• موارد مهم: 1-با مطالعه رمان های در حال تایپ و تشکر از پست های نویسندگان عزیز انگیزه خوبی به آنها خواهید داد. 2-نویسندگان عزیز لطفا در نوشتن رمان مسایل اخلاقی را رعایت کرده که سایت دچار مشکل نشود(در صورت مشاهده بدون تذکر پاک خواهد شد). 3- اگر رمان شما طبق عرف جامعه اسلامی باشد و مسایلی که در عرف کشور ممنوع است تایپ نکنید هیچ اتفاقی برای داستان و رمان شما رخ نمی دهد. 4- نویسندگان عزیز شما برای نوشتن اثر ادبی و برای بالا بردن سطح فرهنگ جامعه رمان تایپ می کنید .پس از خلق صحنه هایی که باعث تحریک و یا ایجاد باورهای نادرست میشود پرهیز کنید. 5- از ایجاد تاپیک های خلاف قوانین کشور خودداری کنید. این تاپیک ها حذف خواهد شد. 6-اگر رمانی یا مطلبی را مشاهده کردید که خلاف قوانین سایت یا کشور است گزارش پست خلاف را بزنید. 7-ماده ٢٣- هرکس تمام یا قسمتی از اثر دیگری را که مورد حمایت این قانون است به نام خود یا به نام پدید آورنده بدون اجازه او یا عامداً به شخص دیگری غیر از پدید آورنده نشر یا پخش یا عرضه کند به حبس تادیبی از شش ماه تا سه سال محکوم خواهد شد.

رمان عهدی از نفرت|snow80 کاربر انجمن یک رمان

رمان در چه سطحی است و کدام شخصیت را می پسندید

  • عالی(:

    رای 0 0.0%
  • خوب:/

    رای 1 25.0%
  • افتضاح):

    رای 0 0.0%
  • آرا

    رای 1 25.0%
  • کیا

    رای 1 25.0%
  • آرتا

    رای 1 25.0%
  • ماندانا

    رای 0 0.0%
  • راشا

    رای 2 50.0%

  • مجموع رای دهندگان
    4

snow80

کاربر فعال
کاربر فعال
عضویت
8/30/17
ارسال ها
322
لایک ها
578
امتیاز
93
سن
15
محل سکونت
یه جایی تو مایه های جنم :)
#1
به نام خدا

کد‌ رمان: 1103
ناظر رمان: cinder


نام رمان: عهدی از نفرت

نام نویسنده: snow80(سیده فاطمه)

ژانر: عاشقانه

فضا: سلطنتی،قدیمی

خلاصه:

مردی با قلب آمیخته به سیاهی انتقام.مردی که مدت ها همه چیزش بوی عشق می داد و حال بوی تعفن کینه و نفرت تمام دنیایش را در بر گرفته و از او انسانی بی عاطفه و تشنه انتقام ساخته است.
و از آن سو شاهدختی عاشق، تمام زندگی اش را در عشق به این مرد بی احساس خلاصه کرده و برای رسیدن به او از هیچ تلاشی دریغ نمی کند.
اما روزگار همیشه طبق میل انسان ها نمی گذرد و گاه سرنوشتی عجیب و دور از انتظار را برایشان رقم می زند...!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

FATEMEH_R

مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
عضویت
3/31/17
ارسال ها
609
لایک ها
3,889
امتیاز
93
محل سکونت
پاریس کوچولو
#2



نویسنده ی عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانینزیر را به دقت مطالعه فرمایید

◇◇قوانین جدید تایپ‌رمان ◇◇
♧♡ قوانین جامع تایپ رمان برای مطالعه کاربران♡♧
** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **


و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**


دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 10 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
✿✿تاپیک جامع درخواست جلد رمان✿✿

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.
●●■تاپیک جامع دریافت جلد رمان ■●●

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشه به رمان های رها شدهمنتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خود داری کنید ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید . **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

snow80

کاربر فعال
کاربر فعال
عضویت
8/30/17
ارسال ها
322
لایک ها
578
امتیاز
93
سن
15
محل سکونت
یه جایی تو مایه های جنم :)
#3
مقدمه:
نگاهش همچنان به برق زرین حلقه دوخته شده و آتش نفرت قلبش را در خود می سوزاند...
سیاهی کینه ها،جزء به جزء وجودش را در بر می گیرند و سم مهلک انتقام را به عمق وجودش تزریق می کنند...
گامی به سمت سارق خوشبختی ها بر می دارد تا خشم ابر های مشکین قلبش را به رخ او بکشد...
چشمانش را با نفرت به سارق مبهوت می دوزد و لبانش را با پوزخندی رعبآور آزین می کند.
لب می گشاید و با نفرت عهدی سیاه و ویرانگر را تقدیم او می کند تا ضامن نابودی لذت هایش شود.
و به راستی این عهد چیست و دنیای جدیدش چگونه بنا می شود؟

❤کیا❤
سرم رو روی بالشت فشار دادم.اصلا دلم نمی خواست برم ولی چیکار می کردم؟من هیچ وقت حریف بابا نمی شدم؛همیشه حرف خودش رو به کرسی می نشوند همه رو مجبور به اطاعت می کرد،به هیچ صراطی هم مستقیم نبود و همینش خیلی آدم رو عذاب می داد؛به خصوص آدمی مثل من که از شنیدن حرف زور متنفر بود!

