• موارد مهم: 1-با مطالعه رمان های در حال تایپ و تشکر از پست های نویسندگان عزیز انگیزه خوبی به آنها خواهید داد. 2-نویسندگان عزیز لطفا در نوشتن رمان مسایل اخلاقی را رعایت کرده که سایت دچار مشکل نشود(در صورت مشاهده بدون تذکر پاک خواهد شد). 3- اگر رمان شما طبق عرف جامعه اسلامی باشد و مسایلی که در عرف کشور ممنوع است تایپ نکنید هیچ اتفاقی برای داستان و رمان شما رخ نمی دهد. 4- نویسندگان عزیز شما برای نوشتن اثر ادبی و برای بالا بردن سطح فرهنگ جامعه رمان تایپ می کنید .پس از خلق صحنه هایی که باعث تحریک و یا ایجاد باورهای نادرست میشود پرهیز کنید. 5- از ایجاد تاپیک های خلاف قوانین کشور خودداری کنید. این تاپیک ها حذف خواهد شد. 6-اگر رمانی یا مطلبی را مشاهده کردید که خلاف قوانین سایت یا کشور است گزارش پست خلاف را بزنید. 7-ماده ٢٣- هرکس تمام یا قسمتی از اثر دیگری را که مورد حمایت این قانون است به نام خود یا به نام پدید آورنده بدون اجازه او یا عامداً به شخص دیگری غیر از پدید آورنده نشر یا پخش یا عرضه کند به حبس تادیبی از شش ماه تا سه سال محکوم خواهد شد.

رمان سایه ای شبیه کلاغ | فاطمه نصیری کاربر انجمن یک رمان

از رمان راضی هستید؟


  • مجموع رای دهندگان
    8

فاطمه نصیری

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
3/31/17
ارسال ها
26
لایک ها
267
امتیاز
48
سن
16
محل سکونت
مازندران
وب سایت
bekhandroshanshi.blogfa.com
#1
کد رمان : 1100
ناظر رمان : cinder


به نام خدا
نام رمان: سایه ای شبیه کلاغ
نام نویسنده: فاطمه نصیری
ژانر: اجتماعی، پلیسی


سلام به همه ی دوستان!
سایه ای شبیه کلاغ، اولین رمان بنده هست. امیدوارم در کنار هم لحظات خوشی رو با این رمان سپری کنیم!




خلاصه:
سایه، یه دختر معمولی تو یه خانواده ی معمولی بود. زندگی خودش رو داشت و به کسی هم ازاری نمی‌رسوند.
اما گاهی وقتا، احتیاج نیست که حتما "ما" کاری انجام بدیم... نزدیکانمون کارهایی انجام می‌دن که عواقبش دامن گیر ماست...
شاید برادری که خیانت می‌کنه...
شاید پدری که فرزندش رو رها می‌کنه...
شاید سایه ای که در تاریکی به انتقام مشغوله...
سرنوشت، راه خودش رو در پیش می‌گیره و توجه نمی‌کنه که، چه کسی در حال قربانی شدنه.
اما این سایه، ساکت نمی‌شینه. اون برای ساکت موندن افریده نشده. صداش اون قدر بلنده که به گوش خیلیا می‌رسه...
اما ایا می‌تونه زندگیش رو پس بگیره؟ باید بود و... دید!


در "سایه ای شبیه کلاغ" خواهیم خواند:
"_ریون، نه سایه اسحابیه، نه سام تیرداد. ریون هیچ ربطی به خانواده ی تیرداد، ن، دا، ره!"
"_ به نظرت همچین ادمی هست؟"
"تست DNA سام تیرداد و سایه تیرداد - جواب، منفی"
"زیر لب زمزمه کرد: من واقعا یه هیولام..."
"_ نمی‌تونم بهت اعتماد کنم..."
"_ هیچ وقت فکر نمی‌کردم هیولایی بسازم که نشه کنترلش کرد!"
"_ دو هفته بهت مهلت می‌دم! فقط همین!"
"_ هیولا ها کنترل شدنی نیستن، کشته شدنی ان..."
"_ سایه مرد! واسه ختمش دعوتت می‌کنم!"
"_ اینجا اخر خطته ریون! نگران نباش! من خوب بلدم چه جوری ادمایی مثل تو رو به حرف بیارم!"
"_ من سر زندگیم قمار کردم و سپردمش دست شما ها؛ اون وقت تو شوخیت گرفته؟"
"_ تو داری درباره ی چهار نفر صحبت می‌کنی! یکیشون اون سر دنیا بوده، یکیشون دست نیافتنیه، یکیشون مرده و یکیشون یه ادم عادیه!"
"_ شما به جرم حمل مواد مخدر، ریاست گروه ریونز، قتل پنج نفر، جعل اسناد دولتی و فعالیت علیه امنیت ملی بازداشتید!"
 
آخرین ویرایش

FATEMEH_R

مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
عضویت
3/31/17
ارسال ها
609
لایک ها
3,889
امتیاز
93
محل سکونت
پاریس کوچولو
#2



نویسنده ی عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانینزیر را به دقت مطالعه فرمایید

◇◇قوانین جدید تایپ‌رمان ◇◇
♧♡ قوانین جامع تایپ رمان برای مطالعه کاربران♡♧
** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **


و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**


دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 10 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
✿✿تاپیک جامع درخواست جلد رمان✿✿

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.
●●■تاپیک جامع دریافت جلد رمان ■●●

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشه به رمان های رها شدهمنتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خود داری کنید ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید . **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

فاطمه نصیری

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
3/31/17
ارسال ها
26
لایک ها
267
امتیاز
48
سن
16
محل سکونت
مازندران
وب سایت
bekhandroshanshi.blogfa.com
#3
به نام او که هر لحظه می‌تواند مچم را بگیرد ...
اما دستم را انتخاب می‌‌کند !
***

بهم می‌گن رِیوِن! یعنی کلاغ سیاه! کلاغ هایی که هسی بهشون توجهی نمی‌کنه...
کلاغ هایی که تو کتاب ها شوم هستن! یادآور مرگن... کلاغی که با خودش بیماری میاره! کلاغی که صداش و چهرش، اون قدر زشته که کسی نه بهش گوش می‌کنه و نه نگاش می‌کنه! یه موجود بدبخت.... یکی که داره می‌جنگه؛ می‌جنگه واسه زنده موندن!
من یه کلاغ هستم! با افتخار می‌گم که اسمم ریونه!
نابود میکنم کسایی رو که نابودم کردن! کسایی ک باعث نابودی شدن...
من نخواستم! من شروع نکردم! من چیزی نمی‌دونستم!
ولی این روزگار، این دنیا، این ادما، همشون باعث شدن تا هم بخوام، هم تموم کنم و هم بدونم!
بازی کردن با من! بعد عین یه مهره ی سوخته انداختنم بیرون! روی سوخته، زندگی سوخته، سرنوشت سوخته! ولی من برگشتم! برگشتم تا ثابت کنم "بازی با من، حکمش چیزی بیشتر از مرگه، خیلی بیشتر... "

