• موارد مهم: 1-با مطالعه رمان های در حال تایپ و تشکر از پست های نویسندگان عزیز انگیزه خوبی به آنها خواهید داد. 2-نویسندگان عزیز لطفا در نوشتن رمان مسایل اخلاقی را رعایت کرده که سایت دچار مشکل نشود(در صورت مشاهده بدون تذکر پاک خواهد شد). 3- اگر رمان شما طبق عرف جامعه اسلامی باشد و مسایلی که در عرف کشور ممنوع است تایپ نکنید هیچ اتفاقی برای داستان و رمان شما رخ نمی دهد. 4- نویسندگان عزیز شما برای نوشتن اثر ادبی و برای بالا بردن سطح فرهنگ جامعه رمان تایپ می کنید .پس از خلق صحنه هایی که باعث تحریک و یا ایجاد باورهای نادرست میشود پرهیز کنید. 5- از ایجاد تاپیک های خلاف قوانین کشور خودداری کنید. این تاپیک ها حذف خواهد شد. 6-اگر رمانی یا مطلبی را مشاهده کردید که خلاف قوانین سایت یا کشور است گزارش پست خلاف را بزنید. 7-ماده ٢٣- هرکس تمام یا قسمتی از اثر دیگری را که مورد حمایت این قانون است به نام خود یا به نام پدید آورنده بدون اجازه او یا عامداً به شخص دیگری غیر از پدید آورنده نشر یا پخش یا عرضه کند به حبس تادیبی از شش ماه تا سه سال محکوم خواهد شد.

رمان آشیونه ابدی | ستاره شکوه کاربرانجمن یک رمان

نظرتون راجع به رمانم چیه ؟چه قدر جایکار داره

  • چه قدرجای کار داره

    رای 1 100.0%
  • خوبه یا ضعیفه

    رای 0 0.0%
  • خوبه

    رای 0 0.0%

  • مجموع رای دهندگان
    1
  • نظرسنجی بسته .

ستاره شکوه

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
9/14/17
ارسال ها
58
لایک ها
243
امتیاز
33
سن
14
#1
کد رمان:1102
ناظر رمان: سیده پریا حسینی



نام رمان :آشیونه ابدی
نویسنده : ستاره شکوه
ژانر :عاشقانه اجتماعی
خلاصه داستان درخصوص دختری به نام آرام است.دختری شیطون که میان سه عاشق قرارمیگیرد وازدل سپردن به هر یک اجتناب میکند وهر یک دردسرهای عظیمی برایش درست میکنند.


 
آخرین ویرایش توسط مدیر

tromprat

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
4/2/17
ارسال ها
134
لایک ها
3,208
امتیاز
93
#2


نویسنده ی عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانینزیر را به دقت مطالعه فرمایید

◇◇قوانین جدید تایپ‌رمان ◇◇
♧♡ قوانین جامع تایپ رمان برای مطالعه کاربران♡♧
** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **


و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 10 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
✿✿تاپیک جامع درخواست جلد رمان✿✿

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.
●●■تاپیک جامع دریافت جلد رمان ■●●

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشه به رمان های رها شدهمنتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خود داری کنید ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید . **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان​
 

ستاره شکوه

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
9/14/17
ارسال ها
58
لایک ها
243
امتیاز
33
سن
14
#3
به نام سر دفترعشق
مقدمه

عسل:
بر سر تربتتان كيست كه نالان نشود؟
نامتان بشنود و اشك به دامان نشود؟
روشني بخش دلم بود شمع رختان
ديگر اين خانه تاريك چراغان نشود.