صدای در اتاق از فکر اخلاق دیونه کننده بابا بیرونم آورد.کلافه سربلند کردم و کنار تخت ایستادم و با صدایی خشک و پر ابهت اجازه ورود دادم و طولی نکشید که خدمتکاری با جعبه لباس و کفش وارد شد؛جعبه ها رو روی میز طلا کوب و سلطنتی گوشه اتاق گذاشتن و درشون رو باز کردن و بعد از ادای احترام از در خارج شد.

کت و شلوار سیاه رنگ و مجلسی که مخصوص مهمونی و جشن ها بود و سر دست و کناره های شلوارش خطوط قرمزی داشت رو به تن کردم وبعد از پوشیدن کفش های چرم سیاهم روی تخت نشستم و دستم رو روی پیشونیم کشیدم.

یک هفته از اومدن اون نامه از طرف حاکم گاترا می گذشت.روزی که نامه رو دیدم قلبم از تپیدن دست کشید،باورش برام سخت بود،دو هفته ای می شد که به خاطر خشکی ناگهانی رفتارش عصبی و کلافه بودم ولی اون خبر ناگهانی که در نامه نوشته شده بود من روکشت،تمام زندگیم رو به یک باره سوزوند و خاکستر کرد و تمام عشقی که در قلبم وجود داشت تبدیل به کینه شد.کینه از کسی که اون رو ازم گرفت و حالا به اجبار پدرم باید در مراسم ازدواجشون شرکت می کردم.

انگار بابا می خواست من با چشم خودم ببینم که اون متعلق به یکی دیگست تا درخت پربار عشقی که در قلبم کاشته بودم رو بسوزونم و حتی خاکسترش رو هم دور بریزم که مبادا دوباره جونه بزنه و بخوام به سمت ماندانا برم.ولی بابا نمی دونست اون درخت اونقدر بزرگ و تنومنده که اگه بسوزه سیاهیی که از دودش به وجود میاد کینه میشه و کل قلبم رو می پوشونه و من رو به انتقام ترغیب می کنه!

تقه ای که به در خورد و صدای زنونه خدمتکاری که از پشت در اومد من رو از فکر بیرون آورد.

خدمتکار:سرورم افرادی از طرف پادشاه گاترا اومدن که به شما خوش آمد بگن و شما رو همراهی کنن.

بدون اینکه جوابی بدم از روی تخت بلند شدم و بعد از صاف کردن لباسم در رو گشودم و بی توجه به خدمتکار ها به سمت اسب سیاهی که رو به روی کاروانسرای سلطنتی قرار داشت و ده نفر کنارش ایستاده بودن به راه افتادم.با نزدیک شدنم هر ده نفر تعظیم کردن و اونی که جلو تر از بقیه ایستاده بود گفت:

-امپراطور به شما خوش آمد ویژه گفتن و خواست تا محل جشن همراهیتون کنیم تا مشکلی پیش نیاد علا حضرت.

-از لطف امپراطور بسیار خرسند شدم.

همه صاف ایستادن،نگاه کوتاهی به اسب مشکی و زیبا کردم و سوار شدم و سربازها هم پشت سر من به روی اسب هاشون نشستن و به سمت قصر حرکت کردیم.

کاروانسرای سلطنتی در نزدیکی قصر قرار داشت و با اون سرعت کم زیاد طول نکشید که به دروازه باز قصر که چند نگهبان مقابلش ایستاده بودن برسیم.نگهبان ها تاکمر خم شدن و کنار رفتن؛وارد قصر پر شور و سرور شدیم،اسبم رو درجایی که بقیه اسب ها بودن نگه داشتم و ازش پایین اومدم،سربازها هم از اسب هاشون پایین پریدن و دوباره تعظیم کردن و یکی شون در حالی که به جایگاه مهمانی های سلطنتی اشاره می کرد گفت:

-محل برگزاری جشن اونجاست سرورم.

از کنارش رد شدم و بی حرف به سمت جایی که تعداد زیادی از اشراف کشورهای مختلف بودن رفتم؛همه‌ جا زیبا تر از پیش بود،در یک مسیر مستقیم فرش زرد و قرمز سلطنتی پهن شده و تا جایگاه جشن ادامه داشت و همه مهمان ها دورتا دور محیط نشسته بودن به شادی مشغول بودن.

مسیر رو دور زدم و روی صندلی سلطنتیی که درست کنار فرش قرار داشت و از قبل برای من گذاشته شده بود نشستم و به جایگاه که حقم بود درش بایستم خیره شدم.