"فصل اول : آدم کش"
صدای زنگ sms بلند شد. لبه ی کلاهش را بالا زد. همان طور که با یک دست موتور سواری می کرد، تلفنش را در اورد و پیام را باز کرد:
_ داره تعقیبت می کنه.
از اینه ی موتور نگاهی انداخت، داشت تعقیبش می کرد!
مسیرش را تغییر داد و به سمت کرج رفت. از اینه نگاه می کرد؛ هنوز به دنبالش بود.
به خودش می گفت: "به من ربطی نداشت؛ به فرشته ی مرگ خودش نزدیک می شد."
به سمت یک ساختمان نیمه کاره رفت. همیشه به خاطر کارش امار ساختمان های نیمه کاره را داشت. ان جا به خاطر افتادن یک کارگر از داربست، پلمپ شد و الان متروکه بود. فکری از گوشه ی ذهنش عبور کرد:
"اینجا اگر بدترین بلا ها را سرش بیاورم کسی نمی فهمد."
با موتور داخل ساختمان رفت. می دانست حالا حالا ها به دنبالش نمی اید. از جیب داخلی کت چرمش بسته ی سیگار "کاپتان بلک" را در اورد. با فندکی که روکش چوب گردو داشت روشنش کرد و یک پک عمیق زد... سیگار را گوشه ی لبش گذاشت و اسلحه اش را در اورد، یک برانینگ باکمارک (Browning Buckmark) خوش دست و زیبا. خشابش را چک کرد. اماده که شد ان را در یقه ی پشت لباسش گذاشت. بعد از یک ربع بالاخره فردی که منتظرش بود تصمیم گرفت که وارد شود. با خودش گفت "کمی فیلم هندی برای طاهر خان بد نیست." چشم هایش را خمار کرد و به ان ها فشار اورد تا اشکش بریزد. سایه ی مردی را دید؛ خوش قد و قامت بود. حیف نبود؟
فردی از اعماق وجودش روی میزی کوبید و گفت: نه نبود! اگر او حیف بود کسی را می شناختم که بیشتر از او حیف بود. کسی که حتی مورچه گازش می گرفت ان را با احتیاط بلند می کرد و از خانه خارج می کرد. اشتباه بزرگی کرد که پایش را روی دمت گذاشت و حالا باید تقاصش را پس دهد.
ان قدر جلو امد تا به او رسید. تعجب کرد و گفت:
_ شما این جا چی کار می کنی خانوم کوچولو؟
می دانست به همه ی دختران بدون قصد همین را می گوید. مخصوصا با ان قیافه ی بچگانه اش که به 17 ساله ها می خورد. در مقابل او که 39 سال داشت باید هم کوچک به نظر می رسید. سریع بلند شد اشک هایش را پاک کردم و قدمی به عقب رفت که به دیوار برخورد کرد. دستش را به عقب برد و اسلحه را در اورد . برقش را که دید رنگ از رخسار فرد مقابلش پرید. فردی در پستو های ذهنش پرسید: یعنی ترسیده؟
مرد با صدای لرزان گفت:
_ ریون؟
نُک باریک اسلحه را به بغل شقیقه اش زد و ان را مالش داد. با چشم هایش به نوشته ی حک شده روی برانینگ اشاره کرد و گفت:
_ می بینی که!
_ ا... اما... اما تو... دخت... دخ...
_ دخترم؟
حرکت نا محسوس دستش را دید؛ هم زمان با تکان دادن اسلحه گفت:
_ آ آ! دستت به اون دکمه بخوره قول نمی دم بچه هات سالم بمونن!
تهدید همیشه در این موارد جواب می دهد! اب دهانش را پر سرو صدا قورت داد. از این حرکت متنفر بود. هر کسی هم که با او سر رو کار داشت طی قراردادی نا نوشته همین کار را می کرد. پرسید:
_ اشهدت رو می گی یا همین طوری می خوای بری اون دنیا؟
نگاه مرد رنگ التماس گرفت:
_ تو رو خدا من 3 تا...
_ می دونم کس و کارت کین!
با تعجب نگاهش کرد. دید که زیر لب چیزهایی زمزمه می کند بعد هم سرش را پایین انداخت و زیر لب گفت:
_ می دونستم اخرش همین می شه...
با این حرف به گذشته هایش رفت...
"پسر بچه ای که بعد از مقلوب شدن در مقابل خواهرش گفت: می دونستم همین می شه .
خواهرش اصلا طاقت ناراحتی برادر را نداشت. گفت: درسته که من زودتر از تو بسته بندی می کنم، ولی هنوز پخش کردن نذری ها مونده. هرکی زود تر تموم کنه برنده میشه."
به مرد گفت:
_ سرت رو بالا بگیر.
سوالی نگاهش کرد.
ادامه داد: باید افتخار کنی به مردنت. ادمای خوب زودتر می میرن.


پی نوشت: (Raven : کلاغ سیاه - نمادی از شوم بودن مانند جغد)

***

"تشکر زدن نشانه ی فرهنگ شماست!"
*خوشحال می‌شم نظراتتون رو در صفحه پروفایلم ببینم.
*لطفا در نظرسنجی شرکت کنید.
 
آخرین ویرایش

فاطمه نصیری

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
3/31/17
ارسال ها
26
لایک ها
267
امتیاز
48
سن
16
محل سکونت
مازندران
وب سایت
bekhandroshanshi.blogfa.com
#4
مرد لبخند محوی زد که به تلخند بیشتر شبیه بود. سرش را بالا اورد و چشماش را بست. اسلحه اش را نزدیک سر مرد نگه داشت. ماشه را کشید و خلاصش کرد. پرونده ی سرگرد "ایمان طاهری" هم بسته شد. تلفن سرگرد را در اورد و بعد از زدن رمزش، به قسمت ایمیل ها وارد شد. برای سرگرد سلطانی، عکسی از مرحوم طاهری گرفت و ضمیمه ی ایمیل کرد. نوشت:
مرحوم ایمان طاهری :
ساعت 8:45 دقیقه ی شب، روز سه شنبه. مقتول بدون هیچ گونه درگیری از فاصله ی نزدیک با اسلحه ی براوینگ ... با گلوله ی "کالیبر LR22 " به قتل رسیده.
39 ساله، ساکن تهران. اصالت تبریز. دارای سه فرزند. فاقد همسر. عضو سازمان مبارزه با مواد مخدر.
کتاب کلیات اشعار سهراب سپهری رو هم از کتاب خونه ی سرکوچشون امانت گرفته لطفا برین پس بدینش (ایکون خنده)
سلطانی ، بیخیال شو . من اونقدر گلوله دارم که کل اون سازمانت رو به رگبار ببندم .
Raven
قبل از این که پیام را بفرستد، از جیب کتش یک دسته پر سیاه کلاغ که به حلقه وصل بود در اورد و مانند انگشتر در انگشت اشاره ی ایمان کرد. این مرد ادم بدی نبود. یک جور قربانی بود. قربانی یک تجارت کثیف که نه اولی بود و نه اخرین. پیام را برای سلطانی فرستاد؛ تا یک ربع دیگراینجا بود. اگر کل ان سازمان هم یک ساعت بعد می رسیدند، سلطانی به خاطر دوستی 6 ساله اش می امد. ته مانده ی سیگارش را یک گوشه انداخت و برگشت.
سوار موتور شد و به گاراژ رفت. یک گاراژ مخروبه که هیچ کسی سال تا سال به ان سر نمی زد؛ کنارش هم یک اوراقی بود. یک قسمت یخچال کهنه، یک قسمت تلویزیون، یک قسمت ماشین، یک قسمت هم موتور. از این که چنین جایی پاتوقش بود خنده اش می گرفت! موتور را در قسمت خودش جا سازی کرد و لباسی که زمان رفتن اینجا گذاشته بود را برداشت و پوشید. لباس های پسرانه اش را در پاکتی گذاشت و بعد از کمی پیاده روی به مترو رسید. سوارش شد و نزدیک خانه پیاده پیاده شد. بقیه راه را قدم زد تا به در رسید. کلید انداخت و در را باز کرد. یک محوطه ی 20 متری که به لطف همسایه هایش "اقدس خانم" و "راحله خانم" پر گل و گیاه و درخت و سبزه بود. محوطه ی پشتی که بزرگتر بود تاب و نیمکت هم داشت. انجا هم پر بود از اکسیژن!
از پله ها بالا رفت تا به واحد خودش برسد. همیشه یک لامپ را درونش روشن می گذاشت، می خواست باور کند کسی منتظرش است... مستقیم سمت اشپزخانه ی 12 متری کوچک رفت. یخچال کرم رنگ قدیمی اش انگار با زبان بی زبانی التماس می کرد تا جایش را عوض کند و کمی هم از مواد درونش کم کند ولی او همچنان بی اعتنا بود. "خانه مجردی" بود و یخچالش دیگر! بدون توجه به خیال پردازی های روزانه اش بطری ابی برداشت و سر کشید. هیچ کس نبود تا اعتراض کند. او " تنها " بود.
تلفن را برداشت و از فست فود سرکوچه، یک پیتزا مخلوط با نوشابه سیاه برای اشتراکش سفارش داد. تا غذا را بیاورند به اتاقش رفت و لباس هایش را با یک دست راحتی عوض کرد. پیتزا که امد تحویلش گرفت و پولش را حساب کرد. مثل همیشه نصفه خورد. یک لحظه با خودش فکر کرد که چگونه با این همه فست فود نمی میرد؟ بقیه غذا ها را در ظرف یک بار مصرفی ریخت و درون یخچال گذاشت. راه افتاد سمت اتاق بزرگ که اتاق خودش بود. البته خیلی هم بزرگ نبود، 12 متری بود و ماندن بین بزرگ بودن یا کوچک بودنش! روی تخت نشست؛ دستش را زیر بالش برد و کنترل ضبط را برداشت و اهنگی را play کرد. اهنگی که همیشه به ان گوش می داد...
" هنوزم راه برگشتن به روز روشنو دارم
اگه از این شب تاریک یه جوری دست بردارم "
او مشکل بزرگی داشت! اینکه راهی برای برگشتنش نبود... از ابتدای تولدش، درگیر زندگی ای شده بود که متعلق به خودش نبود...
" یه راهی پیش روم وا کن دوباره فکر اغازم
می خوام پیروز شم این بار به این دشمن نمی بازم"
می دانست که پیروز می شود... چون مجبور بود و هیچ راهی هم جز پیش نداشت...
***