1
صدای عسلو ملیکاروکه شنیدم تصمیم گرفتم پنج دقیقه بیشتر تودستشویی بمانم.ازلای در سرک کشیدم تواتاق نبودن یواش آمدم بیرون ومانتو مدرسمو ازروی تخت برداشتم کلا حالم از مانتو مدرسه به هم می خورد یه مانتو تقریبا تنگ سورمه ای باشلوار همرنگش مقنعه مشکیمو که دیشب مامانم اتو کرده بود سرم کردم . یه چرخ جلو اینه زدم بااینکه موهامو بالا بسته بودم ولی بازم موهای قهوه ای رنگم از پشت بیرون زده بود هیکل روفرمی داشتم نه چاق بودم نه لاغر البته مامانم بهم می گفت چوب کبریت. صدای مامانم بلند شد
-اروم بیا الان دیرتون میشه
یه نگاه به چشمای تیله ایم انداختم که امروز سبز میزددراصل فیروزه ای بود ولی رنگ عوض میکرد .کیفمو برداشتم و پریدم پایین.همیشه ارزوی سال اخر دبیرستان بودنو داشتم. هوورااااامیشیم ارشد مدرسه قربون ارزوهام برم. ملیکا مشغول خوشوبش با مامانم بود.دوهفته ای میشد که ندیده بودمشون تقصیر بابام شد منوباخودش بردترکیه یه مدتی تماسمون با ایران قطع شد .
-چه طوری ملی جون
-علیک سلام
-سلام به روی ماهت به دوچشمون سیاهت
-معلومه رفتی اونور اب وهوا روت تاثیر گذاشته ادم شدیا.
-بروبابا باتو نمیشه عین ادم حرف زدعسلی کو؟
-بچرخی می بینیش.
برگشتم عقب پشت اپن وایساده بودو بایه اخم تند منو نظاره میکرد.پریدم بغلش
-شطوری دوسی جونم
-ولم کن له شدم
-چراقهرکردی
-خیلی بی معرفتی دلم برات تنگ شده بود
-منم همین طول ولی چیکال کنم عخشم حالا ظهر که همایون خان اومد دعواش کن.
اخمش غلیظ تر شد واون چشمای وحشیش نمایان تر ازوقتی فهمیدم که اسمم ارومه عاشق چشمای عسل بودم چشماش سگ داشت. چشمای کشیده مشکی رنگش توانبوهی از مژه های پرپشتش میدرخشیدواون پوست گندمیش ووووی واقعا خوردنی
بود البته ازنظر خودش چشمای من قشنگ تره ولی عسلی خودش یه چیز دیگس.
-ادم درباره باباش اینطوری حرف نمیزنه وبرای بارهزارم تاکید میک نم بامن عین این بچه ها حرف نزن
-بازمن اومدموتودرس ادبت شروع شد.
یه چشم غره مخصوص ازهمونا که فقط مال خودشه نثارم کرد.همیشه این مدل چشم غره رفتنو ازش تقلید می کردم.
ملیکا:اگه اجازه می دین بریم
مامانم یه لقمه داد دستمو هرسه تامونو از زیر قران رد کرد
مامان:برین به سلامت اروم به حرفای دبیرات گوش کنیا سر کلاس حرف نزنیا
-مامان مگه من بچم
-ازبچه بدتری
عسل:خاله نگران نباشید من مراقبشم
-جانمم؟؟
-همین که شنیدی.
مامان:یکی باید مراقب خودت باشه.
-هههه.
ملیکا:یعنی ادم بره توافتابه ولی ضایع نشه.
عسل:من برای شما دوتا دارم.
ازمامانم خداحافظی کردیمو اومدیم بیرون.مدرسه به خونمون نزدیک بودو یه پیاده رویه

ده دقیقه ای می طلیبد.تو ده دقیقه تمامیه اتفاقات سفرمو براشون تعریف کردم کلی

خندیدیم یه نگاه به سرتا پای ملیکا انداختم داشت تومانتوش خفه می شداز بس تنگ بودقدش ازمنو عسل بلند تر بود ولی بااین حال مانتوش حالت پیرهن داشت
-ملیکا وقت کردی یکم مانتوتوتنگ کن
-ازمال توبهتره که با بابات توش جامیشی
عسل:من جای ملی نفسم گرفت.
رسیدیم مدرسه و بعد کلی ماچو موچ باهم کلاسی های پارسال رفتیم سر کلاس رشته هرسه تامون انسانی بود
-خب عسلی کجابشینیم؟
راهشو کشید سمت میز اخر منم دنبالش کشیده شدم اخر از وسط نیمکت خالی بود از سمت چپم خالی بود نشست سمت چپ منم نشستم کنارش.ملی هم دنبالمون اومد چپ چپ به منو عسل نگاه کردو نشست میز اخر ردیف وسط
- من تنهابشینم؟
-نه بیا بشین روپای عسل.
عسل: ازخودت مایه بزار.
صدای برپای بچه ها بلند شد-برپااااا از جامون بلند شدیم دبیررو می شناختم اخلاقش ازبرانکو بدتر بود.
-عسل این خانوم بد اخلاقه
- یواش حرف بزن می شنوه
دبیر فیزیکمون بود ایییی تنم از اسمشم ریش می شه/فییییزیک/ نه که درسم بد باشه ها نه ولی
بین خودمون باشه یه کوچولو خنگ بازی در میارم. این معلمه یه راس رفت سراغ فصل اول کتاب.عسل یه برگه ازکلاسورش جدا کرد گذاشت وسط میز
-اخخخخ جون نامه بازی
اینو یواش گفتم درحدی که فقط خودش شنیدوشروع کرد به نوشتن