***

پ.ن:
کیا=پادشاه،سلطان،حاکم

ماندانا=انبر سیاه
 
آخرین ویرایش

snow80

کاربر فعال
کاربر فعال
عضویت
8/30/17
ارسال ها
322
لایک ها
578
امتیاز
93
سن
15
محل سکونت
یه جایی تو مایه های جنم :)
#4
نواختن آغاز شد،ماندانا دست در دست مادرش به سمت آرتا حرکت کرد و دقایقی بعد اون دست های ظریف و زیبا دور بازوی آرتا حلقه شدن و همزمان با این اتفاق قلبم تیر کشید؛مشتم رو محکم فشار دادم تا کار غیر عادیی نکنم و بعد مثل همه مهمان ها که به نشانه احترام ایستاده بودن،ایستادم و به آرتا و ماندانایی که حالا هم قدم باهم به جایگاهی که قرار بود در او به عنوان همسر هم معرفی شن نزدیک می شدن خیره شدم.

چقدر توی اون لباس عروس سفید و پر از تجملات که از سرتا پاش برق و نگین بود زیبا و خواستنی تر از قبل شده بود!

کمی جلوتر اومدن،نگاهم محو اون چشم های سیاه و گیرا شد؛اون آرایش تیره چه تضاد زیبایی با پوست برفیش ایجاد کرده بودو چه قدر سیاهی چشم ها و مژه های پرش رو به رخ آدم می کشید!

بیشتر بهش دقت کردم،کل اون صورت معصوم رو گشتم،حریر سفید و تاج نقره روی سرش رو کاملا دقیق نظاره کردم بلکه بتونم از پشتشون تنها تاری از اون موهای سیاه و لَخت که همشه به خاطر بلندی زیادش از زیر حریر بیرون می اومد رو ببینم و بیش از پیش مدهوش و شیفتش بشم ولی موفق نشدم ونا امید از پیدا کردن تاری از اون سیاهی مسخ کننده به آرتایی که نگاهش به جلو بود و بر عکس همیشه هیچ حسی در صورتش دیده نمی شد‌ خیره شدم.

خیلی خوب تونسته بود خودش رو آماده کنه.

نمی دونم چند دقیقه بهشون نگاه کردم و چه قدر از زمان گذشت که نزدیک شدن و هر دو بدون کوچک ترین نگاه یا تعجبی از کنارم گذشتن و من به دنباله بلند و سفیدی که پشت سر ماندانا به روی زمین کشیده می شد خیره شدم.

چه قدر عذاب آور بود که ماندانا رو با اون لباس سفید و زیبایی بیش از همیشه می دیدم و باید تحمل می کردم که دستش دور بازوی کس دیگه ای حلقه شده و اون همه زیبایی تا آخر عمر متعلق به کسی غیر از من باشه.

چشم هام رو روی هم فشردم،من مجبور بودم قید عشقی که در قلبم جا خوش کرده بود رو بزنم و درد نداشتنش رو تا آخر عمر متحمل بشم.

به سختی چشم هام رو باز کردم تا با وجود درد عجیبی که به خاطر این عشق نافرجام در درونم می پیچید اون لحظه رو ببینم و به خاطر بسپارم،بلکه آتیش زدن درخت تنومندی که از عشق به ماندانا در درونم رشد کرده بود برام کمی آسون تر بشه.

بهشون خیره شدم.از پله ها بالا رفتن و مقابل پادشاه ایستادن و بعد از ادای احترام به سمت جمع برگشتن.خدمت کار سفید پوشی به سمتشون رفت و بعد از احترام به رسمی قدیمی اسفنجی بالش مانند که روش با ابریشم قرمز و زرد پوشیده شده بود و یک جفت حلقه روش قرار داشت رو مقابل آرتا گرفت.آرتا حلقه های طلا و نگین کاری شده رو برداش،یکی رو در دست خودش کرد و دیگری رو با عشقی که به وضوح در صورتش دیده می شد به سمت ماندانا برد و داخل انگشت ظریف و زیباش چرخوند و آروم پایین برد.همه با این اتفاق دست زدن و شادی کردن و من ساکت و مبهوت به حلقه درون دست ماندانا خیره شدم.
ایستادم و نظاره کردم
درد کشیدم و درک کردم
که آن عشق دیگر به من تعلق ندارد!


پ.ن:

آرتا=مقدس،درست کردار
 
آخرین ویرایش

snow80

کاربر فعال
کاربر فعال
عضویت
8/30/17
ارسال ها
322
لایک ها
578
امتیاز
93
سن
15
محل سکونت
یه جایی تو مایه های جنم :)
#5
نمی دونم چه قدر ایستادم و با حسرت به اون برق طلایی که در دست ماندانا می درخشید نگاه کردم که دورم خلوت شد و همه مهمان ها برای لذت بردن از ادامه جشن به تالار پذیرایی سلطنتی رفتن و من تنها وسط اون محوطه ایستادم.