"تشکر زدن نشانه ی فرهنگ شماست!"
*خوشحال می‌شم نظراتتون رو در صفحه پروفایلم ببینم.
*لطفا در نظرسنجی شرکت کنید.
 
آخرین ویرایش

فاطمه نصیری

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
3/31/17
ارسال ها
26
لایک ها
267
امتیاز
48
سن
16
محل سکونت
مازندران
وب سایت
bekhandroshanshi.blogfa.com
#5
لپ تاپ را از داخل کمد برداشت. روشنش کرد و منتظر شد تا ویندوزش بالا بیاید. رمزی نداشت. برای چه رمز بگذارد؟ به خودش مطمئن بود! فلش مخصوص را وصل کرد. هیچ چیز در لپ تاپ نبود، همه اش در چند حافظه خارجی ذخیره شده بود. همه ی برنامه ها به صورت تکه تکه در 6 رم 16 گیگ ذخیره بود . هر وقت که کاری داشت اطلاعاتش را سر هم می کرد و بعد از اتمام کارش تماما از داخل حافظه پاکشان می کرد، طوری که قابل بازیابی نبودند. سراغ ایمیل هایش رفت. مثل این که چند خبر جدید داشت!
اولی : رئیس “اسپِید” داره قرارداد رو زیر پا می زاره. به درخواست سازمان اطلاعات جواب مثبت داده.
اسپید یکی از هکر های معروف بود. یک مدت برای گروهش کار می کرد ولی بعد از تمام شدن قرار داد یک ساله اش از ان ها جدا شد. ولی طبق یکی از بند های قرارداد، حق نداشت برای سازمان اطلاعات یا نیرو های دولتی کاری انجام دهد. هر کسی که با او کار می کرد می توانست بعد از تمام شدن قرارداد بدون مشکل هر جایی برود و حتی می توانست قرارداد را تمدید کند، ولی باید دور سازمان های دولتی را خط بکشد وگرنه تضمینی برای زندگیش نبود. "اسپید" هم داشت قانون شکنی می کرد. جواب داد:
_ اخرین اخطار رو هم بده، قبول نکرد خبرم کن.
دومی : رئیس ، پلیس اذربایجان نیروهاش رو با گرجستان متحد کرده . نیرو هاشون دو برابر شدن دستور چیه ؟
شیشه ها را از مرز اذربایجان به گرجستان و روسیه می رساند. ولی ان ها نیرو هایشان را افزایش داده بودند.
_ با کشتی های تفریحی و از راه مرز ابی خزر رد کنید ولی مستقیم نبرین . از التایسک (یکی از شهر های قزاقستان) به بارنائول (یکی از شهر های روسیه) ببرین .
سومی: برای ماه اینده از ترکیه سفارش 1/5 تن هروئین از طرف ادنان خان (Adnan) داریم چه جوابی بدیم؟
ادنان خان یکی از مشتری های تُرک قدیمی اش بود. حداقل از 7 سال پیش با او کار می کرد و با هم کارش را شروع کردند. جفتشان نو پا بودند و برای بالا رفتن به یکدیگر تکیه دادند. او هم عادت نداشت هیچ چیزی را فراموش کند. چه بد و چه خوب. جفتشان یک عقیده را داشتند، عقیده ای ننگ اور برای خلاف کار ها!
_ جواب مثبت بده، جنسا تا تاریخ مقرر شده حاضره.
از ان طرف یک ایمیل به دکتر زد. دکتر یک شیمیدان 47 ساله بود که کار تولید با او بود. خبر را داد و پول را هم از حساب اوکراین برایش حواله کرد. از ایمیل ها خارج شد و سراغ سایت های خبری رفت. خبر های عادی و هفتگی. بعد از 30 دقیقه، سراغ خبرگذاری مورد نظرش رفت که همیشه خبرهای مخصوص داشت.
_ به گفته ی یکی از گروهک های باند رِیوِنز (کلاغ های سیاه) برای ماه اینده ، یک و نیم تن هروئین در دست تولید است و طبق گفته ی انها اماده ی ارسال است . ادرس این گروه قبل از ردیابی شدن از گروه حساب های کاربری (...) حذف شد ... به نظر شما هدف رئیس این باند چیست ؟ ایا این بار قیور مردان میهنمان می توانند این ریشه های سرطانی را از کالبد جامعه ی ما بیرون بکشند و انها را بسوزانند ؟ ایا این بار این کلاغ سیاه شوم شکست می خورد ؟ با ما همراه باشید .
اطلاع رسانی کار هایش یک عادت بود. نمی دانست، می خواست ثابت کند هیچکاری نمی توانند بکنند. می خواست نشان دهد که تا وقتی... اما نه! امروز نه!
برای خودش سری تکان داد. ادرس ها را پاک کرد و لپ تاپ را توی کشوی سومش گذاشت. رم ها را از روی میز برداشت. گردنبندش را از گردن خارج کردم و درش را باز کرد. یک ساعت قدیمی جیبی که به او ارث رسیده بود! از کمد بغل تخت پیچ کشتی ریز، سایز پیچ های ساعت را در اورد و مشغول باز کردن صفحه اش شد. موتور ساعت به همراه عقربه ها و ... همه و همه را در اورد و رم ها را زیرش گذاشت. ساعتش مثل قرن هجدهم، گرد بود و قطرش 5 سانت می شد. جنسش از تیتانیوم بود که عقربه های نقره داشت. روی درش طرح های درهم داشت.
رم ها را که جاسازی کرد اجزای ساعت را سرجایش گذاشت و دوباره ان را به گردنش اویزان کرد. برق ها را خاموش کرد و از اتاق بیرون رفت. برق های ان جا را هم به جز یکی از دیوار کوب ها که نور کمی داشت خاموش کرد. در را قفل کردم و بدون روشن کردن چراغ اتاق روی تخت دراز کشید. چشم هایش را بست. زیاد نمی خوابید. اگر هم می خوابید، معمولا خوابش سبک بود. پتو را تا روی شکمش بالا کشید و ساعد دستش را روی چشمانش گذاشت. چشم هایش بسته بود و داشت به امروزی فکر می کرد در ان کسی را کشته بود.
* * *
(سه ساعت بعد)
با صدای خش خش، ارام چشم هایش را باز کرد. از جایش بلند شد و سمت در خانه رفت. از چشمی نگاه کرد که دید دو نفر در حال بالا رفتن از پله ها هستند. یا دزد بودند یا ... ؟ راستش نظری جز دزد بودن ان دو نداشت. به هر حال هر کاری می کنند با او کاری نداشتند! دوباره برگشت و خودش را به دست خوابی سبک تر از پر سپرد.
* * *
ساعت 7 صبح، به صورت خودکار از جایش بلند شد. به دستشویی رفت و دست و صورتش را شست. مسواکش را زد و بیرون امد. چای ساز را به برق زد و حوله اش را برداشت و به حمام رفت. دوشی 10 دقیقه ای گرفت و با حوله به اشپزخانه رفت. یک بسته نسکافه را در اب جوش ریخت. تا اماده شدنش، به اتاق رفت و از کشوی اول یک تیشرت برداشت و پوشید. حوله را اویزان کرد تا خشک شود بعد یک شلوار لی ساده ی ابی تیره پوشید و روی تیشرت سفیدش هم یک مانتوی ساده ی سیاه تا روی زانو. یک مقنعه ی سرمه ای و بعد یک کاپشن سرمه ای و کیف سیاه رنگ...
به اشپز خانه رفت و برای خودش نسکافه ریخت. تلویزیون را روشن کرد و روی شبکه ی خبر گذاشت. سر صبح اخبار زیادی نداشت ولی اخبار شب قبل را زیرنویس می کرد. همان طور که خبر ها را می خواند، نسکافه را هم مزه مزه می کرد. به اندازه ی کافی که خنک شد رفت و از کابینت های بالایی ، بسته ی "های بای" را در اورد و بازش کرد. تلویزیون را خاموش کرد و مشغول خوردن نسکافه با های بای شد. تمام که شد، اشغالش را توی کیفش گذاشت. لیوان را زیر شیر اب گرفت و گذاشت همان جا بماند. دسته کلید و کیفش را هم برداشت و دم در رفت. بوت هایم را پوشید، در را هم قفل کرد و از پله ها پایین امد.
سر کوچه اشغالِ های بای را تو سطل زباله انداخت و تا ایستگاه پیاده رفت. ساعت 8:15 صبح به کافی شاب رسید. کرکره ها را بالا زده بودند. به احتمال زیاد اقای پناهی _ صاحب کافی شاپ _ امده بود. شیفت او 8:30 تا 3 بود و شیفت بعدی 3 تا 9:30. داخل شد، بچه ها تقریبا امده بودند. او هم رفت به رختکن و لباس کارش را پوشید. یک اونیفرم زرشکی با استین های شکلاتی و شلوار پارچه ای راسته ی شکلاتی. مقتعه هم سیاه بود با یک کارت شناشایی زرشکی که رویش اسمش به همراه کارش که مسئول صندوق بود را نوشته بود. بعد از سلام کردن و اظهار وجود به بقیه ی افراد و زدن کارتش سر پستش رفت. کافی شاپ ان ها یکی از کافی شاپ های معروف بود که در تهران سه شعبه داشت. حقوقش ماهی 850 بود که با اضافه کاری هایش همیشه ان را به یک تومن می رساند. همین برای یک ادم تنها کافی بود. ساعت 9 تقریبا مشتری ها امدند و سرش هم شلوغ شد. بچه ها برایش نسکافه اورده بودند. دختری به سمتش امد.
– بفرمایین ؟
_ صورت حساب میز 9 رو می شه بگین لطفا!
_ البته چند لحظه صبر کنید...
در کامپیوتر حسابشان را وارد کرد فیش مربوطه را از دستگاه در اوردم و دستش داد و دوباره مشغول بازی اسپایدر شد. بچه که بود فقط کارت می ریخت ولی حالا برای خودش یک پا بازیکن قهار بود! دختر با کارت پول میز را پرداخت کرد و رفت. بازی را بست تا یک سر به دوربین های مدار بسته بزند. در طبقه ی اول دختر ها و پسر های جوان و چند خانواده مشغول صحبت بودند... چند اکیپ دختر و پسر جدا ، که با خنده هایشان ان مکان را روی سرشان گذاشته بودند... می دانست کار ساز نیست ولی به رضا _ یکی از گارسون ها _ گفت که به ان ها تذکری بدهد... دوربین های خارج از کافی شاپ هم نشان می داد که اوضاع امن و امان است... سری به طبقه ی بالا زدم. انجا هم چند خانواده بودند. یک پسر تنها و چند نفر که ظاهر اتو کشیده شان نشان می داد ادم حسابی اند و برای قرار کاری امده اند . سری به اشپز خانه هم زد که دیدم بچه ها مشغول جنگ با آرد هستند! ادم نمی شدند با ان هیکل ها و ان همه تذکر اقای پناهی! البته او هم گاهی جایش را با بچه ها عوض می کرد و به اشپزخانه می رفت؛ اما شمردن پول را به هر کاری ترجیح می داد! هرچند که اکنون کارت می شمرد و همه از کارت های اعتباری استفاده می کردند. تکنولوژی بود دیگر! ترکانده بود همه را ...