متن نامه
-این مدت که نبودی کلی اتفاقای خفن افتاد
-اتفاقای خفن توخونتون
-نه توقبرستون
-ای خاک توسرت بااین اتفاقاتت
به تازگی پسر عموی عسل فوت کرده بود وهرپنج شنبه سر خاکش میرفتن ازقضا شاهزاده با اسب سفیدکه به قول عسل چشماش یه برق خاص داشت واسه همین ما بهش میگفتیم برق چشم اشتباه رداشت نکنینا *برق لب *نه برق چشم خواهرشون فوت میکنه ومیره اونجا وهمدیگرو می بینن وااای به روزی که عسل پنج شنبه نمیرفت بهشت معصومه تاپنج شنبه بعدی جرعت حرف زدن
باهاش را نداشتی.
-خب بگو ببینم نام مبارک این اقاروفهمیدی؟
-نه ولی کلی حرفای قشنگ قشنگ دارم.
-چی مثلا؟
برگ رو کشید جلوی خودش
-این پنجشنبه که رفتیم سرخاک پسر عمو مامانمم اومد
-کی هَهس؟
-پسر عمو مامانم دیگه
-خب میشه بفرمایید پسر عمو مامانت کیه؟
-همون پسر ترشیدهه
-مگه توفامیلتون جزتو کسیم ترشیده هست
زد توسرم
-خاک توسرت اونیکه توتولدم کت قهوه ای تنش بود خیلی خشک نشسته بود
-احسان؟
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

ستاره شکوه

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
9/14/17
ارسال ها
58
لایک ها
243
امتیاز
33
سن
14
#4
2
-اره
-خب بقیش
-این مدت دوبار بهش سلام کردم نفهمید این دفعه بجای سلام یه چشم غره خوشگل نثارش کردم
-الهی مامانش براش بمیره چند بار شلوارشو نجس کرد
-حقش بود،واسه چهلم پسرعموم بابابزرگم می خواست شربت هم بزنه مامانم یه ملاقه داد که بهش بدم هرچی صداش زدم متوجه نشداین احسان گور به گور شده هم همش می گفت حاجی ملاقه اوردن خوده خرش نمی اومد بگیره اعصابم خورد شد گفتم خب خودت بیا بگیر مبین داداش زن عموم کنارم وایساد گفت بده من عسل جون
-جووون عسل جون
-خره نمی دونی قیافه احسان چه شکلی شد ده تا رنگ عوض کرد
-اقاتون غیرتی شد
-اون پیرخرفت اقای من نیست
-چند سالشه
-اونطوری که مامانم میگه 29
-گفتی مبین چیکارته
- برادر زن عموم
-خداوکیلی برادر زن عموتو از کجا پیداش کردی
-از توبغل تو
-فامیلای شما چه قدرفوضولاتوبغل من چی کار دارن حالا ملاقه رو به کی دادی؟
-به هیچ کدوم خودم رفتم دادم به بابزرگم جفتشون قهوه ای شدن
همون موقع زنگ خوردو رفتیم تو حیاط
-خب ملی جون از درس چی فهمیدی
-هیچی
عسل:ولی من همه چیشو فهمیدم.
-توکه داشتی بامن نامه بازی می کردی
-ما اینیم دیگه هزار تا کارم می تونم باهم انجام بدم.
بلند شدمو رفتم سراغ بوفه مدرسه یه پفیلا خریدم برگشتم پیش بچه ها بازش کردم تااومدم به خودم بجنبم دیدم ته کشیده
-ملیکا پوستشم سوراخ کن بندازگردنت من موندم این دستای ظریف تو چه جوریی یهوتبدیل به چنگال عقاب می شه

عسل دستشو گرفت به طرف هستی هم کلاسی پارسالمون بود
-ارومی نگاه کن هستی داره پاستیل می خوره
پاستیل چشمام برق زد بسته پاستیلو تودستش مثل شیشه عمر می دیدم بایه چرخش ازدستش قاپییدم
-بدش روانی دزد
چندتاشو خوردم بقیشو بهش دادم
-چته کلی افریقایی
-توبه چه حقی پاستیلای منو خوردی
-به حق همون شیری که بهت دادم بخاطر چاهارتاپاستیل دزدمونم کردیا
-کوفت بخوری درد بخوری مال خودمه
-کوفت ودرد که غذای توئه
عسلو ملیکا پخش زمین شده بودن بلاخره زنگ خوردو رفتیم سرکلاس
-هورااا ادبیات عاشقش بودم.ملیکارومیزوایساده دست بود میزدو میرقصید
ملی:هوهو هوهو
خواستم یکم سربه سرش بزارم یه برپای بلند گفتم
-برپاااا
اخ عجب غلطی کردما پرت شدپایین.کلاس رفت روهوا
-سالمی؟
-فقط نگیرمت
حالا من می پریدم رومیزا ملی هم دنبالم
-بابا اشتباه کردم
-بیبین اروم جرعت داری وایسا
ایندفعه همه بچه ها باهم برپا گفتن منوملیکا رومیزخشکمون زد اه این معلم پاچه گیبره معلم ادبیاتمون بود ازروی میزپریدم پایین
معلمه:شما خجالت نمی کشید .
به من اشاره کرد
-اسم توچیه ؟
-کوچیکتون ارام ریاحی
-پس ریاحی تویی ببین نمکدون پارسال آوازه توزیادتودفتربودبه مدیرم گفته بودم تورو توکلاس من نندازه ها ولی نشد توقع نداشتم ازهمین اول سالی کاراتو شروع کنی روزاول مدرسه که رو میزوایسادی معلوم نیست قراره تا کجاها پیشروی کنی ولی من مثل دبیرای دیگه نیستم که شاگرد بخواد کلاسمو به هم بریزه ومن هیچی نگم .ایندفعه رو می گذرم ولی اگه دوباره تکرارشه زنگای کلاس من بیرون به سرمی بری اینو باهمتونم.
این دیگه داشت زیادی می رفت رومغزم حق نداشت منو اینجوری تحقیرکنه
-ببخشید خانوم ولی کارای من مال پارسال بوده وامسال پارسال نیست وخیلی ببخشید شما خیلی زود تر ازتایمی که باید می اومدید اومدید سرکلاس اگه درست سرتایم اومده بودین منم سرجام نشسته بودم
-دختر جون تومشخص نمی کنی من کی میام
-ولی منم وظیفه دارم وقتی دبیرمیاد سرنیمکت بشینم فکرنمی کنم دبیربتونه خارج ازوقت کلاسیش کسی رو بشونه
-بهتون نشون می دم می تونم یا نم یتونم حالاهم به جای بلبل زبونی بشین تا پرتت نکردم بیرون
دیگه حرف زدن رو جایزندونستم ونشستم.عسل درگوشم پچ پچ کرد
-کارخوبی نکردیا حالا باهات سرلج می افته پارسالم دوتا از شاگرداشو همینجوری اخراج کرد دیگه
ملی: ارومی ببخشید تقصیر من شد
-نبابا بلاخره یکی باید این سگ اخلاقو میشوند سرجاش
عسل :حالا اگه نمره هاتو بدداد
-خیلی بیجا می کنه من درسمو می خونم تقلبمو میکنم اونم وظیفه داره نمرمو همونی که هست بده.
 