با نفرتی وصف ناپذیر به آرتایی که با دوز کلک جای من کنار ماندانا ایستاده بود نگاه کردم،خشمم از پیش بیشتر شد و مشتم فشرده تر.با تمام توان نگاهم رو ازش گرفتم و خودم رو آروم کردم و با قدم هایی بی رمغ به سمت جایگاه رفتم.

به هیچ وجه اجاره نمی دادم آرتا با آرامش مشغول زندگی با کسی بشه که عشق من بوده،کسی که با رفتارش این رو ثابت کرده بود،مطمئنم کرده بود که عاشقمه و یک دفعه تغییر کرد،سرد و خشک شد و من آرتا را مسبب این اتفاق می دونستم.


مشتم رو بیشتر فشرده کردم و نگاه پر نفرتم رو دوباره بهش دوختم؛اینبار برای لحظه ای نگاه شاد و سرزندش با نگاه پر کینه و نفرت من برخورد کرد.بهش خیره شدم،انگار چیز بدی از چشمام دریافت کرد که دلهره و تعجب توی نگاه دریاییش موج زد و اون شادی رو در خودش غرق کرد.حس کردم انتظار نداشت من رو توی اون مراسم ببینه!

پوزخندی به صورت مبهوتش زدم و راهم رو به سمت امپراطور کج کردم،مقابل صندلیش ایستادم و دست راستم رو روی قفسه سینم گذاشتم و به نشانه احترام تا کمر خم شدم و بعد صاف ایستادم.دستم رو توی دستش گرفت و با لبخندی عمیق گفت:

-از حضورتون در این جشن بسیار مسرور شدم شاهزاده کیا.

با همون جدیت و درایت همیشگی پاسخ دادم:

-من هم از ملاقات دوباره شما و حضورم در این جشن باشکوه و به یاد ماندنی بسیار خرسند شدم علا حضرت‌.

لبخند دیگه ای زد.

امپراطور:به تالار پذیرایی سلطنتی برید شاهزاده تا به خوبی از این میهمانی لذت ببرید؛من برای شما جایگاه مخصوصی در اون تالار تعیین کردم.

لبخند محو و خسته ای زدم و آروم اما پر غرور گفتم:

-کمی کسالت دارم علا حضرت،اگر اجازه بدید به کاروان سرای سلطنتی برگردم.

امپراطور به صورت آشفتم نگاهی کرد و بعد از مکثی کوتاه گفت:

-هرطور مایلید شاهزاده.

احترام دیگه ای گذاشتم و خواستم برم که با احساس نگاه کسی سرجام متوقف شدم،به سمت امپراطور برگشتم و نگاهم به نگاه خاص دختر سفید پوستی که در سمت چپ امپراطور گاترا نشسته بود گره خورد.

کمی بهش خیره شدم که سرش رو با خجالت و دستپاچگی پایین انداخت و پارچه لباسش رو در دست مچاله کرد.هیچی از نگاهش نمی فهمیدم،ذهنم به شدت در گیر اتفاق امروز بود و وقتی برای فکر کردن به مفهوم نگاه شاهزاده گاترا نداشتم.به همین خاطر بی توجه به حالت عجیب نگاهش،رو برگردوندم و با قدم هایی پر نفرت به سمت آرتا و ماندانا که هنوز ایستاده بودن رفتم.

نیم نگاهی به ماندانا انداختم و مقابل آرتایی که حالا کمی توی خودش بود ایستادم و با چشمانی به خون نشسته از نفرت نگاهش کردم.عمیق نگاهم کرد،انگار می خواست دلیل اون همه نفرتم رو از چشم هام بخونه.پوزخند عصبیی زدم و دستم رو آروم روی شونش گذاشتم،فشار خفیفی دادم و بعد از نگاهی گذرا به اون لباس کت مانند و سیاه که پوشیدنش برای اشراف گاترا در مراسم ازدواجشون مرسوم بود،صورتم رو نزدیک گوشش بردم،تمام نفرتی که نسبت بهش پیدا کرده بودم رو در صدام ریختم وگفتم:

-واقعا تبریک میگم آرتا،دزد خوبی شدی.ولی بهتر بدونی هرچیزی قیمتی داره و اگه زیاد با ارزش باشه صاحبش به هر زحمتی که شده دزد رو به دام می ندازه و نمی ذاره که به راحتی از داشتن اون چیز لذت ببره.اینو بدون که ارزش این عشق برای من خیلی زیاد بود ولی تو دزدیدیش پس بهتره منتظر باشی تا همه چیز رو به کامت تلخ کنم.تو که میدونی،هیچ وقت،هیچ چیز از طرف من بی جواب نمی مونه،یک روز از جایی جواب این کارت رو میدم که تلخیش برای همیشه توی ذهن و قلبت حک بشه!
 