پی نوشت: (Spades : خال “پیک” در ورق که به ان دل سیاه هم می گویند - نماد مرگ - با ارزش ترین خال در بین بقیه ی خال ها)

***

"تشکر زدن نشانه ی فرهنگ شماست!"
*خوشحال می‌شم نظراتتون رو در صفحه پروفایلم ببینم.
*لطفا در نظرسنجی شرکت کنید.
 
آخرین ویرایش

فاطمه نصیری

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
3/31/17
ارسال ها
26
لایک ها
267
امتیاز
48
سن
16
محل سکونت
مازندران
وب سایت
bekhandroshanshi.blogfa.com
#6
(جاوید سلطانی: روز قبل - سازمان مبارزه با مواد مخدر)
نقطه ی قرمز؛ نقطه ی قرمز روی مانیتور را اصلا دوست نداشت. مکان خیلی پرتی بود و ایمان چند دقیقه ای می شد که از جایش تکان نخورده بود. با خودش می گفت: "حیف که تنها نیستم و مسئولان پرونده هم این جا به مانیتور زل زده اند" وگرنه حتما دوست داشت به جای نقطه ی قرمز، ایمان را ببیند! ان هم صحیح و سالم! نقطه هنوز ثابت بود که صدای زنگ موبایلش بلند شد. چند نگاه سرزنشگر رویش افتاده بود اما او فقط به این توجه داشت که این صدا صدای sms یا چیز دیگری نبود؛ صدای زنگ ایمیلش بود. صدایی که بدتر از هر موجودی برایش خبر بد اورده بود! سرهنگ می دانست چرا این طور مضطرب است. سروش هم که کنارش نشسته بود مدام پا هایش را تکان می داد. بعد از 5 ثانیه یا بیشتر جرات پیدا کرد و موبایل را برداشت. ان ایکُن نفرت انگیز را لمس کرد. ایمان طاهری! پیام از ایمان بود! مغزش می گفت که تمام شد. ایمان تمام شد اما دلش بدجور ایستادگی می کرد و اعتقاد داشت این یک شوخی بی مزه ان هم از طرف خود ایمان است. متن را خواند:
" مرحوم ایمان طاهری:"
به این فکر کرد که ایمان کی مرحوم شد؟
" ساعت 8:45 دقیقه ی شب، روز سه شنبه . مقتول بدون هیچگونه درگیری از فاصله ی نزدیک با اسلحه ی براوینگ ... با گلوله ی "کالیبر LR22 " به قتل رسیده."
با تردید فکر کرد: مقتول همان رِیوِن بود دیگر؟
" 39 ساله، ساکن تهران. اصالت تبریز. دارای سه فرزند. فاقد همسر. عضو سازمان مبارزه با مواد مخدر. "
ایمان شوخ شده بود ؟! بیوگرافی اش را می خواست چه کار؟!
" کتاب کلیات اشعار سهراب سپهری رو هم از کتاب خونه ی سرکوچشون امانت گرفته لطفا برین پس بدینش (ایکون خنده)"
می خندید؟ ایمان؟ باز هم کتاب امانت گرفته بود از کتابخوانه؟
" سلطانی، بیخیال شو. من اونقدر گلوله دارم که کل اون سازمانت رو به رگبار ببندم."
ایمان اینطور حرف نمی زد!
" Raven "
چند ماهی بود که از این 5 حرف متنفر شده بود. پایین تر که امد عکسی را دید که در حال لود شدن بود. همین چند لحظه برایش چند ساعت گذشت! لود شدن عکس مساوی شد با از جا پریدنش! موبایل را روی میز انداخت و بدون توجه به بقیه با دو از اتاق خارج شد.
نمی دانست چند بار کلید از دستش افتاد. نمی دانست چند بار استارت زد. نمی دانست سرعتش 200 کیلومتر بود یا 20 کیلومتر! نمی دانست چه طور خشاب اسلحه را جا زد و ان را چک کرد! نمی دانست چند بار نزدیک بود از پله های ان ساختمان نیمه کاره بیوفتد. نمی دانست چند طبقه را گشته...
یک لحظه به خودش امد و دوستی را دید که به او خیلی نزدیک بود. مطمئن بود که مردمک چشمانش از این بزرگ تر نمی شوند. دوستی که حتی با چشمان بسته هم می خندید و لبخند بر لبانش بود. دوستی که یک حفره ی زشت که کابوس 5 ماهش بود، روی پیشانی اش نقش داشت. دوستی که یک دسته پر سیاه کلاغ توی انگشت اشاره اش بود؛ همان انگشتی که انگشتر عقیقش را در ان می انداخت. دوستی که رفته بود. جایی دور...
بوی سیگاری که اطرافش می امد خیلی اشنا بود. کاپتان بلک معروف بود...
نمی دانست چه مدت همان جور ایستاده است! نمی دانست چند بار نگاهش بین لبخند ایمان، دسته ی پر و پوکه ی سیگار رد و بدل شد. فقط همان لحظه ای را درک کرد که سروش با چشمان نم زده دستش را روی شانه اش گذاشت. با اخم به سروش و ایمان که حالا چندین جفت چشم از حدقه در امده نگاهش می کردند نیم نگاهی انداخت و با سرعت عجیبی از ساختمان بیرون زد. سوار ماشین شد و به سمت شهر راند. ان قدر از شهر دور بود که می توانست با خیال راحت 180 کیلومتر را هم رد کند! ناراحت نبود، چون قبول داشت که ایمان جای بهتری رفته، اما عصبانی بود.
چهره ی تخس و شیطان پسران ایمان، "شهاب" و "شایان" که جلوی چشمش ظاهر می شد خونش به جوش می امد و چهره ی خندان دخترش "شادی"، تیر خلاصی را به او می زد. با بالا رفتن سرعت ماشین، امپر او هم بالاتر می رفت. در حال انفجار بود. شب شده بود و هنوز هم در خیابان ها پرسه می زد. به خانه که رسید، نمی دانست چگونه ماشین را پارک کرد! فقط می دانست که تا مادرش به استقبالش امد، با تمام قدرت بغلش کرد و بوییدش! از سنگ نبودم، فقط خسته شده بود! نمی دانست کجا خوانده بود پسر ها تا اخر عمرشان، پیش مادرهایشان لوس می شوند!
