم. با صدای جان جهت نگاهم رو عوض کردم و به جان خیره شدم.
 

tara.gn

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
9/9/17
ارسال ها
41
لایک ها
867
امتیاز
83
سن
13
#10
پست دهم
( دانای کل )
کیت با خوش حالی به همبازی کودکی هایش نگریست و با یک جیغ، خوش حالی خود را بروز داد. با صدای جیغ اون جان که همچنان متحیر به ساموئل خیره بود به خودش آمد. با صدایی که از شدت ذوق کمی میلرزید گفت:
_هی سام! کدوم جهنمی بودی که خبری از ما نگرفتی؟
ساموئل با لبخند به آن دو خیره شد و گفت:
_سلام عرض شد
یا این حرف ساموئل امیلی زد زیر خنده که کیت با حرص نگاهش کرد و به قصد حمله به سمتش دوید. در همین لحظه زنگ برای بار سوم در روز به صدا در اومد... یک اتفاق کاملا نادر! کیت که انگار با امیلی آتش بس کرده بود نگاه پر سوالش را متوجه امیلی کرد که فهمید جان و ساموئل هم به امیلی نگاه می کنند. امیلی با آرامش ذاتی خود که همیشه اعصاب کیت را به هم می ریخت به سمت در رفت. چون شب بود فردی که زنگ زده بود برای امیلی مجهول ماند؛
_بله؟
_امی در رو باز کن!
امیلی با بهت و تعجب به ایفون خیره شد.
_هی امی با توام! هوا سرده. در رو باز کن.
امیلی که انگار با شنیدن دوباره ی صدا به خود آمده باشد، پرسید:
_خودتی جیک؟
صدای مجهول که از قرار نامی پیدا کرده، گفت:
_آره! بدو در رو باز کن.