آخرین ویرایش

snow80

کاربر فعال
کاربر فعال
عضویت
8/30/17
ارسال ها
322
لایک ها
578
امتیاز
93
سن
15
محل سکونت
یه جایی تو مایه های جنم :)
#6
و بعد از این حرف سرم رو عقب کشیدم و بی توجه به آرتایی که حالا با چهره ای مبهوت به صورتم خیره شده بود نگاهی پر حسرت به ماندانا انداختم و برای چند ثانیه روی حلقه طلاش زوم کردم تا به قلبم بفهمونم که اون دیگه برای آرتا ست و من حقی در برابرش ندارم و بعد روم رو برگردوندم و همونطور که باگام های بلند اما بی رمق به سمت اصطبلی که اسب های مهمان ها درش قرار داشت می رفتم چشمم رو بستم و با برقی که از اون حلقه در ذهنم مونده بود درخت تنومند عشق درونیم رو سوزوندم و بی توجه به گداخته شدن و سوختن قلبم به همراه اون درخت،ماندانا رو برای همیشه در گورستان سیاه قلبم دفن کردم و دوباره چشم گشودم و تند تر از قبل خودم رو به سمت اسب سیاه رنگی که باهاش به اونجا اومده بدم کشیدم.

همین فردا باید از اینجا می رفتم و به تگا بر می گشتم،چون دیگه دلیلی برای موندن در کشوری که ذره ذره خاکش برای من خاطره ای بود که یاد ماندانا رو دوباره در قلب سوختم زنده می کرد نداشتم.من باید برای همیشه ماندانا رو فراموش می کردم و تنها چیزی که در این راه محکم نگهم می داشت امید به انتقام از آرتا بود.

در افکارم غرق بودم و به سمت اسب ها می رفتم که توسط دستی از پشت سر به عقب کشیده شدم و کمرم به آرومی با دیواری که درست پشت اصطبل بود مماس شد؛سرم رو بلند کردم و چشمم توی چشمای آشفته آرتا که درست مقابل صورتم قرار داشت قفل شد.با دست شونه هاش رو به عقب هل دادم که دوباره جلو اومد و با اخم هایی در هم کشید گفت:

-تو چته کیا؟من چی رو دزدیدم؟چی رو ازت گرفتم؟چرا هزیون میگی؟

پوزخندی تحویلش دادم و باصدایی پر حرص داد زدم:

-یعنی نمی دونی؟تو واقعا نمی دونی چیرو ازم دزدیدی آرتا؟

دستی به پیشونیش کشید و عصبی فریاد زد:

-من ماندانا رو ندزدیدم کیا،اون خودش من رو پذیرفت.

عصبی از حرفش یقش رو توی دستم مچاله کردم و توی صورتش غریدم:

-آره،خودش پذیرفت ولی بعد از مزخرفاتی که درباره من بهش گفتی،درسته؟

با یک حرکت تند یقش رو از دستم بیرون کشید و دستاش رو روی شونه هام گذاشت و همونطور که تکون می داد با صدای تقریبا بلندی گفت:

-کی بد تو رو پیش ماندانا گفته؟من!هه!مزخرفه،من هیچی به ماندانا نگفتم کیا،هیچی.

شونم رو از دستش بیرون کشیدم و دوباره یقش رو تو دستم مچاله کردم و باصدایی پر حرص و عصبی هوار زدم:

-چیزی نگفتی؟پس چرا یهو بعد از دوهفته ای که ندیده بودمش اینقدر خشک برخورد کرد؟چه طور یه هویی لبخند های مهربون روی لبش از بین رفت و نگاه همیشه خجالت زدش جدی شد؟ها؟چه طوری؟

و بعد یقش رو رها کردم و به عقب هلش دادم.یقه پیراهن سفیدی که زیر لباس تنش بود رو صاف کرد و همونطور که به سمتم می اومد داد زد:

-احمق تو به این میگی عشق؟این حالت طبیعیه مانداناست،اون همیشه خجالتی و خنده رو بوده.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

snow80

کاربر فعال
کاربر فعال
عضویت
8/30/17
ارسال ها
322
لایک ها
578
امتیاز
93
سن
15
محل سکونت
یه جایی تو مایه های جنم :)
#7
باز پوزخند زدم و آروم گفتم:

-اگه اون عاشقم نبود و رفتارها و کار هاش هم واسه عشقش به من نبوده‌ پس چرا یهویی تغییر کرد؟یعنی واقعا توی این یک سال نفهمیده بود که به هیشکی به جز اون نگاه نمی کنم؟یعنی نفهمیده بود اسم این نگاه های من عشقه؟

کمی درخودش فرورفت و بعد از چند لحظه خواست چیزی بگه که به قصد سوار اسب شدن به سمتش رفتم و با تنه ای محکم از سر راهم برش داشتم و با خشونت روی اسب نشستم و قبل از به حرکت در آوردنش گفتم:

-بهتره الکی بهونه نیاری آرتا.هرکی رو بتونی با این حرفا راضی کنی من رو نمی تونی.من خوب تو رو میشناسم،حتی بهتر از خودت،میدونم که دلیلی جز حرف های آدمی مثل تو که عُقده رسیدن به ماندانا توی دلش بود برای خشکی ناگهانی اون وجود نداره؛معلوم نیست چه دوروغی بهش گفتی که یک دفعه اونقدر خشک و بی روح شد.