آخرین ویرایش

ستاره شکوه

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
9/14/17
ارسال ها
58
لایک ها
243
امتیاز
33
سن
14
#5
3
ملیکا باخنده زد توسرم
عسل : می گما خوب شد اسم ملی رونپرسیدوگرنه می رفت ازمعلمی استعفا میداد.
این یکی دبیره یه راس رفت سراغ درس نامه بازی ماهم شروع شد
یه برگه گذاشتم رومیز شروع کردم به نوشتن
-خب عسل داشتی می گفتی
برگه روکشید زیر دست خودش
-چی می گفتم
-بحث نابمون سرغیرت احسان بود

-اهان می بینی من چه قدر خاطرخواه دارم
- اوهوع چه واسه خودشم سرودست می شکونه
-بله دیگه چند روزپیش که خونه مامان بزرگم بودیم وتمام ایلوتبارمون اونجا جمع شده بودن من خانومی کردمو رفتم چای اوردم ازقضا احسان و سامم کنار هم نشسته بودن
-سام کیه؟
- نوه خاله شوهرخالم
-وئو چه فامیل نزدیکی فامیل درجه یکتونن اینوازکجا پیدا ش کردی؟
-می گم که همه جمع شده بودن خونه مامان بزرگم اینم بود چای رو گرفتم جلوش برداشته می گه مرسی عزیزم احسان رنگ به رنگ شد.
-چای رونریختی ؟
-نه گناه داشت میای این پنج شنبه بریم بهشت معصومه
-نه من می ترسم .واقعنم وحشت داشتم همه عمرم یه بار رفتم اونم اینقدر به خودم تلقین کردم که تا چند شب جن وانس خونمون مهمون بودن
-بابا ترس نداره که
-می خوام که نیای
بحثمونو ادامه دادیم تا درس تموم شد دبیرعزیزشرشو کم کرد رفت دفتر .یکی ازهم کلاسی ها گفت:ارام جونم خوب کاری کردی جوابشودادی
-شاگرد مثبت کلاسم پارازیت انداخت:
-نخیرم حالا باهاش لج میکنه

-هر کارمی خواد بکنه
عسل دندوناشو روی هم سایید . همیشه از این بیخیالی من حرص می خورد ملیکا نشست کنارمون یاد ماه محرم افتادم تقریبا یک ماه دیگه محرم بود عاشق این ماه بودم بااینکه خیلی مقیدوپایبند به دین نبودم اما امام حسین و باجان ودل می پرستیدم
-بچه ها تاسوعا عاشورا کجامی رید؟


ملیکا: گرگان
عسل ماهم میریم بهشت معصومه

- نه عزیزم بالاله جونت برو
لاله دوست خونوادگیمون بود که عسل وملیکا ازش متنفربودن البته بیشتر ازسه تا برادرهایش متنفربودن سه تا داداش داره که فقط وسطیه بداخلاقه.
-من نمیدونم شماچه مشکلی بااین بیچاره دارید؟