این چند ساعت، چه قدر چیز ها را نمی دانست!


***

"تشکر زدن نشانه ی فرهنگ شماست!"
*خوشحال می‌شم نظراتتون رو در صفحه پروفایلم ببینم.
*لطفا در نظرسنجی شرکت کنید.
 
آخرین ویرایش

فاطمه نصیری

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
3/31/17
ارسال ها
26
لایک ها
267
امتیاز
48
سن
16
محل سکونت
مازندران
وب سایت
bekhandroshanshi.blogfa.com
#7
(سایه: حال - کافی شاپ)
تا اتمام ساعت کاری، خبری نشده بود. بعد از تحویل پست با امیر - همکارش- خارج شد. دم در گفت:
_ خب، خدافظ تا فردا...
امیر: خداحافظ... پیاده می ری؟
_ اره... ما که مثل شما بابا زیر پامون 206 ننداخته!
امیر تک خنده ای کرد و گفت: کاش به جای این لگن یه کار تو اون کارخونه بهم می داد!
_ هنوز هم می گه باید رو پای خودت وایسی؟
امیر: اره! دهنم رو سرویس کرده با این رو پا ایستادن...
سایه کمی فکر کرد و جواب داد: راس می گه دیگه بچه! خجالت بکش و وایسا!
او هم سیخ ایستاد و با لودگی پا کوبید و گفت:
_ چشم! امر دیگه؟!
چشم هایش را ریز کرد. گفت: الان مثلا من رو مسخره کردی؟
امیر: هیچی... میای برسونمت؟
این را با لحن موزون گفت. سایه هم به تبعیت از لحن او، پشت چشمی نازک کرد و گفت:
_ گمشو وگرنه به داداشم می گم بیاد نفله شیا!
امیر با بی توجهی جواب داد: بیخیال! میای یا نه؟
_ اره... کی حال اتوبوس داره؟! برو ماشین و بیار!
دم در و کیف به دست منتظرش بود که امد. سایه به تناقض بین رفتار ها عادت کرده بود. با خودش فکر کرد:« حرفم را پس می گیرم! من و تمام خصوصیات اخلاقی ام با هم یه خانواده هستیم!» سوار شد و گفت:
_ حالا اگه بابات این رو هم بهت نمی داد الان هیچ پُخی تو زندگیت نبودی!
نیم نگاهی از امیر به سمتش روانه شد: پس برو خدارو شکر کن که همینی که پُخ نیست داره می رسونتت. تو همون پُخ هم نیستی!
سایه با حاضر جوابی پاسخ داد: معلومه که من هیچ پُخی نیستم! بالاتر از اونیم که با پُخ اندازم بگیرن!
_ بس که گنده ای!
نگاه عاقل اندر سفیهی از سمت سایه دریافت کرد که توجهش به او جلب شد. یک نگاه سر تا پا به او انداخت و گفت:
_ خدایی تنها چیزی که نیستی همون گندست!
پشت چراغ قرمز توقف کرد و مورب سمت سایه برگشت؛ دستش را دراز کرد تا گونه اش را بکشد که سایه با حرکت سریعی دستش را گرفت و پیچاند و بَرَش گرداند.
امیر: چته تو؟ ول کن بابا دستم شکست!
_ چی کار می خواستی بکنی؟ مگه من به تو نگفتم بدم میاد لپم و می کشی؟
امیر: اره اره... آ... اخ ول کن کنده شد!
_ قسم بخور دیگه این کار رو نمی کنی!
امیر: قَـ... قسم می خورم!
دستش را ول کرد و اسوده به صندلی پشت داد. امیر با سرعت برگشت و چشمان سیاه خشم الودش را به سایه انداخت:
_ این چه کاری بود کردی؟
_ حقت بود!
هنوز هم نگاه امیر رویش بود که با صدای بوق ماشین ها به خودش امد. دنده را عوض کرد. سایه می شنید که زیر لب می گفت: دختره ی وحشی... انگار وسط میدون جنگه!
نزاشت ادامه بدهد و گفت:
_ مگه وحشی ها جاشون تو میدون جنگه؟
امیر: گوش نیست که؟
_ جوابم رو ندادی!
_ ربطش به بی ربطیشه! گیر دادیا...
سر کوچه که رسیدند سایه گفت: نگه دار!
امیر ناگهان ترمز کرد که اگر سایه کمربند نبسته بود، با سر به شیشه برخورد می کرد! با داد کوتاهی گفت:
_ چته؟ این چه وضع رانندگیه؟
امیر حق به جانب جواب داد: خودت گفتی نگه دارم!
سایه با طلبکاری جواب داد: گفتم نگه دار، نگفتم منو به کشتن بده که!
امیر: حالا... چی می خواستی؟
_ این خیابون یک طرفست! یادت رفته؟
_ راس می گی! خوب پس بریز پایین خداحافظ!
_ خداحافظی کردیم!
صدای کلافه ی امیر بلند شد: خب پس برو دیگه!
بدون هیچ حرف دیگری از ماشین پیاده شد و در هایش را محکم کوبید. امیر اعتراضی کرد و گفت:
_ به ماشینم چی کاری داری؟ ببین می تونی این رو هم ازم بگیری یا نه!
در حالی که از او فاصله می گرفت گفت: تونستن که می تونم! برای من نه دیر و زود داره نه سوخت و سوز! ولی واسه تو هر دو رو داره!
صدای پوف کردنش را شنید، اما بدون جوابی راه خانه را پیش گرفت. هر چه به اپارتمان نزدیک می شد سر و صدا ها بیشتر می شدند. 50 متر به خانه هم ماشین های پلیس را دید. لحظه ای ایستاد، کمی نگران شد. چرا باید پلیس به این جا می امد؟ جریان چه بود؟ با یاد اوری ماجرای دیشب کمی احتمال های منفی کنار رفتند اما هنوز هم حس خوبی نداشت. به راهش ادامه داد. دم در، یک مرد که درجه های روی شانه اش نشان می داد ستوان دوم است جلویش را گرفت:
_ کجا خانم؟ ورود ممنوعه!