و بعد پای محکمی به شکم اسب زدم و به سرعت به سمت خروجی قصر حرکت کردم و آخرین چیزی که شنیدم صدای بلند آرتا بود که می گفت:

-هی،صبرکن کیا،اون تو رو...

و بقیه حرفش به خاطر فاصله به گوشم نرسید ،توجهی هم بهش نکردم و با خشمی وصف ناپذیر از دروازه بزرگ قصر خارج شدم.

❤آرا❤

نگاهم هنوز روی مسیر رفتنش بود و فکرم درگیر اون تیله ها قهوه ای روشن که برای یک لحظه به سمتم برگشت و به صورتم خیره شد.

چه قدر لذت بخش بود لحظه ای که با اون نگاه مغرور و خواستنی به سمتم برگشت،فهمید که نگاهش می کنم و این یعنی امید،امید به اینکه با حضورش در این جشن و ازدواج ماندانا دیگه متوجهم می شه و می تونم با عشق به صورت زیبا و جذابش خیره بشم و اون رو هم عاشق خودم کنم و باهم احساسات خوب و شیرین رو تجربه کنیم.

بافکر هرگونه حسی از طرف کیا قلبم سرشار از شادی شد، نفسی عمیق کشیدم و خواستم دوباره مشغول رویا بافی بشم که با شنیدن صدای نگران ماندانا چشم از مسیر برداشتم و بهش خیره شدم.

ماندانا:چرا نمیاد؟یعنی کجا رفته؟

خنده آرومی کردم و شونش رو به نرمی فشار دادم.

-نترس ماندانا بی آرتا نمی شی؛لابد داره با کیا صحبت می کنه،دیگه کم کم پیداش می شه.

بهم نگاهی کرد و زیر لب گفت:

-منم نگران همین صحبتم آرا.

سرم رو کج کردم و باچشم های ریز شده به صورت زیباش خیره شدم؛خواستم دلیل نگرانیش رو بپرسم که با صدایی هیجان زده گفت:

-اوناهاش،اومد.

نگاهم رو به سمت جایی که بهش اشاره می کرد برگردوندم و به مسیر خیره شدم؛آرتا با قدم هایی بی رمق و بلند که نشون می داد ذهنش به شدت درگیره به سمت جایگاه می اومد.

دوباره نگاهی به ماندانا کردم،اون هم مثل من حس خوبی از این نوع راه رفتن دریافت نکرده بود چون هم زمان با من ایستاد و مشغول تماشای مسیر حرکتش شد.

از پله ها که بالا اومد هردو به سمتش رفتیم و در چند قدمیش ایستادیم؛به صورتش خیره شدم،موهای زیتونی تیرش روی صورتش ریخته بود و پریشونی توی صورتش موج می زد.خواستم ابراز نگرانی کنم که ماندانا زود تر از من به سمتش رفت و دستش رو روی بازوش گذاشت و با صدایی نگران گفت:

-حالتون خوبه شاهزاده؟

صداش مثل زنگی بود که در گوش آرتا به صدا در اومد و اون رو به دنیای واقعی برگردوند؛سر بلند کرد و با عشق به صورتش خیره شد و به نرمی گفت:

-خوبم عزیزم،نگران نباش.
 

snow80

کاربر فعال
کاربر فعال
عضویت
8/30/17
ارسال ها
322
لایک ها
578
امتیاز
93
سن
15
محل سکونت
یه جایی تو مایه های جنم :)
#8
کلمه"عزیزم" چند بار در سرم تکرار شد؛یعنی می شه یک روز کیا هم همینطور عاشقم باشه و با همین لحن دلچسب بهم بگه عزیزم؟

لبخند روی لبم نشست،آخ که چقدر محتاج یک ضره عشق از طرفش بودم!

نفس عمیقی کشیدم و کمی از هیجانم رو کم کردم.کیا و عشقی که بهش دارم من رو به یاد دوران کودکیم می ندازه و باعث می شه خاطراتم با آرتا و لحظه به لحظه دیدارم با کیا جلو چشمم جون بگیره.

خوب یادمه که از همون شش سالگی کمی شیطنت داشتم و به دلیل مقامم اجازه نمی دادن توی محیط قصر کار نا به جایی انجام بدم،توی اتاقم هم تنها بودم و تنهایی اصلا خوش نمی گذشت،ماندانا هم که از همون بچگی آروم و سر به زیر بود و حتی با منی که از پنج سالگی صمیمی ترین دوستش بودم شوخی نمی کرد!به همین خاطر بیشتر اوقاتی که شیطنتم گل می کرد به اتاق آرتا هجوم می بردم و آزارش می دادم و اون هم به جای اعتراض باهام همکاری می کرد.