-جواب سوالی رو که میدونی نپرس.
ملیکا:می گم مربا این برق چشم داداش نداره منو اروم بیایم تورش کنیم؟
-ببین لک لک دراز اگه مامان منمی دونست توقراره اسم منو اینقدر مسخره کنیا هیچ وقت نمیزاشت عسل
-خب بخشید پنیرداداش داره یانه؟
-نه تک پسره.
-یکی یه دونه خل دیوونه.
نخیرم یکی یدونه چراغ خونه بعدم من که نگفتم تک فرزنده گفتم تک پسره
ملیکا:خودش بوده وخواهرش که ؟
نه سه تا خواهردیگه هم داره ولی عشق من بچه اخره
-فداش بشی
-پیش مرگم بشه
-مگه جونشو ازسرراه اورده
-ازخداشم باشه پیش مرگ من بشه
ملیکا:میخوای بیام مخشو بزنم؟
-میای؟
-میام اما برای خودم
-دست رو رگ غیرتم نزار.
-غیرتت یه راست توپانکراسم
-کجات
- لوزول معده
-یه خمیازه بلند کشیدم
عسل: خوابت میاد؟
-دیشب هرکاری کردم خوابم نبرد.
ملیکاعاقل اندرسفیهانه گفت:یه نظریه روان شناسی هست که میگه هروقت خوابتون نمی بره یکی داره بهتون فکر میکنه
عسل :روان شناسا بیجا کردن باتو
-پس بگین من چرا اینقدر راحت می خوابم هیچ کس بهم فکر نمی کنه
 
آخرین ویرایش

ستاره شکوه

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
9/14/17
ارسال ها
58
لایک ها
243
امتیاز
33
سن
14
#6
4
ملیکا
: نخیراین پسرای بدبخت می خوان فکر کنن ولی از کارروزانه خستن نمی تونن ولی همه پسرایی که عسل می شناسه شبا خواب ندارن
-چرا ؟
-چون تو به تک تکشون فکر میکنی
-من فقط به حاکم قلبم فکرمی کنم
-اونوقت حاکم قلب شما کیه؟
ملیکا: قلبش یه حاکم داره هزارتا وزیربه وزیراهم فکر می کنه
-حق با ملیه یکم وقت بده به اون قلب بیچاره
عسل نگاه پر غضبی به ملیکا انداخت و گفت
-ملیکا لال می شی یا لالت کنم
-لال می شم فقط چشماتو اینجوری نکن
-ترسو
-بابا
خواست جوابشو بده که دبیرامد و ملیکا مجبور شد بره سرجاش
تا چهارشنبه با همه دبیرها اشنا شدیم . امروزخیلی با خودم کلنجاررفتم که همراه عسل بروم اما نتوانستم دست خودم نبود خیلی می ترسیدم اگر یه روزقراربه مرگم بود وصیت می کنم داخل باغچه دفنم کنن. صبح جمعه رفتم خونه عسل زنگ خونشونوزدم در بازشد ورفتم داخل مامانش امد پیشوازم
-سلام خاله صبح بخیر
-سلام عزیزم سحرخیزشدی
لبخندی زدم وگفتم
-عسل کجاست؟
-خوابه
-ساعت دهه
-خب خوابه دیگه صبحونه خوردی؟
-بله دست شما درد نکنه
-پس عسل بیدارشد بگو بیاد صبحونشو بخوره من میخوام برم دکتر
-خدابد نده
-دیگه داده پاهام درد می کنه
-بس که کارمی کنید خاله جون بده این عسل تنبل کاراتو بکنه
-نه جونم درد پیریه
-شما که پیرنیستید
-چهل سالگی پیری نیست؟
-نه اوج جوونیه
باحسرت گفت:
اگه من جوونم که شما جوجه اید
-اختیار دارید
-من برم که الان نوبتم میگذره تو هم به مامانت سلام برسون
-بزرگیتونو میرسونم ایشالله بهتر می شید
خداحافظی کردمو رفتم تو اتاق عسل غرق خواب بود بالا سرش ایستادم با تمام تون جیغ زدم
-عسسلل
-هان چی شده بازکی مرده؟
-برق چشم مرده
قیافش رفت توهم
-راست می گی
-کاستو بگیر ماست بگیر
از توشوک اومد بیرون
-اروم خدا کی می خواد تورو شفا بده
-شفا نمی ده نمی خواد تو تنها بشی
 

ستاره شکوه

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
9/14/17
ارسال ها
58
لایک ها
243
امتیاز
33
سن
14
#7
سرشو برد زیرپتو
-پاشو بگو ببینم دیروزچی کار کردی؟
-دیروزگند زدم
-چی کارکردی