***

"تشکر زدن نشانه ی فرهنگ شماست!"
*خوشحال می‌شم نظراتتون رو در صفحه پروفایلم ببینم.
*لطفا در نظرسنجی شرکت کنید.
 
آخرین ویرایش

فاطمه نصیری

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
3/31/17
ارسال ها
26
لایک ها
267
امتیاز
48
سن
16
محل سکونت
مازندران
وب سایت
bekhandroshanshi.blogfa.com
#8
_ بله ؟
ستوان نفسش را فوت کرد و گفت:
_ عرض کردم خدمتتون که ورود ممنوعه!
_ چرا اون وقت ؟
_ اجازه ندارم اطلاعاتی بهتون بدم.
_ ولی من اینجا زندگی می کنم !
مشکوک نگاهش کرد و گفت:
_ تا حالا کجا بودین؟
سایه عاقل اندر سفیهانه نگاهش کرد:
_ شما الان سر کارتونین، چیز عجیبیه که منم سر کارم باشم که پرسیدین؟
مرد اخمی کرد و گفت: خیر، محض اطمینان پرسیدم... اسمتون چیه؟
_ سایه سحابی.
_ کدوم طبقه؟ کدوم واحد؟
_ طبقه ی دوم، واحد 3.
نفس عمیقی کشید و صدای زیر لبش بلند شد: مُردم از صبح تا حالا این قدر این خاله خان باجیا رو دست به سر کردم!
و بعدش بلند و رو به سایه ادامه داد:
_ بفرمایید، فقط قبلش برید پیش سرگرد؛ کارتون دارن و لطفا به هیچ چیز هم دست نزنید.
سایه هم چشم معنی داری گفت و وارد حیاطی شد که اکنون می شد گفت پر شده. با پرس و جو از چند نفر، سرگردی که می گفتند را پیدا کرد. پشتش به او بود و داشت با راحله خانم - همسایه اش - صحبت می کرد. او هم با گریه و چادری که به کمر بسته بود جوابش را می داد. نزدیک که شد، خواستم سرگرد معروف را صدا کند -چون از هر کسی می پرسید سرگرد کجاست با لبخند جوابش را می داد؛ انگار علاقه ی خاصی به او داشتند- اما راحله خانم تا او را دید گفت:
_ وای سایه مادر دیدی چه بلایی به سرم اومد ؟! دیدی چه خاکی به سرم شد؟ دیدی؟
بدون توجه به سرگرد، جلوتر رفت و راحله خانم هم که انگار مادرش را پس از گم کردن دوباره پیدا کرده بود، بغلش کرد و روی شانه اش گریه کرد. ماجرایش ربطی به سایه نداشت و برایش مهم نبود! اما مهم این بود که الان سایه رِیوِن نبود، همسایه بود! تا خواست بپرسد که چه اتفاقی افتاده، صدای اشنایی او را وادار به برگشتن کرد.
_ ببخشید خانم، می شه بعدا اظهار همدردی کنید ؟ من سرم شلوغه!
با این که صدایش اشنا بود، اما چهره اش را صد در صد می شناخت! می خواستم قَهقَه بزند اما لبخند کوچکی هم جایز نبود! او هم درست مثل پسر عمویش زیادی تیز بود، خیلی زیاد! چهره اش را نگران کرد و گفت:
_ متاسفم اما خانم رضایی در وضعیتی نیستن که بتونن جوابتون رو بدن.
سرگرد کمی اخم کرد و گفت: مسئول این پرونده منم و من تصمیم می گیرم که کِی از متهم هام بازجویی کنم! لطفا مزاحم نشین خانم! اصلا شما کی هستین؟
_ سایه سحابی هستم. طبقه ی دوم، واحد سه!
_ تا حالا کجا بودید؟
با این سرگردِ "زیادی" وظیفه شناس نمی شد دهن به دهن شود، چون بلا فاصله روی صندلی های بازداشتگاه بود!
_ سر کارم بودم اقای...
مکثی کرد و به اتیکت روی لباسش نیم نگاهی انداخت و ادامه داد: اقای سلطانی!
اخم هایش کنار رفتند اما همچنان چهره اش را جدی نگه داشته بود. با دست به جایی که سه مرد و دو زن نشسته بودند اشاره کرد و گفت:
_ شما فعلا برید اونجا تا ازتون اثر انگشت بگیرن. بعدش دوباره برگردید اینجا!
سایه به حرفش گوش داد و رفت تا اثر انگشت دهد. دوباره پیش سلطانی رفت. صحبتش تمام شده بود و منتظر او بود. به او که رسید گفت:
_ خب؟
سلطانی: شما دیشب کجا بودید؟
_ خونه ی خودم!
_ کل روز؟
_ نه، بعد از برگشتن از سر کارم.
سرگرد ابرو های تیره اش را بالا داد: خانوادتون کجان؟
برای سایه مهم نبود از چه می پرسد، حقیقت را می گفت...
_ فوت کردن.
_ ببخشید چند سالتونه؟
سایه نفسش را بیرون فوت کرد. "پلیس بودن به کنار، بسیار فضول بود!"
_23 سال.
سلطانی کمی تعجب کرد اما سریع خودش را جمع و جور کرد. دیدن تعجبش هم هنر چشمان تیز بین سایه بود!
_ تنها زندگی می کنید؟
_ بله.
_ چند ساله؟
نمی دانست. سریع حساب کرد که دید می شود:
_ 7 سال!
سرگرد اخم کرد و گفت: تا حالا کجا زندگی می کردین؟
نفسش را فوت کرد: بهزیستی!


***

"تشکر زدن نشانه ی فرهنگ شماست!"
*خوشحال می‌شم نظراتتون رو در صفحه پروفایلم ببینم.
*لطفا در نظرسنجی شرکت کنید.
 