من همیشه علاقه ای عجیب به آرتا داشتم چون اون تنها کسی بود که توی اتاقش بابت شیطنت هام تذکر نمی داد‌؛آرتا واقعا مهربون بود و از همه مهم تر من رو خیلی دوست داشت و بیشتر اوقات خراب کاری هام رو ماسمالی می کرد،به طوری که حتی به گوش بابا هم نمی رسید یا اگه می رسید خودش به گردن می گرفت که برای من دردسر نشه و همین چیز ها باعث شده بود که همیشه به آرتا اعتماد داشته باشم و همه راز هام رو بهش بگم به جز یک موضوع که اون هم عشقم نسبت به کیا بود.

همیشه می ترسیدم آرتا از این حس با خبر شه و مجبورم کنه که از فکرش بیرون بیام و برای همیشه فراموشش کنم.

یادمه کیا از دوران بچگیم هنگام جشن ها یا جلسات همراه پادشاه تگا به اینجا می اومد،حدودا دوازده ساله بودم که رابطه صمیمیش با آرتا شروع شد و از همون موقع بود که کیا رو زیاد می دیدم و همیشه حس خوبی نسبت بهش داشتم؛اون ابهت و غرورش که در هیچ پادشاهی دیده نمی شد و در کنارش لبخندهای مهربون و پر از حس خوبی که در هنگام همراهیش با آرتا روی لبش نقش می بست من رو شیفته خودش کرده بود و باعث شده بود زمان هایی که با پدرش در گاترا حضور پیدا می کنن در تعقیبش باشم و لحظه به لحظه کار هاش رو با لذت نظاره کنم تا اینکه به جایی رسیدم که در شوزده سالگی به شدت دل باخته اون پسر نوزده ساله و جذاب شدم که فقط من رو به عنوان خواهر محبوب آرتا می شناخت و هیچ چیز از علاقم نسبت به خودش نمی دونست.

وچقدر حس خوبی بود شب هایی رو که با انواع فکرها و ساختن کاخ هایی از آرزو های رنگارنگ صبح می کردم و لذت می بردم؛چه زیبا بود روز هایی که در اینجا حضور پیدا می کرد و من قایمکی و زیر چشمی نگاهش می کردم و چه زود اون یک سال شیرین رو با رویا بافی گذروندم و به بن بست رسیدم.دیدم،نگاه عاشقش رو به کس دیگه ای دیدم و تمام شوق ذوقم به غم و غصه تبدیل شد.

با دستی که روی شونم نشست از فکر کیا و اتفاقات گذشته بیرون اومدم و به آرتا که درست مقابلم ایستاده بود خیره شدم؛آشفتگی و پریشونی دیگه توی صورتش موج نمی زد بلکه درست مثل همیشه آروم و آرامش بخش بود.

لبخندی به روش زدم که متقابلا لبخند زد و گفت:

-نمی خوای به تالار پذیرایی بری؟ همه رفتن.

سرم رو به نشانه پذیرش تکون دادم که هم قدم با ماندانا به راه افتاد،من هم به دنبالشون به سمت تالار پذیرایی رفتم تا در کنار خانواده دوست داشتنیم از این روز زیبا که با نگاه گذرای کیا زیباتر هم شده بود لذت ببرم.
 

snow80

کاربر فعال
کاربر فعال
عضویت
8/30/17
ارسال ها
322
لایک ها
578
امتیاز
93
سن
15
محل سکونت
یه جایی تو مایه های جنم :)
#9
❤دانای کل❤

با گام هایی بلند و نا آرام عرض راهروی وسیع مقابل اتاق مشترکشون رو می پیمود و زیر لب خدا رو صدا می زد و خواستار سلامتی همسر و فرزندش می شد و هر از گاهی خودش رو به در اتاق می چسبوند بلکه صدای گریه های آرامبخش نوزادی گوشش رو نوازش بده و طنین انداز سکوت سهمگین راهرو بشه اما جز ناله های ضعیف و پر درد ماندانا صدای دیگه ای به گوشش نمی رسید.

کلافه بود و آرا رو هم به خاطر رفت و آمد ها و حرکات نا آرام و متداومش کلافه کرده بود،به حدی که طاقت نیاورد و با نفسی عمیق و پر حرص گفت:

-آرتا ترو خدا یه جا وایسا،من جای طبیب تضمین می کنم که حال هردوشون خوبه.

آرتا ایستاد و با صورتی مملو از نگرانی گفت:

-امید وارم همینطور باشه.

و همزمان با این حرف صدای گریه های آروم و لذت بخش کودکی سکوت سالن رو شکست و شادی رو مهمان قلب نا آرام آرتا کرد.لبخند روی لبش نقش بست،گامی بلند برداشت و به طرف در رفت،آروم بازش کرد و وارد اتاق بزرگ و پرتجملاتشون شد.طبیب مخصوص ماندانا مقابلش ایستاد و در حالی که تعظیم می کرد گفت:

-تبریک می گم علا حضرت،امپراطور آینده کشور صحیح و سالم پابه این جهان گذاشتن.