-بریم بیرون بهت می گم .
ازاتاق اومدیم بیرون ورفتیم داخل اشپزخانه.صورتشوزیرشیرشست
-تو هم اینجا صورتتو میشوری
-هر وقت مامانم نباشه
نشست پشت میزو مشغول خوردن صبحانه ای که مامانش اماده کرده بود شست
-مامانت گفت بگم بخوری ولی مثل اینکه تو با خودت تعارف نداری.
-بیا بخور
-بگو چی کارکردی دیروز اسمشو فهمیدی؟
-نه گند زدم
-اینو گفتی
-اخه دوتا گند زدم
-گند زدنم یه هنره که فقط تو داری بگو تا جمعش کنیم
-اولین کاری که کردم این بود که یه حلقه کردم دستم رفتم که دید اگه یه ذره اون نگاه هایی که بهم می انداخت معنی داشت حالادیگه نگاهمم نمی کنه.اشتباه دومم این بود که یه ظرف سیب برداشتم به همه دور وری ها کردم به مامان وخواهراشم دادم اما به خودشو باباش که اونطرف تر بودن ندام همون موقع هم خودش هم مامانش حلقمو دیدن اروم حالا چی کار کنم؟
-به خودش هیچی ولی به باباش تعارف می کردی زشته بخدادوروزدیگه می شی عروسشون
-آرام درخواب بیند پنبه دانه
-برات متاسفم
-مامانم کجاست؟
-دکتر
-برای چی
-به توهم می گن دختر من همسن تو بودم خونه رو اب وجارو می کردم که هیچ غذا هم می پختم
-اینم لاف ابادانی
-گفت پاهام درد می کنه
-ها اره یه مدته پاهاش در می کنه
-چشمت روشن بس که تو کاراشو می کنی اونم همش نشسته پا درد گرفته
-این لالایی هارو درگوش خودت بخون
-بله من اتاقمو مرتب می کنم
-زحمت می کشی من ظرفارم می شورم
-منم می شورم
تا دو ساعت همین جوری کل کل کردیم طرفای ظهربود که برگشتم خونه جلوی در ایستادمو بلند سلام کردم
-سلام
اریا ازروی کاناپه بلند شد
-سلام اجی
-مامان وبابا کوشن
-بیرون
-این وقت ظهرکجارفتن
-نمی دونم
-نهارچی داریم
-کوفته پلو چه پرویی تو
-بچه این چه طرزحرف زدنه دهه هشتادی همین میشه دیگه
-تو چی خوردی همونو برای منم بیار
-من زنگ زدم بیرون برجوجه کباب سفارش دادم
-چه به خودشم میرسه
-شما هم هر جا بودی برو همون جا غذا بخور
-بله همینم کم مونده کنار بابا تویه جوجه فکلی واسه من خطو نشون بکشی
-وقتی بابا نیست من مرد خونم
-خب اقای مرد خونه بابا همیشه غذا می گرفت الان که نیست وظیفه توئه بدو برای منم بگیر
-تنبل تن پرور
-خودتی
روی تختم درازکشیدم وشروع کردم به حساب کردن تقریبا یک ماه ونیم دیگه ماه محرم بود من عاشق این ماهم هرشبمیرفتم مسجد وعین این پیرزنا تو مراسم های روضه شرکت می کردم هر سال با عسل می رفتم اما امسال باید بالاله برم گوشیمو برداشتمو شمارشو گرفتم بعد چند تا بوق جواب داد
 

ستاره شکوه

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
9/14/17
ارسال ها
58
لایک ها
243
امتیاز
33
سن
14
#8
-سلام لاله جون چه طوری
-سلام شماره اشتباه گرفتی
-نخیرشماره دوست گلموگرفتم خوبی
-زیرسایه شما بعله
-چهاردستو پات نعله
-اینم ازشعورت
-شما به بزرگواری خود شعورلبریزازعشق منو ببخش
-حالا چیکارداری؟
-بشکنه این دست که نمک نداره زنگ زدم ببینم سالمی زیردست این سه تا برادربعد تو می گی کارتو بگو
-تجربه نشون داده تو هروقت زنگ می زنی با یکی کارداری
-من به جزتو داخل خونتون با کی میتونم کارداشته
-با بابام
-بشم حووی مامانت
-من که بدم نمیاد
-باشه هروقت ترشیدم میشم زن بابات
-بابام دخترترشیده می خواد چی کار
-اره خب یکی داره بسشه
-خفه
-حالا غرض ازمزاحمت
-دیدی گفتم یه کاری داری
-اصلا نمیگم
-بگو دیگه
-تاسوعا عاشورا کجا میری
-اوووکو تا اون موقع
-حالا بگو
-هیچ جا توخونه
-بیا باهم بریم
-پس بگوخانوم تا تنها میشه فیلش یاد هندستون می کنه
-لاله بیا دیگه
-من میخوام بیام ولی محمد نمیزاره
-غلط کرده
-چند روزه این پسرهمسایمون زیاد دوروبرم میگرده نمیزارن پامو از خونه بزارم بیرون
-محمدومن راضی می کنم
-مهردادو چیکارکنیم
-اونکه رگ خوابش دست خودمه
-اگه بهش نگفتم
-خب اگه بهونه دیگه ای نداری من عصرمیام خونتون
-چرا
-میام مخ برادران جنابعالی روبزنم
-اهان باشه
-فعلا بای
-بای
بیچاره من ازدست پدرعزیزمی کشیدم این ازدست داداش ماهان که بزرگ تربود کمترسربه سرش میزاشت اگه درست حساب کرده باشم الان بیست سالشه وهنوزمجرده خیلی پسرباحالیه همیشه دوست داشتم داداشم باشه محمد وسطیس بیستو چهارسالشه همه فکر می کنن من ارث باباشو بالا کشیدم که این بشراینقدربا من لجه خودم می دونم چشم دیدنمو نداره واسه همین همش باهاش کلکل می کنم مهرداد داداشکوچیکشه بیست سالشه میتونم بگم درحال حاضرهفت هشتا دوست دختر وداره وخیلی بامن جوره لاله خواهرکوچیکشونه هیجده سالشه می شه گفت محمد گل خارداروسط این سه تاست.صدای بابامو که شنیدم عین فنرازرویتخت بلند شدم پله هارو دوتا یکی طی کردم تا رسیدم پیششون
عین بچه های دوساله رفتم بغلش
-سلام ددی جون
-سلام بریکی یدونه بابا
ابروهای اریا توهم گره خورد
-منم که بوقم
-توشازده پسربابایی ولی اروم یه چیزدیگس
-براش زبون دراوردم
-بابا نگاه کن چه بی ادبه
-بادخترمن درست صحبت کن
-بروبابا توهم بااین دخترت
خواست بره تو اتاقش که بابام صداش زد
-بیا حسود بابا برات غذاگرفتم
-خوردم
-چی؟
نزاشتم جواببده وسریع گفتم
-به من گفت گرسنمه براش یکم ماکارانی درست کردم
اریا که دهنش وامونده بود
-باریک الله دخترم دیگه داره خانوم میشه
رفت تو اشپزخونه یه چشمک برای اریا زدم
-تو برای من ماکارانی درست کردی؟
-اره خوشمزه بود
بالحنی مسخره گفت
-خییلییی
 