آخرین ویرایش

فاطمه نصیری

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
3/31/17
ارسال ها
26
لایک ها
267
امتیاز
48
سن
16
محل سکونت
مازندران
وب سایت
bekhandroshanshi.blogfa.com
#9
بی وقفه خواست سوال بعدی را بپرسد که سایه وسط حرفش پرید و گفت:
_ می شه قبلش بپرسم چرا دارین کل زندگیم رو به بهونه ی پلیس بودن از زیر زبونم می کشید بیرون؟ چی شده؟ اصلا چرا شما اینجایید؟ شما کی هستین اصلا؟
سرگرد برای بازگشت اعتماد به نفسش تک سرفه ای کرد و با اخم گفت:
_ سرگرد سلطانی هستم از دایره ی جنایی!
جذاب شده بود برایش این که پاسخ هر سوالی که می پرسید را خودش هم می دانست!
_ چه اتفاقی اینجا افتاده؟
_ دیشب از خونه ی خانم رضایی دزدی شده!
_ خب مگه قتل و این چیزا کار دایره ی جنایی نیست؟
انگار که نوبت سرگرد بود تا نفسش را فوت کند!
_ پسر خانم رضایی به قتل رسیدن.
_ کدوم پسرشون؟ کوچیکه یا بزرگه؟
_ کوچیکه!
در نظرش این یکی واقعا حیف بود. به امیر حسین عادت داشت. بعضی روز ها پیشش می امد و منبت کاری از او یاد می گرفت. آسم داشت! احتمالا موقع بیهوش کردن خفه شده بود. چهره ی مغمومی به خود گرفت و قطره ای اشک از چشمانش سرازیر کرد. از ان اشک هایی بود که به خاطر بزرگ بودن گونه اش را لمس نکرد! صدایش را گرفته نشان داد و گفت:
_ چه کمکی از من برمیاد؟
_ تا اطلاع ثانوی از شهر خارج نشین و ادرس محل کارتون رو هم بدین!
_ چشم!
در هر طبقه چند نفر مشغول حرف زدن بودند ولی او مستقیم به سمت در خانه ی خودش رفت. پیتزای دیشب را توی مایکروویو کوچکش گذاشت و روشنش کرد. لباسش را عوض کرد و به حال برگشت. روی کاناپه های دسته دوم قهوه ای سوخته دراز کشید و چشمانش را بست. با صدای اتمام کار مایکروویو از جایش بلند شد و به سمت اشپزخانه رفت، اما یک صفحه ی 20 در 20 با ارتفاع 7 سانت مجبور به ایستادنش کرده بود. یک قلب برجسته که دوروبرش را گل و برگ و شاخه گرفته بود؛ دورش شلوغ بود اما قلبش خیلی صاف و صیقلی بود. رویش روغن جلا داشت؛ زیرش امضا داشت! بین یک A و S قلبی کنده شده بود! بین او و امیر حسین! اولین کار درست و حسابی اش بود که به سایه هدیه داد. به این فکر کرد: «خیلی دوستم داشت.» سایه سحابی را می گفت... هیچکس رِیوِن قاتل را دوست ندارد!


(جاوید سلطانی : 5:45 عصر- قبرستان)
تقریبا نفر اخری بود که بالای قبر ایستاده بود. ساعت 6 بعد از ظهر کسی در قبرستان نمی ماند! مغموم به نوشته های روی تابلوی اهنی نگاه می کرد و با خاک هایی که خودش روی قبر ریخته بود بازی می کرد! ناله و شیون های مادر ایمان و بهت زدگی شادی مدام جلوی چشمانش بود. ماتم های شهاب و شایان فکرش را ازار می داد. درد دل هایش را در خفا کرده بود و الان فقط خاطره ها در ذهنش بود. روز اولی که با یک دیگر اشنا شده بودند.
در یک ماموریت خرابکاری کرده بود و برای ماموریت جدید، مجبور بود با یک سروان جدید کار کند. کار گروهی، کاری بود که به شدت از ان متنفر بود. بدتر از همه این بود که مافوقش همان سروان تازه از راه رسیده بود. پرونده ی راحتی بود ولی جاوید اصلا با ایمان راحت نبود؛ تا این که جانش را نجات داد. در لحظه ای که همه زیر باران گلوله بودند جانش را به خطر انداخت و او را نجات داد. انجا بود که با هم دوست شدند و با ورود پاشا جَمعِشان جمع می شد.
حواسش به پسر 16 ،17 ساله ای جمع شد که مستقیم با یک دسته گل به سمتش می امد. با چشمانش زیر نظرش داشت که دید یک دسته گل را روی قبر گذاشت و رفت. دسته گلی که پشتش برگ های سوزنی شکل سیکاس و جلویش رز های تیره که به رز سیاه معروف بودند قرار داشت . کارتی که رویش بود را برداشت و باز کرد. هیچ چیز ننوشته بود جز : Raven
کارت را پرت کرد و به سرعت دنبال پسر بچه دوید. داشت سوار تاکسی می شد که او را گرفت. ترسیده بود و تعجب کرده بود. تعجبی هم نداشت، چون صورت جاوید از عصبانیت سرخ شده بود و اخم هایش درهم بود. از بین دندان های کلید شده اش پرسید:
_ این دسته گل و کی بهت داده؟
پسر با تته پته جواب داد:
_ ب... بخشید... اق... اقا مـ... من شاگرد گ... گل فروشیم!
_ کی این رو سفارش داد؟
_ دیـ... دیروز یکی زنگ زد و این رو سفارش داد!
پسر بچه را ول کرد و به سمت ماشین رفت. درش را به شدت باز کرد و به سمت کوه رفت. بعد از نیم ساعت مسیر یک ساعته را رسید. مثل همیشه هیچکس نبود. غروب شده بود و ستاره ها کم و بیش مشخص بودند.
یک طرف ماه داشت بالا می امد و از طرف دیگر خورشید در حال غروب بود. چشمانش می سوخت و غرورش بدجور جریهه دار شده بود. یعنی ریون ان قدر وقیح بود که برای کسی که خودش کشته بود گل می فرستاد؟ نمی دانست سه بچه ی قد و نیم قد دارد که مادر ندارند؟ نمی دانست؟ نمی دانست مادر پیری دارد که چشم به راهش است؟ چه طور توانست این قدر سنگدل باشد؟
داد زد. فریاد زد که فقط کلاغ های ان اطراف را فراری داد. کلاغ! کلاغ سیاه! کلاغ شوم! دستش را کنار بدنش انداخت و با چشم های بسته از بُن وجودش فریاد زد:
_ ازت متنفرم رِیوِن، قسم می خورم نابودت کنم!
فقط داد و فریاد می کرد که دستی روی شانه اش نشست. بدون این که ببیند چه کسی است به سرعت برگشت و مشتی توی صورتش زد که چند قدم عقب رفت. نگاه که کرد، دید پاشا بود. زده بودتش! پاشا دوباره جلو امد و قبل از هر حرفی محکم بغلش کرد. زیر گوشش دلداری می داد ولی جاوید فقط با مشت هایش به بدنش ضربه می زد. می خواست ولش کند! حالش خوب بود! به خودش می لرزید تا این که صبرش تمام شد و اشک هایش جاری شد. شانه اش بالا پایین می رفت و لرزش شانه های پاشا را هم حس می کرد.
بعدا ز 5 دقیقه ی طاقت فرسا از هم جدا شدند و به یکدیگر نگاه کردند. چشمان سبز پاشا برق می زد و سفیدی اش کمی سرخ شده بود. به گوشه ی لب های کبودش نگاه کرد که دید پاره شده و خون رویش خشک شده است. پاشا که نگاهش را روی خون ها دید لبخند تلخی زد و گفت:
_ مشت هات قوی تر شده!
چاوید هم پوزخند صدا داری زد و با صدای گرفته گفت:
_ اره! قوی تر شدم!


***


"تشکر زدن نشانه ی فرهنگ شماست!"
*خوشحال می‌شم نظراتتون رو در صفحه پروفایلم ببینم.
*لطفا در نظرسنجی شرکت کنید.
 