با شنیدن خبر سلامتی فرزندش لبخندش پر رنگ تر از قبل شد،نگاهی به طبیب کرد و با صدایی که جدیدا پر ابهت شده بود گفت:

-ملکه چی؟

طبیب بدون اینکه سر بلند کنه پاسخ داد:

-ایشون هم درسلامت کامل هستند؛فقط به خاطر دردی که تحمل کردن و ضعف زیادشون از حال رفتن،ولی حد اکثر تا یک ساعت دیگه به هوش میان سرورم.

نفسی از سر آسودگی کشید.

آرتا:خوبه‌،دیگه میتونی بری.

طبیب اطاعت کرد و از در خارج شد و همزمان با خروجش آرتا به سمت خدمتکارانی که کنار تخت سلطنتی ایستاده بودن رفت.نزدیک که شد همه احترام گذاشتند و یکی از آونها نوزادی کوچکی رو که در پارچه ابریشمیِ سفیدی پیچیده شده بود به دستش داد؛آرتا برای لحظه ای به صورت معصوم و غرق در خواب نوزادش خیره شد؛کمی نگاهش کرد و بعد روبه خدمتکارها گفت:

-می تونید برید.

تعظیمی کردن و از در اتاق خارج شدن.


خروجشون با نگاه پر عشق آرتا به صورت زیبا و دوست داشتنی پسر بچش همراه شد.بوسه ای از اعماق وجود بر گونه کودک مُهر کرد و زمزمه وار گفت:

-خوش اومدی پسرم؛خوش اومدی.

و با نفسی عمیق نگاهش رو به طرف تخت چرخوند و به چهره رنگ پریده و لب های سفید و خشکیده ماندانا چشم دوخت.

لبخندی عمیق روی لبش نشوند،قدمی به جلو برداشت و کنار تختی که ماندانا روش خوابیده بود زانوزد و نوزاد رو روی تخت گذاشت.دستش رو در موهای سیاه و لَخت ماندانا فرو برد و با نگاهی لبریز از عشق به صورت رنگ پریدش خیره شد.

آرتا:دیگه راحت شدی عزیزم،همش همین بود.

کمی به قفسه سینه ماندانا که در حال بالا و پایین شدن بود نگاه کرد و بعد به دیوار کنار تخت تکیه زد.
 

snow80

کاربر فعال
کاربر فعال
عضویت
8/30/17
ارسال ها
322
لایک ها
578
امتیاز
93
سن
15
محل سکونت
یه جایی تو مایه های جنم :)
#10
دو سال از اون روز شیرین که با تهدید های کیا کمی تلخ و وهم انگیز شده بود می گذشت و دیگه بعد از اون کیا رو ندیده بود.

فکر می کرد کیا خیلی زود دست به کار می شه و حتی در همین مقام شاهزادگی هم که شده همه چیز رو وسیله می کنه تا اون و اطرافیانش رو آزار بده و با این کار کمی از نفرت بی دلیلی که قلبش رو در بر گرفته بود کم کنه.اما کیا هیچ حرکتی نکرده بود و این آرتا رو نگران می کرد.چون به خوبی کیا رو می شناخت و می دونست که هیچ وقت حرفش رو نمی شکنه و اگر کینه ای از کسی درقلبش باشه حتما زهرش رو می ریزه و این سکوت دوسالش یعنی آرامش قبل از طوفان!طوفانی که مدت ها بود کابوس شبانه آرتا شده و آرامشش رو ربوده بود.

سرش رو به دیوار چسبوند و چشماش رو بست تا کمی در خودش فرو بره و به نقشه شومی که اطمینان داشت کیا در حال آماده کردنشه فکر کنه اما صدای تقه بلندی که به در خورد این اجازه رو بهش نداد و اون رو از فکر انتقامی که در راه بود بیرون آورد.

به در نگاهی انداخت و با صدایی بلند و پر ابهت گفت:

-بله.

صدای آروم و شاد آرا از پشت در بلند شد:

-اجازه هست؟

لبخند کوچکی بر لب نشوند و در حالی که از روی زمین بلند می شد گفت:

-بیا داخل.

و طولی نکشید که در گشوده شد و آرا با چهره ای خندان وارد اتاق شد؛لباسش رو در دست جمع کرد و با گام هایی بلند خودش رو به آرتا رسوند،مقابلش ایستاد و گفت:

-کیفت کوک ها.

آرتا خندید.

آرتا:مگه می شه کوک نباشه؟

و با این حرف به سمت تخت برگشت و به کودک تازه متولد شدش اشاره کرد،آرا کنارش ایستاد و برای ثانیه ای به چهره نوزاد روی تخت خیره شد و با شادی زمزمه کرد:

-وای چقدر خشگله!

آرتا لبخندی زد و درحالی که پسرش رو در آغوش می گرفت گفت:

-بله دیگه بچه من و ماندانا باید خوشگل باشه.

خندید و به آرومی گونه کودک رو بوسید و روبه برادرش پرسید:

-اسمش رو چی گذاشتین؟
 
Similar threads Forum Replies Date
داستان های کوتاه کامل شده 40
تایپ رمان 1
متفرقه کتاب 0
متفرقه کتاب 0
متفرقه کتاب 1