آخرین ویرایش

ستاره شکوه

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
9/14/17
ارسال ها
58
لایک ها
243
امتیاز
33
سن
14
#9
-خییلی
-تودست شیطونو ازپشت بستی یه ماکارانی نشونت بدم

گاردگرفتم
-پسمی خوای بجنگی بیا جلو نفله
-بروبابا
-چته حالا
-هیچی ماکارانی سردلم مونده میرم بخوابم
لبخندی ازسررضایت زدم ورفتم تو اشپزخونه بابام داشت میوه هارو داخل یخچال می گذاشت
-به به مامان خوشگلم چطوری
-اولا سلام بعدم بگو چی می خوای
-یه بارم ما قشنگ حرف میزنیم شما نذارید
-اخه ازتو بعیده من تو رومیشناسم خودم بزرگت کردم
-بگم
-پس یه چیزی میخوای چی
باپرویی تمام گفتم:
-مامان من شوهر می خوام
انگشتشو گازگرفت
دخترخجالت بکش این حرفا چیه جلو بابات
بابا: چی من اصلا نشنیدم شما چی گفتید کی شوهر میخواد مامانت زن تو خجالت نمی کشی مگه من مردم
مامان بااخم گفت:
-همین جوری توروش خندیدی که جلوت میگه من شوهر میخوام
-چیکارش داری مگه خود تو نبودی برای من نامه میفرستادی تروخدا بعد سربازیت بیا منو بگیر
-من این کارو می کردم یاتوکه پاشنه درخونمونو ازجا کندی
-خب چیکارمی کردم
هرروزنامه میدادی دلم برات سوخت حالا دخترگلم کی هست؟
-منم کس خاصیو در نظرندارم اومدم به مامان بگم یکی روبرام پیدا کنه
-زکی دیگه چی
-فقط همین
-اشکال نداره بی بی سی مامانت قویه
-خب پس من برم نهاربخورم هرکیم پسندیدید بگین امشب بیان
مامان بحثو جدی گرفت
-راست میگی اروم یعنی دیگه مخالفتی نداری؟
-نه چه مخالفتی اصلا همین الانم بیان قبوله
الان که سرظهره نمیشه ولی این پسراکرم خانوم خیلی پسرخوبیه کاروبارشم درسته اکرم خانوم چند وقت پیش خواست بیاد خاستگاری گفتم می خوای درس بخونی بگم بیان
-نه مادرمن اریا بره زیر هیجده چرخ شوخی کردم
-زبونتو گازبگیر
همیشه رو پسرش حساس بود
-حالا اکرم خانوم هیچی پسر اقا داریوش چی ؟
باباهمون طورکه ازکنارم رد میشد گفت
-دیدی گفتم بی بی سیش قویه
-نه عزیزم نه اکرم نه داریوش نه میرزا من قصد ازدواج ن د ا ر م یه چیزی گفتم حال وهوات عوض شه
-ازدست تو من می گم بیان
-مامان چه گیری دادیا
-اخه اکرم خانوم
-اصلا من نمیخوام اکرم خانوم بشه مادر شوهرم
-اقا داریوش چی
-ازاکرم میپره به داریوش اصلا من تا حالا پسراینارو ندیدم
بالحن خونسردی گفت:
-اروم
-جانم؟
-حیا کن
-چشم هروقت حیا ازخونه بخت برگشت من میگیرم می ...
بقیه حرفمو قورت دادم
بشین غذاتو بخوراینقدر چرت وپرت نگو
یه ساندویچ داد دستم نصفشو خوردم تشکرکردمو برگشتم تو اتاقم تاعصرخودمومشغول کردم ساعت چهارونیم بود که تصمیم به رفتن گرفتم.ازداخل کمد یه مانتوی ابی نفتی برداشتم وتن زدم به همراه شال وساپورت سفید رنگ برق لب اکلیل داری زدم وازاتاق امدم بیرون
-بابا
صداش ازداخل اتاق امد
-جانم
-من میرم خونه لاله
ازاتاق امد بیرنو کنارنرده ها وایساد بیا سینجین کردنش شروع شد
-کجا
-گفتم که خونه لاله
-چه خبره
-همین جوری
-همین جوری؟
-زنگ زد گفت حوصلم سررفته بیا پیشم
-کی برمیگردی
-هفتونیم هشت
-باشه برو
 