آخرین ویرایش

فاطمه نصیری

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
3/31/17
ارسال ها
26
لایک ها
267
امتیاز
48
سن
16
محل سکونت
مازندران
وب سایت
bekhandroshanshi.blogfa.com
#10
(پاشا سلطانی: روز بعد - دایره ی جنایی)
گیج بود. نمی دانست چه کاری باید انجام دهد. از یک طرف ایمان و حال بد جاوید، از یک طرف قتل جدید و مظنون هایش و یک طرف ستوان شکوری که پدرش را در اورده بود با خرابکاری هایش! منکر خوب کار کردن مغزش نمی شد، اما دست و پا چلفتی بودن حرصش را در می اورد! یک طرف مغزش را هم فکر ان دختر دیروزی می خورد. سایه سحابی !
مسئله ی شکوری هم مربوط به همین دختر می شد. فرستاده بودتش که درباره ی مظنون ها تحقیق کند. ساختمان 4 طبقه با 8 واحد انها زیادی خورد و شیشه داشت. طبقه ی اخر با پسر های دانشجویش، طبقه ی سوم با یک واحد خالی و واحد شخص مقتول، طبقه ی دوم با سایه سحابی و ارغوان توکلی طبقه ی اول هم با یک پیرزن و پیرمرد که پس از کمی تحقیق از لیست مظنونین حذف شده بودند و مالک مجتمع هم جزء مظنونین فعلی اش نبودند. روی کارش با ارغوان توکلی، سایه سحابی، کیانوش معتمد، دانیال محمدی، رضا احسانیا و کامران کاشف بود! ارغوان توکلی، دختر مشهدی که همسایه ها چیز جالبی درباره اش نمی گفتند و در یک بوتیک در پاساژ پردیس کار می کرد. سایه سحابی که فقط دو نفر از همسایه ها از زندگی اش خبر داشتند و بقیه هم درباره ی رفت و امد منظمش حرف می زدند. کیانوش، دانیال، رضا و کامران هم دانشجو بودند و چهار نفری در شهربازی به صورت پاره وقت کار می کردند.
اما مظنونین اصلی اش دانیال و کامران بودند! چون چند نفر از همسایه ها لو داده بودنند که انها اعتیاد دارند و اما خانم شکوری، گفته بود درباره ی دختر ها تحقیق کند ولی خراب کرده بود. یکی از همکاران سایه سحابی به او شک کرده بود و پاشا هم مجبور شده بود برای جمع کردن خرابکاری اش به کافی شاپ برود و خودش را معرفی کند.
اول باید از خود ساکنین ساختمان شروع می کرد، چون سارق و قاتل فقط به یک واحد رفته بود و این یعنی می دانست که هر کدام از همسایه ها چه وضع مالی ای داشتند و چه ساعتی خواب بودند.
شکوری را فرستاده بود تا این 6 نفر را برای امروز به اینجا احضار کند. دیگر باید می رسیدند. در همین فکر بود که در با شدت و بدون در زدن باز شد! حدس هایش را زدم و به کسی که امده بود نیم نگاهی انداختم و در دل فریاد زد: "شـکـوری!"
قبل از این که شروع به حرف زدن کند نگاهش کرد. نگاه پاشا انقدر سنگین و توبیخ گرایانه بود که بی هیچ حرفی بیرون رفت و دوباره در زد و وارد شد. بعد از احترام نظامی با حرص گفت که هر 6 نفر امده اند. پاشا سری تکان داد و با برداشتن پرونده به اتاق بازجویی رفت. از پسر ها شروع کرد، چون بیشترین شکش روی انها بود.


(سایه: دایره ی جنایی)
تا به حال پایش به اینجا کشیده نشده بود. به رفت امد این و ان دقت می کرد و به ریششان می خندید! سایه سحابی باید می ترسید؛ رِیوِن هم قالبا باید نگران می شد اما نمی دانست این کدام یک از شخصیت هایش است که فقط خنده اش می گیرد!
روی جدیدش چه کسی بود؟ شخصیت جدیدی که سایه سحابی و رِیوِن را در خود هل کرده بود، که بود؟ فقط و فقط خودش می دانست. ماجرایش کم کم داشت شروع می شد! 3 سال زحمتش برای جمع اوری اطلاعات داشت نتیجه می داد. 3 سال صبر و تحمل داشت نتیجه می داد و ماموریت 4 ساله اش داشت تمام می شد. پایان نقشه هایش اغاز شده بود. ادم جدید وجودش، برای شروع پایانش، بازی را اغاز کرده بود و حالا باید منتظر حرکت حریف می ماند!
اول پسر ها رفته بودند و هر کدام بعد از حدود 10 دقیقه خارج شدند. حوصله اش سر رفته بود.
با ارغوان زیاد رابطه نداشت و نمی توانست سر صحبت را با او باز کند به همین خاطر به سمت اب سرد کن رفت و برای خودش یک لیوان اب ریخت و مشغول نوشیدنش شد. از تصور این که الان داشت اب خنک می خورد خنده اش گرفت و اب در گلویش پرید! سرفه می کرد؛ ولی نه سرفه ی عادی! سرفه های خشک و بلند! تا این که چند نفر دورش جمع شدند ولی هیچ کدام از جایشان تکان نمی خوردند. داشت جان می داد و مطمئن بود صورتش کبود شده. تا این که صدای بلندی زیر گوشش بلند شد و بعدش هم درد زیادی که باعث شد سیخ بایستد و دستانش را به پشتش بگیرد. اول درد کمی داشت ولی بعد از چند ثانیه پشتش سوخت. دستش به محل ضربه می رسید ولی جرات نداشت روی ان بزارتش!
چشمانش را روی هم فشار می داد چون نمی خواست گریه کند... صدای ضربه اش انقدر بلند بود که هر کسی انجا بود خشک شده بود. برگشت و به کسی که این کار را کرده بود نگاه کرد. فقط نگاه کرد که سرش را پایین انداخت. یک قلوپ دیگر اب خورد و ان لیوان نفرت انگیز را در سطل زباله انداخت. سعی کرد دستور قتل شکوری را ندهد. هر کسی که به خانواده یا خود جاوید سلطانی مربوط بود را می شناخت و شکوری هم دستیار دست و پا چلفتیِ امیرپاشا سلطانی بود. خواست راهش را بکشد و بنشیند که صدای پر خنده ای متوقفش کرد:
_ خانم سحابی نوبت شماست!
به سمت صدا برگشت. پاشا سلطانی با چهره ی خندان دم در اتاق منتظرش بود. نگاه خشمگینی نثار شکوری کرد و به راه افتادم. سعی کرد صاف راه برود اما نمی توانست! کمرش واقعا درد می کرد! داخل اتاق شد، همان اتاق بازجویی معروف! خواست بشیند که با برخورد کمرش با پشتی صندلی سیخ ایستاد که همزمان با خنده ی پاشا بود! خنده ی ارام و مردانه ای داشت، ولی باید تمام می شد چون از تمسخر دیگران متنفر بود.
_ وجود همچین نیرو هایی گریه داره! نه خنده!
اخم کرد و جدی شد. شبیه جاوید شده بود!
هنوز اخم روی صورتش بود! سایه هم به جای نگاه کردن به او در و دیوار را نگاه می کرد. تا به حال اتاق بازجویی نیامده بود و این "روی عجیب" بدجور کنجکاو بود.
حتی به سرفه های مصلحتی سرگرد هم توجه نمی کرد این شخصیت عجیب!
نگاهش به پشت سرگرد اخمو افتاد؛ همان پنجره که همه فکر می کنند اینه است اما پشتش چند نفر در حال ثبت و ضبط گفته ها هستند. لبخند شیطنت امیزی روی چهره اش نمایان شد که طاقت سرگرد را طاق کرد و باعث شد کمی صدایش را بالا ببرد:
_ نام؟


***

"تشکر زدن نشانه ی فرهنگ شماست!"
*خوشحال می‌شم نظراتتون رو در صفحه پروفایلم ببینم.
*لطفا در نظرسنجی شرکت کنید.
 
آخرین ویرایش
Similar threads Forum Replies Date
دلنوشته های کاربران 7
رمان های رها شده 1
تایپ رمان 34
تایپ رمان 1
متفرقه کتاب 0