ستاره شکوه

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
9/14/17
ارسال ها
58
لایک ها
243
امتیاز
33
سن
14
#10
یادم اومد ماشین عزیزم بنزین نداره
-باباجونم
-جونم

-میدی
-چی
-سوئیچ عزیزم
-باماشین خودت برو
-عزیزم اگه بنزین داشت که منت نمیکشیدم باباجون
-برو بزن
-حال ندارم
-تو عین گاو رانندگی می کنی
-بابا جونم قول می دم بهجون اریا که می خوام سربه تنش نباشه با چهل تا میرم
-این چه طرزحرف زدنه
-بده دیگه
-بدوباتاکسی برو
-نده به جهنم
-بی تربیت
ازخونه رفتم بیرون حال وحوصله صف های طولانیپمپ بنزینو نداشتم تاکسی گرفتمو رفتم .راننده کوچشونو رد کرد
-پدرجان باید می پیچیدی تو خیابون بغلی
-چی دخترم بلند تربگو
واای قحطی راننده بود باید حتمااین منو سوارمیکرد باتن صدای بلندتری گفتم
-خیابون بغلی
-واا باشه حالا چراداد میزنی مگه کرم بچه هایاین دوره وزمونه هم یه چیزیشون میشه ها
جلویدرخونشون نگه داشت کرایشو حساب کردمو پیاده شدم زنگ ایفونو زدم اما جلوی تصویر نایستادم دربازشد رفتم داخل جلوی دراپارتمان ایستادم ادامسمو ازتوی دهنم دراوردمو چسبوندم روی زنگ صدای بلبل زنگ بلند شدوپشت سرش صدای مهرداد
-چه خبرته ماهان دستتو ازرو زنگ بردار
درو بازکرد
-مهمون نمی خوای
-عجل معلق تویی
-دستتو بردار از روی زنگ
-دستم رو زنگ نیست
به ادامس نگاه کرد

-اا کدوم مردم ازاری اینو چسبونده
-مردم چه قدربیشعورشدنا
-اروم
-هان چیه فکرکردی من اینقدربیشعورم که ادامسمو بچسبونم روی زنگ
-بیا تو تاحسابتو برسم
شروع کرد م به جیغ زدن
-وای نه ترخدا میخواین منو بکشید همسایه ها کمک
-بیاتو ابرومونو بردی
دروبست
-مامانو بابات نیستن
-نه تودیدی اینا خونه بشینن
-لاله لالهـه لاله کوشی
-نیستش خودتو خسته نکن
-کجاست ؟
-با ماهان رفته پفک بگیره
-غلط کرده به من میگه بیا خونمون خودش میره پفک بخره
-الان میاد دیگه
-اون میرغضب کجاست
-محمد؟
-بگو میرغضب
-تو اتاقش خوابه
دروبازکردمو رفتم داخل اتاقش بالا سرش ایستادم
-جلاد میرغضب پیشی اخمو ببروحشی بیدارشو دیگه
خیلی ریلکس نشست روی تخت موهای مشکیه پرکلاغیشبه صورت نامنظمی ریخته بود توی صورتشو قیافشو جذاب ترنشون می داد با دستش موهاشو زد کنار
-بازتویی مزاحم همیشگی
-تو به خرس گفتی بچه خرگوش
-چه خبرته خونه رو گذاشتی روسرت
-علیک سلام
-گیریم که علیک چته
-این رسم مهمون نوازیه
-فوضولیش به تونیومده برو بیرون می خوام بخوابم
-پاشو من حوصلم سرمیره تنهایی
-مهرداد که خونس ماهانو لاله هم الان پیداشون میشه
-نه من مهردادو ماهان ولاله ندوست محمد دوست
کلافه گفت:
-محمدم تورو دوست ولی محمد الان لالا برو بیرون تا ننداختمت بیرون
وسرشو کرد زیرپتو
 
Similar threads Forum Replies Date
تایپ رمان 1
متفرقه کتاب 0
متفرقه کتاب 0
متفرقه کتاب 1
نقد توسط کاربران انجمن 1